دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱
بهار در وبلاگستان/ وبلاگستان زنان در هفته‌ی اول فروردین ماه

با آغاز فصل بهار و فرا رسیدن نوروز، وبلاگستان زنان حال و هوایی بهاری به خود گرفته است. وبلاگ‌نویسان با نوشتن پست‌هایی در این روزها آغاز فصل بهار را به مخاطبین خود تبریک می‌گویند.

با آغاز فصل بهار و فرا رسیدن نوروز، وبلاگستان زنان حال و هوایی بهاری به خود گرفته است. وبلاگ‌نویسان با نوشتن پست‌هایی در این روزها آغاز فصل بهار را به مخاطبین خود تبریک می‌گویند.

دلم می خواهد ماهی هایم نمیرند

نویسنده وبلاگ «مادرستان» به سختی‌های خرید عید اشاره کرده و می‌نویسد:«هرسال نزدیک عید که می‌شد، بیچاره می‌شدم. با چه بدبختی باید بچه‌ها را می‌بردم بازار تا برایشان لباس بخرم. بازارها همه شلوغ بود. شلوغی به یک طرف، اینکه هی باید می‌گشتی تا سایز مناسب بچه‌ها را گیر بیاری، خودش حکایتی داشت. آخر سر هم مجبور می‌شدیم به هر مدلی راضی بشویم، به شرط اینکه اندازه‌مان در بیاید.  بعدشم قیمت‌ها وحشتناک، بالا بود.  معمولا جنس‌های خوب، از قبل فروش رفته بود و مدل‌های بنجل و قدیمی ته مغازه برایمان می‌ماند. تازه، برگشتنه هم کلی باید منظر می‌ماندیم تا وسیله نقلیه عمومی به موقع برسد و بتوانیم قبل از تاریک شدن هوا، به خانه برگردیم. تازه اگر شانس می‌آوردیم و کسی کیف ما را نمی‌زد!»

اما در ادامه این مادر درباره‌ی راه حلی که برای این مشکل پیدا کرده می‌نویسد:«یکبار مصصم شدم که دوماه زودتر اقدام کنم. خیلی ریلکس و راحت برای خرید با همسرم هماهنگ کردم. اواخر دی ماه خریدهایم را شروع کردم. چقدر خوب بود. هم مغازه‌دار با من که مشتری بودم، کنار می‌آمد. هم جنس خوب داشت و من به راحتی می‌توانستم حق انتخاب داشته باشم. هم ترافیک انسان، در پیاده روهای بازار کم بود. به راحتی می‌توانستی راه بروی و تک تک فروشگاه‌ها را رصد کنی. جنس هم اگر گران بود، خیلی راحت می‌توانستی با فروشنده حرف بزنی و ازش تخفیف قابل ملاحظه‌ای بگیری. چون این بار مشتری عزیز بوده و فروشنده به او احترام می‌گذاشت. حتی شده بود که روز بعد می‌توانستم برگردم بازار و لباس مورد نظر را تعویض یا پس بدهم. فروشنده بدون هیچ بداخلاقی، قبول می‌کرد.»

بهار می آید، با سبدی پر از شکوفه های سیب

نویسنده وبلاگ «خنده های صورتی» درباره‌ی نامه‌ای که از یک دوست نادیده برایش رسیده نوشته است:«بهار به اتاق من رسیده است. درست وقتی میان انبوه کتاب‌ها و کاغذها نشسته‌ام، چشم‌هایم را از پشت می‌گیرد و غافلگیرم می‌کند. من را با نامه‌ای از عجب‌شیر غافلگیر می‌کند. عجب‌شیر که تا به حال نرفته‌ام اما می دانم یک جایی همان دور و برهای زادگاه اجدادی‌ام است، آذربایجان شرقی. بهار باید مرا می‌دید. مرا با شکوفه‌های سفید و صورتی که لا به لای موهایم جوانه می‌زد و ماهی‌های قرمز وروجکی که توی تنگ دلم بالا پایین می‌شدند. بهار باید مرا وقت نامه خواندن می‌دید. وقت تماشای دستخط ریز، اما دوست داشتنی فرزانه‌ی عزیز. مرا باید می‌دید که چقدر بهارتر از خودش شده‌ام از تماشای مترسک خندان میان گل‌های رنگی و لمس تکه کاغذهای رنگ شده‌ای که نقش ابرها را برایم بازی می‌کردند. این گنج کوچک ِ بزرگی که دست ساز فرزانه است.»

