» آرشیو

سودی که پشت این پیام‌های دروغین و بدون مدرک و قضاوت‌های نادرست نشسته در لذتی است که ما به اشتباه شناخته‌ایم.


حالا دیگر کمتر پیش می‌آید که آدم‌ها در برخوردهایشان به هم بگویند” سری به ما نمی‌زنید” یا ” حالی از ما نمی‌پرسید” این جمله‌ها هم همراه بارنگ سال پارسال از مد افتاده .


واقعیت آن است که امیدهای زنان و دختران در حال رنگ باختن است و این یعنی کشتن عشق و بی‌تردید از این کشتن تنها کشته مغموم نمی‌شود وقتی عشق را می‌کشیم، همراه با آن جامعه را به مسلخ می‌بریم.


از فردای عید غدیر هم شروع به زنجیرزنی و سینه‌زنی می‌کنیم، بدون اینکه حتی یک قطره اشک از چشم‌مان بیاید، چون بودن در هیئت و دسته برایمان لذت‌بخش است؛


چند شب همین کار رو تکرار کرد تا اولین بارون درست و حسابی که اومد با ذوق گفت: وای مامان دیدی بالاخره خدا دعامون رو شنید. آخه ما بچه ها دلمون خیلی پاکه …


من ازین چیزها می‌ترسم، ضمن این‌که تلخیش را دوست دارم، از این تشنگی‌ای که برای یافتن حقیقت در آدم بوجود می‌آید لذت می‌برم (به شرطی که همینطور تشنه از دنیا نروم البته!)


با ذوق کتاب باز می‌کنم اما چون از کاری که دارم انجام میدم مطمئن نیستم برای خوندن صفحات بعدی دلسرد میشم. هر چقدر با خودم فکر می‌کنم و اولویت بندی می‌کنم به نتیجه نمی‌رسم.


وبلاگ‌ها خوب هستند چون تنها جایی هستند که می‌توانی خودت را ببینی. می‌توانی خودت را نقد کنی. می‌توانی خودت را بپوشانی و می‌توانی بزرگ شوی و ریشه‌هایت محکم شود.


گاهی اینقدر غرق در ظواهر و دربند نظر دیگران و مشغول به اجسام شدیم که یادمان رفت روح مردانه و زنانه ندارد! شاید طبع زنانه با آرایش کردن اندکی سر کیف بیاید ولی روحمان چه؟ روحمان را فراموش کردیم و به جای خواندن و فکر کردن و یادگرفتن رفتیم سراغ نمایش دادن و تو چشم کردن و مقایسه کردن.


گاهی این دردها انقدر جان آدم را توی دست‌هایشان مچاله می‌کنند و آن‌قدر نفس آدم را به بازی می‌گیرند که دلت می‌خواهد زندگی را دودستی تقدیم خودشان کنی بلکه بروند و تو را راحت بگذارند…


برگه‌ی بعد »
پیش‌نهاد وبلاگ