دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲
راه میانه‌ای وجود ندارد

راه میانه‎ای وجود ندارد. یا باید دغدغه داشت یا نداشت. یا باید موثر بود یا نبود. یا باید معنایی والا داشت یا نداشت و این انتخابی دردناک است. دوراهی موثر بودن و نبودن.

گاهی با خودم فکر می‎کنم خوش به حال آن‌هایی که قرار نیست تا آخر تابستان پایان نامه بنویسند. خوش به حال آن‌هایی که پژوهش نصفه کاره ندارند، آنهایی که مقالۀ ننوشته ندارند، کلاس نرفته ندارند، کتاب نخوانده ندارند، خوش به حال آنهایی که قول چند مطلب به چند سایت را نداده‌اند، موضوعاتی را برای نوشتن در ذهنشان ندارند، کارهایی ندارند که باید برای دیگران انجام دهند. خوش به حال آنهایی که هر روز از مغازه یا اداره می‌آیند خانه و واقعا کارشان تمام می‌شود، می‌نشینند جلوی تلویزیون و به «خنده بازار» می‌خندند. بی‌خیال، بی‌دغدغه. خوش به حالشان که وقتی مهمانی می‌روند فکر نمی‌کنند که الان می‌توانستم مصاحبه‌ها را تحلیل کنم. وقتی با دوستشان حرف می‌زنند عذاب وجدان ندارند که می‌توانستم چهل صفحه از فلان کتاب را تمام کنم. خوش به حال آنها که وقتی شب می‌خوابند، حسرت کارهایی که امروز می‎توانستند بکنند و نکردند را ندارند. خوش به حال آنهایی که وقتی ساعت ۹ صبح از خواب بیدار می‌شوند، نم‌نم می‎روند دنبال غذا درست کردن و ظرف شستن و خانه تمیزکردنشان، نه اینکه عذاب وجدان دیر بیدار شدن و خانۀ کثیف و ظرف‎های نشسته و کار و درس و پایان‎نامه و مقاله و فلان حلقۀ علمی را داشته باشند.

|Photo by: Somayeh Abbasi|

با این حال گاهی فکر می‌کنم این جور زندگی کردن چه معنایی می‎تواند داشته باشد؟ چه هدف والایی می‌تواند داشته باشد؟ چه ارزشی می‎تواند داشته باشد؟ و احتمالا در این زندگی هم خسته خواهم بود از بی‌تاثیر بودن در جامعه، از منفعل بودن، از یکنواختی، از بی‎ارزشی، از بی‎اهمیت بودن و این درد بزرگی است.

زندگی در زمانی که کم است. توقعی از خود که بی انتها است. کارهایی که تمامی ندارد. دانشی که آنقدر گسترده است که امیدی برای فهمیدن همه‌اش نیست. عذاب وجدان تمام نشدنی و درد دغدغه‌های بزرگ همیشگی. بدون لحظه‌ای فراغت و با داشتن معنایی والا از زندگی. اینها گاهی مرا از پا می‌اندازد، اما زندگی روزمره نیز کابوسی است که تحملش غیر ممکن است. هراس بنیادینی که گاهی به جانم می‌افتد. اینکه تبدیل شوم به زن خانه‌دار بی‌دغدغۀ خرفت از دنیا بی‌خبر. انسانی دورمانده از مسائل مهم. انسانی بی‌تاثیر. انسانی که بود و نبودش تفاوتی در جهان ایجاد نمی‌کند. انسانی که زمانش بی‌حاصل است. روزهایش منجر به نتیجه نمی‌شود. کارهایش چیزی به وجودش اضافه نمی‎کند. انسانی خارج از باغ.

راه میانه‎ای وجود ندارد. یا باید دغدغه داشت یا نداشت. یا باید موثر بود یا نبود. یا باید معنایی والا داشت یا نداشت و این انتخابی دردناک است. دوراهی موثر بودن و نبودن.

Share

2 پاسخ به “راه میانه‌ای وجود ندارد”

  1. پنج دری می‌گه:

    آره عزیزم سخته. به نظرم اغراقه که بگیم راه میانه ای وجود نداره. داره به قدر همتمون وجود داره. اگه حوصله کردید اینو بخونید شاید بهتر برسونه منظورمو…
    ممنون از نوشته تون.
    http://panjdari.blogfa.com/post/149

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