سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲
یک زن اگر رییس‌جمهور هم باشد نباید یادش برود خانم خانه است

اینکه هدف من از تحصیل استاد دانشگاه شدن و تدریس روزنامه نگاری است، هیچ مغایرتی با آن وجه از سمیرا ندارد که دلش می‌خواهد حواسش به گل دادن شمعدانی‌های پشت پنجره اتاقش باشد، یا با سوزن و نخ و لباس اتو کردن غریبه باشد. مادرم همیشه می گوید یک زن اگر رییس جمهور هم باشد نباید یادش برود خانم خانه است.

 متولد چهارم آبان سال ۶۸ است. از اول راهنمایی به دلیل توجه بیش از حد معلم ادبیات‌اش به نوشتن علاقه مند شد. اولین استادش مرحوم قیصرامین پور بود که در سن ۱۲ سالگی در کلاس‌های ایشان شرکت کرد. در هنرستان کامپیوتر خواند، اما بعد از قبولی در رشته کامپیوتر با رتبه‌ی ۹۶ یک باره تغییر رشته داد و خبرنگاری خواند، رشته‌ای که از کودکی به آن علاقه‌مند بود.

از سال ۸۷ به طور اتفاقی نوشتن در رادیو را با برنامه‌ی سه کنج رادیو جوان شروع کرد و تا به امروز در شبکه‌های مختلف از جمله جوان، ورزش، نمایش و البرز به سردبیری و نویسندگی مشغول است. روزنامه نگار و مدیر اجرایی هفته نامه سرنخ از گروه مجلات همشهری است و سابقه‌ی نوشتن در هفته نامه همشهری جوان و همشهری بچه‌ها را هم دارد. مدتی هم در در همشهری ۷و۶ که ضمیمه‌ی موفق پنج شنبه‌های روزنامه همشهری است در قسمت گردشگری آن می‌نوشت.

علاوه بر این‌ها از تیرماه ۹۱ وارد تئاتر شد و اولین تجربه‌اش را به عنوان روابط عمومی در نمایش «این تابستان فراموشت کردم» با گروه «این تابستان»  به سرپرستی بهاره رهنما آغاز کرد. بعد از آن از آبان ۹۱ در نمایش «چشم‌هایی که مال توست»، به کارگردانی نسیم ادبی  به عنوان دستیار کارگردان و مدیر روابط عمومی، در نمایش آمنیون که در جشنواره تئاتر فجر روی صحنه رفت به عنوان دستیار کارگردان، در نمایش «آواز خوان طاس»، «یاداشت‌هایی برای سهراب» به عنوان روابط عمومی و هم چنین در نمایش «قحطی نور» به کارگردانی امین حیایی به عنوان دستیار لباس مشغول بود. همچنین در جشنواره‌ی کشوری و سراسری تئاتر تک نفره در بخش نمایشنامه‌نویسی توانست با نمایشنامه‌ی «پاریس شهر خوبی برای فراموشی نیست» رتبه سوم را به دست بیاورد. در کنار این فعالیت‌های هنری از نه سالگی تا سال آخر دبیرستان در رشته ورزشی بدمینتون به صورت حرفه‌ای فعالیت داشته و مقام‌های استانی و کشوری در این رشته ورزشی دارد.

وبلاگ‌نویسی را از ۲۲ آبان ۸۷ شروع کرد اما در یک اتفاق ناخواسته در بهمن ۸۹ تمام آرشیو وبلاگش از بین رفت. جمله‌ی همیشگی‌اش به مخاطبان وبلاگش این است که؛ «وبلاگ من خانه‌ی من است.» مخاطب‌های وبلاگش به شدت برایش عزیز هستند تا حدی که  اگر مدتی از یک نفرشان بی خبر باشد برایشان نگران می‌شود. تمام زندگی‌اش در یک کلام یعنی پدرش خلاصه می‌شود. شعر و موسیقی و نوشتن و سفر جز لاینفک زندگی او به شمار می‌رود.

