» آرشیو

شاید یکی از دلایلش هم کوتاهی ما وبلاگ نویسان در حق یکدیگر باشد، مایی که در لینک هامان هر نوع وبلاگ آپ شده یا نشده را داریم ولی آن ناب نویسان را شاید نه!


که می‌گذاریم آدم‌ها راحت بگویند “خیلی ترسیدم” و “مجبور شدم” و “عاشقشم” و “مرگو به چشم دیدم” و… و ما آدم‌های دیگری شده باشیم.


به واقع هنوز که هنوز است مدل شادی کردن درست درمان در مراسم عروسی برای آدم‌های مذهبی و اهل رعایت مشخص نیست.


نسلی که دخترهایش یاد گرفتند برای جنس مخالف شبیه مادر باشند تا یک همراه و این حال به هم زن ترین حالت ممکن بود؛ نسلی که وجود چنین خصلتی در آن‌ها یعنی پایان مسلم خودشان برای دیگری.


اصلا برای تو چه مهم است که بگویند بروید پشت ماشین لباس‌شویی یا ظرف‌شویی یا هرچیز دیگ‌های. مهم اینه که تو پشت رل هرچی هستی خوب برونی… همین.


خانم همسایه جلوی خانه‌اش را به گلخانه تبدیل کرده و همسایه‌ها برای گرفتن شاخه گل برای کاشتن بهش مراجعه می‌کنند.البته الان فصل سرماست و تعداد گله‌اش کمتر شده.آن روز که زهرا ازم پرسید اینجا گلفروشیه؟ جز خنده، چیز دیگری نداشتم تحویلش بدهم.


بله. خیلی از ماها که فقط سنگ دهه شصتی بودن خودمان را به سینه می‌زنیم و مدام از جبر زمانه شاکی هستیم که فلک هرچه فشار و بدبختی داشته بر سر ما آوار کرده به اندازه یک بچه ده ساله هم اخلاق نداریم.


گوش شنواش باید تو سن و سالهای خودش باشه، باید احساسش کنه، درک کنه حرف دلش رو … باید نزدیکش باشه … جوری که حرفهاش از دهن نیفتاده یا با گذشتن دقیقه ها کهنه نشده …


احساس می‌کنم آغوش مادر معنوی و سلامت نفس تنها راه آرام بخشی است که اگر عاقل باشیم برای آن روز فراهم می‌آوریمش…


آدم‌ها در صمیمی‌تر شدن عوض نمی‌شوند، بلکه لایه‌ای از چهره‌شان برداشته می‌شود، لایه‌ای از قلبشان، از احساسشان که خوب نیست، خوشایند نیست.


برگه‌ی بعد »
« برگه‌ی پیش
پیش‌نهاد وبلاگ