این نویسنده هدیه‌ی دست سازی را که عیدی گرفته بسیار با ارزش دانسته و می‌نویسد:«من از خود بودن آدم‌ها ذوق می‌کنم. همین که ادای کسی را در نیاورند. همین که مثلا به جای کارت تبریک آماده خریدن، بنشینند و آنچه را که بلدند تصویرگری کنند و هدیه بدهند. همین که مثلا به جای هزار تا شعر و تبریک سال نو، برایم می‌نویسد که :”سال‌هاست دوست دارم برای دوستی نامه بنویسم، برای دوستی که نامه را بفهمد! کسی که نامه برایش مهم باشد…” نامه برای من نه تنها مهم است، که خود زندگی‌ست. که همیشه فکر می‌کنم این نامه است که یک روزهایی من را از زندگی جدا کرد و به زندگی باز گرداند. روزهای نامه نوشتن به سروش نوجوان و دوچرخه و بعد وصل شدن به یک دنیا دوست. حالا دوست‌هایی دارم بهتر از آب روان.»

۹۰ پَر

انوشه در وبلاگ خود با نگاهی به روزهای گذشته در سال نود می‌نویسد:« دفتر یادداشت ارغوانی رنگ سال ۹۰ را چند ساعتی مرور می‌کنم. بعضی روزهایش را بسیار دوست داشتم٬ عاشقانه. بعضی روزهایش برایم درس زندگی بود، گل درشت و پررنگ. بعضی روزها بی حرفی می‌آمد و می‌رفت. بعضی روزها را می‌شد حذف کرد بی آنکه جهانی دگرگون شود و از بعضی روزها به شدت دلگیر بودم و دلم می‌خواست می‌توانستم جور دیگری در آن روزها زندگی کنم. دفتر یادداشت ارغوانی سال ۹۰ را می‌بندم٬ با صفحه‌هایی که خالی گذاشته‌ام به هوای فراموش کردنشان. روزهای خوب امسال را دوره خواهم کرد، سال‌های دوری که دلم عاشقانه زیستن را طلب می‌کند»

او در ادامه درباره‌ی رفتار و منشی که در زندگی در پیش گرفته می‌نویسد:«آدم‌ها برایم شبیه درس‌های زندگی‌اند. بعضی را می‌خوانی و از بر می‌شوی. بعضی را هزار سال هم که بخوانی در ذهن نمی‌مانند. بعضی را باید چند باری مشق شب کنی تا در دلت رخنه کنند. آدم‌ها برایم جذابند٬ با بدی‌ها و خوبی‌هایشان. وقتی عاشقانه دیدن و زندگی کردن را خوب بلدند از دیدنشان لذت می‌برم و وقتی دلی می‌شکنند یاد می‌گیرم که همه چیز همواره به زیبایی ختم نمی‌شود. آدم‌ها را دوست دارم. هر آنچه خلقت خداست دوست دارم… این منش من است در زندگی.»

کاش می شد همیشه آن طرف خیابان بمانم

«قبل‌ترها یادم هست که عید را از سمنو پختن‌های مادربزرگ می‌شناختم. کاری که همیشه از آن به عنوان یک کار سخت یاد می‌شد ولی مقدس بود و کار هر کسی نبود. این روزها اما سمنوی عمه لیلا را از هر سوپرمارکتی می‌توانی بخری. عید که می‌شد گل‌های خانه پدربزرگ شکوفه می‌کرد و شمشادها حرس می‌شدند و کم کم بوی گوجه سبزهایی می‌آمد که قبل از بزرگ شدن چیده و خورده می‌شدند. آب حوض آبی وسط حیاط را عوض می‌کردند و دورش گل‌های شمعدانی می‌چیدند… همه جا بوی عید می‌داد…اتاق مهمان خانه مادربزرگ را خیلی دوست داشتم. بویش با همه جای دیگر فرق می‌کرد. بوی شکلات‌های میوه‌ای مخصوص عید را می‌داد. یک کمد چوبی کوچک که پشت شیشه‌اش پرده مخملی قرمزی بود، برایم مرموزترین چیز این اتاق بود.»

لعیا اعتماد سعید نویسنده وبلاگ«عهدنامه» در مطلبی ازعیدهای دوران کودکی خود نوشته است. اعتمادسعید خاطرات خود را از خریدعید این گونه شرح می‌دهد:«آن وقت‌ها با خانواده دایی با هم برای خرید عید می‌رفتیم. من و دختر داییم چون تقریبا همسن بودیم، همیشه چیزهای یک جور می‌خریدیم. تا جایی که یادم هست خیابان سپه سالار که برای خرید کفش آن جا می‌رفتیم دو طرف داشت یک طرف کفش‌های بچگانه و یک طرف هم زنانه و مردانه. یک سال وقتی برای خرید رفتیم، هر چه گشتیم در قسمت بچگانه کفش برایمان نبود و مجبور شدیم به آن طرف خیابان برویم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. هم دوست داشتم در این طرف بمانم و هم دوست داشتم بزرگ شوم. اما چاره‌ای نبود باید قدم به دنیای بزرگ‌ترها می‌گذاشتم. هر دو یک کفش مشکی پاشنه بلند خریدیم. مال من رویش یک گل رز مشکی داشت که به سختی یاد گرفتم چطور باید با آن راه بروم. اما این روزها برای بچه‌های هفت هشت ساله کفش پاشنه بلند می‌خرند و نمی‌دانم چه اصراری دارند که بچه‌ها را این قدر زود بزرگ کنند و آن طرف خیابانی…آن سال برای اولین بار یک مانتو هم خریدیم تا روی لباسمان بپوشیم مثل بزرگ‌ترها که فکر می‌کنم اگر هنوز آن مانتو را داشتم و می‌پوشیدم همه فکر می‌کردند مال مادرم است.. یک مانتوی گشاد و بلند تا سر پا که آن روزها مد بود یعنی مدلش مطابق با فلسفه‌اش بود یعنی پوشاندن بدن. مانتوی من آبی پر رنگ بود و مال دختر داییم بنفش. تا مدت‌ها این مانتو و کفش را برای مهمانی‌ها می‌پوشیدم. تا سال‌ها بعد… امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، دلم برای آن طرف خیابان تنگ می‌شود. کاش می‌شد همیشه آن طرف بمانم.»