در ادامه گفت‌وگوی «لینک‌زن» را با سمیرا راهی، نویسنده‌ی وبلاگ «درد، حرف نیست، درد نام دیگر من است» می‌خوانید.

nilufaresiah

«درد، حرف نیست، درد نام دیگر من است» این اسم را به خاطر اولین استاد زندگیتان یعنی قیصر امین پور روی وبلاگتان گذاشتید؟
راستش را بخواهید وبلاگ من روزهای پر فراز و نشیبی را به خود دیده است، روزی که من این وبلاگ را ساختم،  یعنی ۲۲ آبان ۸۷ ،حدود شش سال پیش بنا به حس و حال همان روزهای نوزده سالگی «نیلوفر سیاه» را برای وبلاگم انتخاب کردم، بعدها دیدم این اسم چهره‌ی افسرده‌ای از من در ذهن کسانی که وبلاگم را می‌خوانند ایجاد کرده است، اما حقیقت این بود که من واقعن عاشق گل نیلوفر سیاه بودم. بعدتر به این فکر افتادم که اسم کامل‌تر و با مصماتری برای وبلاگم- که البته من با اسم «خانه» بیشتر موافقم-؛ برایش انتخاب کنم که به نوعی بیانگر روحیات خودم باشد، این شد که تصمیم گرفتم دنبال یک واژه یا یک جمله بگردم که خب از آنجایی که شعرهای قیصر امین پور زنجیروار در ذهنم تکرار می‌شد تصمیم گرفتم این نام را برای خانه‌ام انتخاب کنم و بعدترش یک عنوان یک خطی برایش گذاشتم با نام «یاداشت‌های گاه و بیگاه دخترک گندم گون» که یکی از معانی اسمم است.

از دورانی که شاگرد ایشان بودید برایمان بگویید.
افسوس، افسوس و هزار افسوس که زمانی افتخار نشستن بر روی نیمکت‌هایی را داشتم که قیصر جاودان شعر و ادب در نقش استاد رو به رویم که نه کنارم ایستاده بود، که سن و سالی نداشتم. روزهای آخر سال اول راهنمایی بودیم که یک اطلاعیه روی برد مدرسه دیدم، که کسانی که به شعر علاقه دارند برای شرکت در کلاس های استاد قیصر امین پور و عبدالجبار کاکایی سه نمونه از شعرهایشان را به دبیرخانه‌ی فرهنگسرا ارسال کنند تا بعد از داوری برای شرکت در کلاس‌ها انتخاب شوند. راستش را بخواهید آن زمان جز یک اسم از قیصر امین پور توی کتاب ادبیات چیزی از او نمی‌داستم – که هنوز هم نمی‌دانم چون روح بزرگ این مرد بی انتهاست- اما بعد از پذیرفته شدن شعرهایم در داوری که به نوعی آزمون برای شرکت در کلاس‌ها بود در تابستان سال ۸۱ برای اولین بار در کلاسی برای یادگیری الفبای شعر و نوشتن نشستم که قیصر استاد آن بود. کلاس‌ها سه ماه طول کشید، یعنی به اندازه‌ی یک تابستان، روزهای زوج، ساعت ۴ و این شد قرار عاشقانه‌ی ما با مردی که نمی‌دانم چرا اما تمام وجودش درد بود. شاید آن روزها حرف‌هایی که که توی چشم‌هایش بود و حرف‌هایی که نمی‌زد را درک نمی‌کردم، اما حالا وقتی به آن روزها فکر می‌کنم افسوس می‌خورم که چه زود گذشت و چه زود قیصر را از دست دادیم. شاید باورتان نشود، اولین شعری که بعد از جلسه سوم کلاس نوشتم نامش «باران» بود و موقع خواندنش توی یک ظهر تابستان باران بارید و چشم‌های قیصر هم بارانی شد. نمی‌توانم بگویم بهترین، چون تمام لحظه‌های کلاس بهترین بود اما خاص‌ترین اتفاق آن سه ماه بود.

توصیه‌ای از ایشان که همیشه در نوشتن به آن توجه می‌کنید؟
قیصر همیشه می‌گفت برای نوشتن وقت و ساعت در نظر نگیرید، یعنی تصمیم نداشته باشید که ساعت ۵ ظهر بعد از شستن ظرف‌ها شعر بگویید. شعر روح دارد و این کار دست و پای شعر را می‌بندد، در عوض همیشه چند کاغذ و یک قلم همراه خودتان داشته باشید و وقتی چیزی به ذهنتان خطور کرد بنوسید. شاید بهترین درسی که می‌شد در تمام زندگی به یک نفر داد همین باشد. هیچ حسِ نابی با تقلا کردن به دست نمی‌آید، زیباترین شعرها و قشنگ‌ترین نثرها وقتی نوشته می شود که خود آن به سراغ آدم بیاید.

