دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲
لحظه‌های قشنگی که می‌روند

من همینطور سرم توی وبلاگ‌های مردم بود. سرش را به سرم تکیه داد. انگشتش را مکید و ایستاده خوابش برد.

خوابش می‌آمد و لجبازی می‌کرد. منهم بی‌خیال شدم و نوت بوک را باز کردم و شروع کردم به وبگردی. هر دو روی زمین نشسته بودیم. او هم پهلویم بود و سرش با گاو عزیزش گرم بود.

بعد بلند شد و آمد. به من تکیه داد. دستش را انداخت به گردنم. من همینطور سرم توی وبلاگ‌های مردم بود. سرش را به سرم تکیه داد. انگشتش را مکید و ایستاده خوابش برد.

کالیستا*ی من.

* کالیستا(کالیستو) ، الهه رومی؛ به معنی دوست داشتنی‌ترین.

Share

2 پاسخ به “لحظه‌های قشنگی که می‌روند”

  1. الیما می‌گه:

    هزار حال های دوست داشتنی
    انگار مرزی برای خنده و گریه ی آنها وجود ندارد
    برای خواب و بیدارشان
    سرحال و خسته بودنشان
    کالیستامادر سرزنده بمانی

  2. سیب کال می‌گه:

    حدس می زنم کالیتسو درست باشه :)

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