قول و قرارهای بهاری

مه‌بانو نویسنده وبلاگ «دل نوشته‌ها» پستی را به قول و قرارهایی که در آغاز فصل بهار با خود گذاشته اختصاص داده است:«به نظرم بیش‌ترین ضربه‌ای که ما آدما می‌خوریم از همین زبون‌ه. غیبت؛ دروغ، تهمت، مسخره کردن، ریا، غرور، دل شکستن و … . خب طبیعتن بعضی از اینا رو توی خودم پررنگ‌تر می‌بینم. به خودم قول می‌دم سعی کنم قبل از این‌که حرف بزنم بهش فکر کنم، قول می‌دم کم‌تر حرف بزنم، قول می‌دم وقتی عصبی هستم زبون‌مو کنترل کنم، قول می‌دم زبون‌درازی نکنم و به جاش بعضی حرفا رو از این گوش بشنوم و از اون گوش بیرون کنم.

مه‌بانو معتقد است که باید وابستگیش را در سال جدید به دنیا و آدم‌های آن کم کند:«طبیعتن همه‌ی آدما اون‌قدر که تو فکر می‌کنی به فکرت نیستن و هواتو ندارن. این‌که از نظر خودت، خیلی هواشونو داری و مراقب حال و احوال‌شون هستی، دلیل نمی‌شه اونا سطح خواسته‌ی تو رو برآورده کنن. می‌خوام وابستگی‌م رو به دنیا و آدماش کم کنم. سعی می‌کنم به کسی اون‌قدر وابسته نشم که سطح توقع‌م ازش بالا بره و رفتارای کوچیک‌ش آزارم بده. می‌ذارم اگر محبّتی به کسی دارم، بی‌دریغ و بی‌توقّعِ باشه.»

فروردین یعنی تلاش برای قرار یافتن

و در پایان لیلا باقری نویسنده وبلاگ «پنج دری» در توصیف ماه فروردین و دلایل خود برای علاقه به این ماه می‌نویسد:«فروردین را همیشه دوست داشتم. شور و شوق و تکاپویش را… یکهو جوانه زدن و شکوفه زدن درخت‌هایش را… و اصلا همین ذوقی که هردفعه با دیدن اولین شکوفه دلم را انباشته می‌کند و انگار نه انگار هرسال همین موقع‌ها، یک روز زودتر یا دیرتر وقت شکفتن می‌رسد. اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم فروردین را جور دیگری دوست دارم. این فصل بی‌قرار ِ هر دم بر یک حال، طور دیگری توی دلم خانه کرده. فروردین یعنی پایان سردی. پایان مردن و شروع دوباره زنده بودن. خب کدام زنده شدن و قرار گرفتنی بدون سختی و بی‌قراری ممکن است؟ شاید درخت تا بخواهد بیدار شود از خراش برداشتن پوست ِ تنش و جا خوش کردن شکوفه‌ها و برگ‌ها کمی درد هم کشیده باشد. بی‌تاب هجوم یکباره جوانه‌ها هم شده باشد. شاید آسمان یک روز درمیان یادش می‌آید که بغضی از غم سال پیش توی گلویش مانده که حالا باید ببارد. ببارد که تمام شود. آسمان فروردین را بعد از چند روز بارش دیده‌اید؛ سوی ستاره‌هایش را دیده‌اید که بیشتر شده؟ تعدادشان هم… فروردین یعنی تلاش برای شروع قرار و نوید اردی‌بهشت آرام و دل‌انگیز و روزهای گرم و پر نعمت و فراوانی.»

باقری یا تبریک آغاز فصل بهار می‌نویسد:«فروردین را با تمام بی‌قراری‌هایش دوست دارم فصلی که ماه تلاش زمین برای رسیدن به قرار است… اصلا گاهی آدم باید به عشق اردی‌بهشت وجودش، فروردین باشد. بی‌ترس از رگبار و آفتابی که یک دم هست و یک دم نیست. سلام بهار… خوش آمدی.»

Share

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