آن طور که من متوجه شدم بیشتر موضوعات وبلاگتان را موضوعات شخصی تشکیل می‌دهد. درست است؟
وقتی در معرفی وبلاگم از واژه‌ی «خانه» استفاده کردم، دقیقن به همین خاطر بود. سمیرا یک خانه دارد، یک خانه‌ی کوچک اما گرم، جایی که فارغ از دانشگاه، محل کار، خیابان‌های همیشه شلوغ تهران، اتوبان‌های پر ترافیک، می‌آید، خودش را یک گوشه‌ای می‌اندازد و احساس آرامش می‌کند. دوست دارم نه تنها مخاطبانم که برای من «اهالی خانه» هستند، بلکه خودم با خاندن خط به خط آن با سمیرایی مواجه شوم که فقط سمیراست نه سمیرا راهی؛ سمیرایی که گاهی می‌خندد، گاهی اشک می‌ریزد، عصبانی می‌شود و غصه‌دار می‌شود و اینجا درست همان جایی است که از دغدغه‌هایش و خواسته‌هایش و حتا از ایده آل‌های زندگی‌اش می‌نویسد.

از نکات برجسته وبلاگ شما نوشته‌هایی گرم و صمیمی است با ویژگی‌های زنانه. این یعنی زنانگی در زندگی شما بسیار قوی است؟
در یکی از پست‌های وبلاگم نوشتم من دو زن درون دارم، در صورتی که این روزها خیلی از خانم‌های اطرافم از همان یک زن هم فراری هستند (خنده). بله، من با تمام دغدغه‌ها و سرمشغولی‌های کارم که ساعت و زمان مشخصی ندارد با تمام وجود مراقب زن بودنم هستم. آشپزی برای من یک لذت بزرگ است، حتا وقت‌هایی که خسته به خانه برمی‌گردم، گاهی دلم می‌خواهد با زرق و برق تمام -البته تزیین واژه ی مناسب‌تری است- برای خودم غذا درست کنم، حتا اگر آن غذا یک نیمروی ساده باشد. یا گاهی چنان به جان خانه می‌افتم برای مرتب کردنش که انگار مهمان عزیز کرده‌ای در راه است. توی دنیایی که ما زن‌ها نه پا به پا که دوشا دوش مردها در اجتماع کار می‌کنیم، اگر همین زنانگی‌مان را هم مراقبت نکنیم زندگی سه هیچ از ما جلو می‌افتد.

درباره این دو زن درونتان بیشتر صحبت می‌کنید؟
قبل از اینکه از این دو زن سرکش و آرام درونم حرف بزنم بگذارید این را بگویم که این تفاوت ناشی از چند شخصیتی بودن نیست، بلکه نیاز و ضرورتِ تفاوت حریم خصوصی و اجتماعی است. من داشتن زن سنتی و امروز درون را یک تکامل برای دختر ایرانی می‌دانم. سمیرایی که ساعت هفت صبح از خانه بیرون می‌زند، و می‌داند بایدخودش را برای رویارویی با جامعه‌ای -که اگر نخواهم بگویم جامعه‌ی مردانه- سخت پوست آماده کند؛ که شاید بعد از تمام تلاش برای یکسان کردن حقوق زن و مرد، هنوز قابلیت پذیرش یک زن را در برخی از جایگاه‌ها ندارد، که گاهی از بی حوصلگی در اتاق تاریکش یک قهوه تلخ سر می‌کشد، فروغ می‌خواند، رضا یزدانی گوش می‌دهد و گم می‌شود در پیاده روهای پاییزی ولیعصر؛ باید با سمیرایی که یک روز تعطیل از خواب بیدار می‌شود تمام پنجره‌ها را باز می‌کند، آشپزی می‌کند، از میوه فروشی سر خیابان سبزی می‌خرد و با حوصله پاک می‌کند، دلش تصنیف باز هوای وطنمِ استاد شجریان را می‌خواهد فرق داشته باشد. اینکه هدف من از تحصیل استاد دانشگاه شدن و تدریس روزنامه نگاری است، هیچ مغایرتی با آن وجه از سمیرا ندارد که دلش می‌خواهد حواسش به گل دادن شمعدانی‌های پشت پنجره اتاقش باشد، یا با سوزن و نخ و لباس اتو کردن غریبه باشد. مادرم همیشه می گوید یک زن اگر رییس جمهور هم باشد نباید یادش برود خانم خانه است.

