جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲
فطریه

پول‌ها را بابا می‌داد و خودش می‌گرفت و این یک دور بود. یک دور عارفانه. یک سعود و نزول. از پدر به پدر. آن لحظات چیزی داشت که خیلی عجیب بود. یک تعدادی اسکناس بود اما خیلی بیشتر از این‌ها بود. در آن لحظات، خانواده یک صف گرد می‌شد، دستها به هم متصل میشد، مراسم اجرا می‌شد و خانواده به تمامی ظهور می‌کرد.

دقیقا نمی‌دانم بابا چرا این کار را می‌کرد. شاید حدیثی یا روایتی درباره‌اش خوانده بود. اسکناس‌ها را تا می‌زد. بعد همۀ بچه‌ها را به صف می‌کرد. پول را می‌داد به برادر کوچکترم. بعد از برادرم نوبت من بود. من چهارمین بچۀ خانواده بودم. هیچ وقت در طول زندگی احساس نکردم بابا و مامان بین یکی از ماها فرق قائل می‌شوند. یعنی تفاوت محسوس. البته شاید فقط در غذا خوردن. وقتی غذا خوشمزه بود و مامان داشت برای همه یکی یکی غذا می‌کشید؛ غذای مرا آخر از همه می‌داد. من تنها عضو با اشتهای خانواده بودم. خواهرهایم از غذا بیزار بودند. برادرانم هم اشتهای متوسطی داشتند. من اما غذا را با ولع می‌خوردم. مامان می‌گفت تنها کسی که وقتی غذا می‌خورد، خستگی غذا پختن را از تنم در می‌کند زهرا است. به این خاطر خیالش از من راحت بود. وقتی غذا مرغ بود، من با یک هیجانی که از یک معدۀ گشنه درمی‌آمد، تمام حرکات مامان را زیرنظر می‌گرفتم. تکه مرغ‌ها را اول برای پسرها می‌گذاشت، ران‌ها را معمولا به آنها می‌داد، بعد نوبت به سینۀ مرغ می‌رسید. تکۀ مورد علاقۀ من، آن قسمتی بود که غضروف داشت. آن تکه را برمی‌داشت، من در ذهنم تصور می‌کردم الان است که بگذاردش توی بشقابم. آب دهانم را قورت می‌دادم. اما آن را می‌داد به یکی دیگر از خواهرهایم، بعد یک قسمت دیگر را به خواهر دیگرم. من همیشه آخری بودم. تا برای همه مرغ بگذارد و نوبت به من برسد، دلم صدبار غنج می‌رفت.

snn-233051
در مورد فطریه اما نوبت رعایت می‌شد. از بچۀ کوچک هم همیشه شروع می‌شد. من نفر دوم بودم. با همان هیجان گذاشتن مرغ توی بشقاب، به حرکات دست بابا نگاه می‌کردم که حالا اسکناس را می‌داد به برادر کوچکترم. بعد برادر کوچکم کمی ورق‌ها را توی دستش جابه‌جا می‌کرد. دستش می‌آمد سمت دست من. اسکناس می‌شد پل دست من و دست خودش. اسکناس‌ها را رها می‌کرد و من می‌گرفتمشان. این اسکناس‌ها انگار فرق داشت با بقیۀ پول‌هایی که همیشه می‌گرفتم. این اسکناس‌ها یک رسم بود از گذشته. از وقتی یادم است، اگر بابا عید فطر خانه بود و ماموریت نرفته بود، هر سال، از همان بچگی‌مان، این مراسم را اجرا می‌کردیم. این اسکناس‌ها ابزار کارناوال ما بود و شیءای مقدس محسوب می‌شد. اسکناس‌های مقدس حالا توی دست من بود و من داشتم زیر دستانم مزه مزه‌شان می‌کردم. مثل مزۀ مرغی که مادرم آخر از همه به من می‌داد، خیلی خوشمزه بود. من معطل کرده بودم و خواهرم منتظر بود تا اسکناس‌ها را به او بدهم. دستم از اسکناس‌ها دست برنمی‌داشت. با نگاه بابا، پول‌ها را می‌گذاشتم در دستان خواهرم. خواهرم در دستان آن یکی خواهرم، آن یکی خواهرم در دستان برادرم، برادرم اسکناس‌ها را می‌داد به مامان و مامان هم می‌داد به بابا. بابا آخر صف بود. بابا نقطۀ انتهایی این انسجام خانوادگی بود. پول‌ها را بابا می‌داد و خودش می‌گرفت و این یک دور بود. یک دور عارفانه. یک سعود و نزول. از پدر به پدر. آن لحظات چیزی داشت که خیلی عجیب بود. یک تعدادی اسکناس بود اما خیلی بیشتر از این‌ها بود. در آن لحظات، خانواده یک صف گرد می‌شد، دستها به هم متصل میشد، مراسم اجرا می‌شد و خانواده به تمامی ظهور می‌کرد.

امسال اما شوهرم اسکناس‌ها را می‌دهد به من و من به او. این صف هنوز خیلی کوتاه است. صف هفت نفرۀ سالهای گذشته، امسال کوتاه شده. صفی که از سال‌ها صبر و سختی و فراز و نشیب به آنجا رسیده بود. هر چه بلندتر باشد این صف، انگار خانواده‌تر است. دو نفری هنوز شبه خانواده‌ایم. دونفری هنوز چیزی بینمان نیست که از وجود دوتامان باشد. برای آنکه این صف کوتاه بخواهد بشود یک صف بلند خیلی اتفاق‌ها باید بیفتد. امسال فطریه را شوهرم می‌دهد دست من و من دست او و دور خانواده در یک واسطۀ دو نفره تمام می‌شود. حالا من دیگر بچۀ خانه نیستم. من مادرم احتمالا. مادری که هنوز فرزندی ندارد.

Share

یک پاسخ به “فطریه”

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