شش سال وبلاگ نویسی به سمیرا راهی چه چیزهایی داده است؟
وقتی به تاریخ ایجاد وبلاگم و بعد به آرشیو آن نگاه می‌کنم انگار قسمتی بزرگ از درونم خالی شده است. زمستان هشتاد و نه به دلایلی مجبور به پاک کردن کل آرشیو وبلاگم شدم که هنوز جای زخمش خوب نشده است. اما در کل شش سال نوشتن در فضای مجازی شاید یک کفش آهنین و یک اعصاب فولادین می‌خواهد(خنده). شاید اگر بخواهم تیتروار بگویم، صبر، گذشت و عدم قضاوت درباره‌ی آدم ها مهم ترین چیزی‌هایی بود که وبلاگ نوشتن به من یاد داد. ویژگی دنیای مجازی نامعلوم بودنِ هویت اصلی افراد است، من هم بارها و بارها مثل تمام وبلاگ‌نویسان دیگر با کامنت‌های عجیب و غریب و آزار دهنده مواجه شدم، اما کم کم یاد گرفتم صبر و گذشت در برابر چنین اتفاق هایی یک امتیاز بزرگ است که در زندگی شخصی‌ام هم برایم کارآمد بود. مورد دیگر، قضاوت نکردن درباره آدم‌ها از روی نوشته‌هایشان است، رفتار ناپسندی که این روزها باعث شده خیلی از وبلاگ‌نویسان به خودسانسوری دچار شوند.

شما هم جزو کسانی بوده‌اید که دچار خودسانسوری شوید؟
نه، سمیرا کله شق‌تر از این حرف‌هاست (خنده) من همیشه حرفی را که باید زده‌ام، چیزی را که حس می‌کردم باید بنویسم نوشته ام،-البته بهایش را هم سخت داده‌ام- در یکی از پست‌های اول سال که درباره علاقه‌ام به مادر شدن و افسوسم از اینکه بیست و چهار سالم دارد تمام می‌شود و مادر نشدم نوشتم، علاوه بر این که این پست همین طور دست به دست توی اینترنت گشت، کامنت‌ها و ایمیل‌های جالبی هم داشتم، خیلی‌ها فکر می‌کردند من ازدواج کرده‌ام و بچه‌دار نمی‌شوم (خنده) حتا یک خانم دکتر برایم آدرس و تلفن مطبش را هم ایمیل کرده بود. یا وقت‌هایی که از حس‌های عاشقانه‌ی ایده آلم می‌نویسم خیلی‌ها حتا برخی از دوستانم هم فکر می‌کنند من دغدغده‌ی ازدواج دارم، با اینکه من فقط از یک حسِ دخترانه که همان موقع در ذهنم می‌جوشد می‌نویسم. نه… فکر نمی‌کنم قضاوت آدم‌ها باعث شود من کاری را که دوست دارم انجام ندهم.

650

هیچ وقت از اینکه با وجود قبولی در رشته کامپیوتر با رتبه‌ی ۹۶ تغییر رشته دادید و خبرنگاری خواندید پشیمان نشدید؟
خب انتخاب رشته‌ی من در همان سال اول دبیرستان در کل فامیل و خانواده چالش ایجاد کرد(خنده) من اولین کسی بودم که با اینکه معدل اول دبیرستانم بالا بود و می‌توانستم رشته ریاضی هم بخوانم اما تصمیم گرفتم به هنرستان بروم و کامپیوتر بخوانم. اما بعد از کنکور دادن و قبولی در دانشگاه چون زندگی‌ام با نوشتن گره خورده بود حقیقن صفر و یک‌ها برایم جذابیتی نداشت، این بود که رنج یک سال پشت کنکور ماندن را به جان خریدم و تغییر رشته دادم و پشیمان هم نیستم. چون روحیه‌ی سمیرا هیچ وقت با نشستن پشت میز در ساعت اداری سازگار نبود.

از سختی‌های کار خبرنگاری برای یک خانم برایمان توضیح دهید.
حقیقتش را بخواهید سختی خبرنگاری فارغ از جنسیت برای تمامِ همکاران ما وجود دارد و خارج از انصاف است اگر من بگویم همکاران مرد ما بدون سختی و مشکل به تهیه خبر و گزارش می‌پردازند. اما مساله‌ای که به شدت برای من آزار دهنده است نگاه جنسیتی است. از آنجایی که من خیلی زود وارد بازار کار شدم، حتا قبل از رفتن به دانشگاه- و با توجه به سن کمی که آن روزها داشتم و به قول برخی «خانم» بودنم هم قوز بالاقوز شده بود شاید برای خیلی‌ها جدی نبود که یک دختر نوزده ساله با جثه‌ای ریز برای گرفتن گزارش و مصاحبه این چنین پافشاری و به قول معروف بدو بدو کند. یکی دیگر از مساله‌هایی که شاید از سختی‌های کار ما به حساب بیاید نداشتن تایم مشخص برای کار است، اینکه ممکن است برای گرفتن گزارش‌هایی که محدویت زمانی دارند مجبور باشی از خیلی ازکارهای شخصی و حتا خانوادگی بگذری و یا حتا به شهرهای دور و نزدیک سفر کنی که اگر عاشق این کار نباشی خیلی زود هیجانش عادی می‌شود و خسته می‌شوی.

با گذشت چندین سال از کار خبرنگاری شما این هیجان را هنوز در خودتان می‌بینید؟
شاید باورتان نشود، شاید از نظر خیلی از همکارانم حتا غیرحرفه‌ای به نظر برسد، اما من هنوزم وقتی گزارش یا مصاحبه‌ای انجام می‌دهم، چه در طول گزارش، چه در زمان صفحه آرایی و چه حتا بعد از چاپ مطلبم هیجان زیادی دارم، نمی‌خواهم مثال کلیشه‌ای «مطلب‌هایم مثل بچه هایم هستن» بزنم، اما حقیقتن تولد هر مطلب برای من شبیه همان اولین گزارشم هیجان انگیز و عزیز است.

با توجه به اینکه در رادیو امکانات کار تصویر در دسترس نیست، چقدر در جذب مخاطب موفق بوده اید؟
من در بین دوستان و همکاران یک جمله‌ی نسبتن معروف در مورد رادیو دارم. رادیو برای من حکم «خانه پدری» را دارد. اولین رسانه‌ای که من در آن شروع به کار کردم رادیو بود، که باید از «مهدی استاد احمد»، سردبیر و نویسنده‌ی موفق طنز که جسارت داشت و از یک دختر هجده ساله برای نوشتن در یک برنامه‌ی پر شنونده در رادیو رادیو جوان در کنار نویسندگان نامدار شبکه استفاده کرد تشکر کنم. در برنامه‌هایی که من چه در سمت نویسنده چه سردبیر در رادیوهای مختلف؛ جوان، ورزش، نمایش و البرز؛ حضور داشتم استفاده از تجربیات افرادی که موفق بودند تاثیر زیادی در کارم داشته است. رادیو اگر تصویر ندارد، یک روح بزرگ و گرم دارد که اگر با آن انس بگیری خیلی جذاب‌تر از کار تصویری است، چون من کار با تلویزیون را هم تجربه کردم. حالا اینکه چقدر موفق بوده‌ام را باید همکاران باتجربه‌تر و مخاطبان برنامه‌ها نظر بدهند.

حالا که تجربه‌تان در رادیو زیاد شده است، خودتان چنین فرصتی را به استعدادهای جوان می‌دهید؟
ورود نیروهای جدید در سازمان مراحل خاصی دارد، اما من برای برنامه‌هایی که خودم سردبیری آن‌ها را داشته‌ام، مخصوصن ویژه برنامه‌ها سعی کردم در کنار استفاده از تهیه کننده‌ی باتجربه که یکی از ارکان مهم برنامه است، بقیه عوامل را بیشتر از جوان‌ترها و هم سن و سال‌های خودم انتخاب کنم، بله چند باری برای ویژه برنامه‌های مناسبتی از نویسنده‌های جوان‌تر استفاده کردم که اتفاقن استعداد خوبی هم در نوشتن داشتند.

شما در حیطه‌های مختلفی در مطبوعات قلم زده‌اید، نوشتن در کدامشان را بیشتر دوست داشتید؟ همشهری سرنخ؟ همشهری جوان یا گردشگری؟
در مورد رسانه‌های مکتوب هم من یک جورهایی مید این همشهری بوده‌ام(با خنده). اولین مطلبم در همشهری جوان کار شد و به فراخور زمان و نیاز تا همین امروز گزارش‌هایی در جوان داشته‌ام، سرنخ هم که اولین و تنها مجله‌ی حوادث و شگفتی‌های ایرانِ و خب کار کردن در آن همان قدر که گاهی هیجان انگیز و پرشور است، همان قدر هم گاهی باعث غمگین و یا حتا عصبی شدن می‌شود، که آن بسته به گزارش‌هایی که کار می‌کنیم دارد، حتا این احساسات در مورد گزارش‌های بچه‌های  دیگر هم وجود دارد، مثلن گزارشی که یکی از همکارانم درمورد خبر نهایی مرگ کوهنوردان ایرانی تهیه کرده بود باعث شد در تمام مدت صفحه آرایی آن اشک بریزیم. و روزهای خوبِ حضور در تحریریه‌ی ششُ هفت که من در صفحات گردشگری آن مطلب می‌نوشتم که در مورد چگونه گذراندن یک آخر هفته خوب بود که به شدت هیجان انگیز بود و همین طور سایت‌های دیگر. اما برای من سرنخ یک حس دیگری دارد که شاید به خاطر حضور بهترین دوست دوران زندگی‌ام در تحریریه سرنخ باشد.

تا به حال به صورت خاص در موضوع زنان کاری انجام داده اید؟ در رادیو یا روزنامه؟
این که به صورت اختصاصی در رادیو برنامه‌ای مداوم داشته باشم نه، اما این افتخار را داشتم که امسال به مناسبت روز مادر یک ویژه برنامه‌ی چهار ساعته را روی آنتن ببرم. در حوزه تئاتر اما سه کار تک پرسوناژ که در خصوص زنان بود به روی صحنه بردیم که بازیگران آن فقط زنان بودند و به مسائل مختلف زندگی زنان پرداخته می‌شد و در کنار آن با موسسه‌ی خیریه‌ی برکت که به زنان سرپرست خانوار کمک می کند و با کمک هنرمندان اداره می‌شود همکاری دارم.

یک خاطره‌ی شیرین و یک خاطره‌ی تلخ از روزهای کاری.
اصولن چیزی که باعث یک گزارش می‌شود یک اتفاق خاص است، همین خاص بودن باعث می‌شود هر گزارشی توی ذهن بماند. اما شیرین‌ترین خاطره‌ی کاری من مصادف شدن اولین تجربه‌ی سردبیری‌ام در رادیو با روز تولدم بود. پاییز برای من بی‌نهایت عزیز است، همیشه اتفاق‌های مهم زندگی‌ام، چه بد چه خوب در این فصل رخ داده، سال گذشته هم از این قاعده مسنثنا نبود. یکی از بهترین اتفاقات کاری و شخصی زندگی‌ام این بود که از هشت صبح روز تولدم تا هشت شب در سازمان برنامه داشتم، آن روز در کنار تمام سختی‌ها و استرس‌های یک تجربه‌ی جدید بزرگ شدم و این تجربه برایم بسیار عزیز بود. خاطره تلخ هم، مربوط می‌شود به همایش خیرین مدرسه ساز در یکی از شهرستان‌ها، روز قبل از همایش همه‌ی مدعوین و خیرین برای ضیافت شام در هتل جمع شده بودند تا کم کم مصاحبه‌ها را با آنها انجام دهم، اما درست در روز همایش یکی از همین خیرین که یک پیرمرد دوست داشتنی بود به دلیل سکته‌ی مغزی فوت کرد. همیشه از یادآوری این اتفاق با تمام وجود غمگین می‌شوم…

چطور شد که همکاری با گروه‌های تئاتر را آغاز کردید؟
اتفاق‌های عزیز زندگی من همیشه ناگهانی رخ داده است، مثل ورود به رادیو، که من بدون هیچ آشنا و معرف از پیش داشته‌ای واردش شدم؛ ورودم به تئاتر هم دقیقن همین طور بود. تابستان سال ۹۱  تئاتری با عنوان «این تابستان فراموشت کردم»-به کارگردانی خانم رهنما- به روی صحنه رفت که در روز افتتاحیه آن از هنرمندان و اهالی رسانه دعوت شده بود. این تئاتر به قدری برای من دلنشین بود که بعد از اجرا وقتی برای مصاحبه با کارگردان و بازیگران به بک استیج رفتم واقعن منقلب شدم و همین حس باعث شد ساعت‌ها با خانم رهنما، نسیم ادبی و شبنم فرشادجو که بازیگران این کار بودند صحبت کنیم و چند روز بعد از آن با پیشنهاد خانم رهنما برای انجام کارهای رسانه‌ای این نمایش به تیم خبری آن اضافه شدم و این شروع حضور من در عرصه‌ی تئاتر بود؛  بعد از این تابستان در کار آواز خوان طاس به کارگردانی بهمن معتمدیان هم به عنوان تیم رسانه‌ای مشغول شدم. یک ماه ونیم حضور کنار این تیم حرفه‌ای تجربه ای خوشایند بود، در همان حین با پیشنهاد خانم رهنما – برای حضور در دومین نمایش گروه «این تابستان» به کارگردانی خانم نسیم ادبی  با عنوان «چشم‌هایی که مال توست» به عنوان دستیار کارگردان و همچنین مدیر روابط عمومی دعوت شدم که با خواندن نمایشنامه که اتفاقن مثل نمایشنامه قبلی به موضوعات مربوط به زنان پرداخته بود این کار را ادامه دادم. این زنجیره با نمایش یاداشت‌هایی برای سهراب و آمنیون که برای جشنواره بین المللی فجر آماده کردیم کامل‌تر شد و تا همین امروز ادامه پیدا کرد.

دلتان نمی‌خواست خودتان به عنوان یک بازیگر روی صحنه بروید؟
اگر بگویم نه، شاید تمام حقیقت را نگفته باشم، مثل سوال و پیشنهادی که در مورد اجرا در تلویزیون(شبکه استانی البرز) داشتم، اما هنوز خودم را برای انجام این کار آماده نمی‌بینم؛ البته هیچ وقت دیده شدن دغدغه‌ی اصلی من نبوده است، کمااینکه نمی‌توانم منکر این شوم که جادوی صحنه عجیب گیرا است، مخصوصن هنگامی  که در سمت دستیار کارگردان در تمرین‌ها و ساعت‌های قبل از اجرا بنا به شرایطی روی صحنه دیالوگ‌ها را می‌گفتم این حس بیشتر در من تقویت می‌شد اما، نه، هنوز نوشتن و صدا را بیشتر از بازی و اجرا دوست دارم که نتیجه‌ی این علاقه، نوشتن اولین نمایشنامه ام با عنوان «پاریس شهر خوبی برای فراموشی نیست» شد که با لطف خدا در جشنواره مورد توجه داوران قرار گرفت و عنوان سوم را کسب کرد.

مدیر روابط عمومی، دستیار کارگردان و دستیار لباس وظایفی بوده که شما به عهده داشتید. کمی برایمان درباره این عناوین توضیح دهید.
هر اثر هنری برای دیده شدن خلق می‌شود، خاصه تئاتر که رویارویی مستقیمی با مخاطب دارد، پس جذب مخاطب یکی از مهم‌ترین کارهایی است که باید انجام شود، به علاوه این بمب خبری و حضور خبرنگارها و پوشش رسانه‌ها نیاز به مدیریت دارد که این کار به عهده مدیر روابط عمومی است.
دستیار کارگردان هم همان طور که از اسمش پیداست باید این پتانسیل را داشته باشد که به هر دلیلی با غیبت کارگردان مواجه شد بتواند تمامی وظایف آن را انجام بدهد و تیم نمایش را سرپرستی کند، علاوه بر این در تمرین‌ها و اجراها حکم بازوی راست کارگردان را دارد. که اولین تجربه‌ی دستیار کارگردانی‌ام در کنار خانم نسیم ادبی، برای من بیشتر به یک کلاس آموزشی تبدیل شد و به قدری برای من دلنشین و پربار بود که نمی‌توانستم تصور کنم، کمک‌های بی دریغ نسیم و بهاره باعث شد که چیزهای فراوانی یاد بگیرم و سکوی پرتابی شد که دومین تجربه‌ی دستیار کارگردانی‌ام را در جشنواره بین المللی فجر تجربه کنم که آن را مدیون محبت‌های خواهرانه‌ی نسیم هستم.
تجربه‌ی دستیاری صحنه و لباس شاید جرقه‌اش از همان نمایش چشم‌ها زده شد. ما یک گروه نمایش کوچک هستیم که خانم ادبی و رهنما آن را رهبری می‌کنند و یک قانون نانوشته‌ای را داریم که تا جای ممکن فرد جدیدی به گروه اضافه نشود، در این گروه هم سمت‌ها برای هیچ کداممان چندان مهم نیست، در اواسط کار بنا به مصلحت در کار من به پیشنهاد کارگردان مسولیت صحنه را به عهده گرفتم که در یک نمایش تئاتر وظیفه‌ی خطیری است، این که قبل از هر اجرا تمامی راکوردهای صحنه حفظ شود، اکسسوارها سر جای مشخص خودشان قرار بگیرند، مخصوصن اکسسوارهایی که نور فالو یا نور دیگر صحنه روی آنهاست و به حس نمایش کمک می‌کند و اگر نمایش دو اجرا داشته باشد این کار سخت‌تر است و باید در بین دو اجرا باز صحنه چک شود که تمامی اکسسوارهای پرتابل که جز بازی محسوب می‌شود به جای خودش برگردد که اگر در این کار بی دقتی صورت بگیرد تمرکز بازیگر روی صحنه از بین می‌رود. این استرس به قدری در نمایش چشم‌ها به دلیل جا به جایی اکسسوارهای کوچک وجود داشت که گاهی سوزش معده می‌گرفتم (خنده) و خب در مایبن این جرا یکی از دستیاران تئاتر قحطی نور که کارگردانی آن را آقای امین حیایی به عهده داشت پیشنهاد حضور در آن نمایش را به من داد که با توجه به این که آن نمایش یک پرفرمنس طور بود و با حضور حدود چهل نفر روی صحنه به اجرا می‌رفت این وظیفه سخت‌تر و حساس‌تر بود. حفط راکورد لباس‌ها در این نمایش به عهده تیم صحنه و لباس بود که بعد از قحطی نور هم به یک فیلم جشنواره ایی به کارگردانی مجید مصطفوی دعوت شدم و این چرخه همچنان ادامه دارد.

استقبال مردم این روزها از تئاتر چگونه است؟
تئاتر هم مثل هر هنر دیگری مخاطبان خاص خودش را دارد، علاوه بر دانشجویان تئاتر افرادی هستند که علاقه‌ی شدیدی به این هنر دارند و برای دیدن نمایش‌ها می روند؛ این روزها خوشبختانه خانواده هم به این هنر اهمیت می‌دهند اما در این بین گاهی قیمت‌های بالای بلیت‌های تئاتر این فرصت را از دوستدارن این هنر زنده می‌گیرد.

640

چه شد که بین رشته‌های مختلف ورزشی به بدمینتون علاقه مند شدید؟
بدمینتون یادگار زنگ ورزش دوران ابتدایی من است. امتحان ترم کلاسِ سوم دبستان، رشته‌ی بدمینتون بود و من بعد از دو سه ماه به این رشته علاقه مند شدم و از آنجایی که در مدرسه ما به مسابقات ورزشی و عملی توجه خاصی می‌شد همراه با دو نفر دیگر از همکلاسی‌هایم با تشویق معلم ورزشمان این رشته را جدی‌تر دنبال کردیم و اول در رده مدرسه‌ای بعد منطقه، شهرستان، استان و بعد هم کشوری این رشته را دنبال کردیم که تا سال آخر هنرستان هم به صورت جدی آن را دنبال می‌کردم تا چند ترم اول دانشگاه هم عضو تیم دانشگاهمان بودم اما بعد از آن با حجم کاری و درسی زیاد و البته تنبلی خودم(خنده) کم کم به حاشیه رفت. اما هنوز هم گاهی در المپیادهای آزاد بدون رده سنی شرکت می‌کنم.

گفتید که مخاطبان وبلاگتان برایتان عزیز هستند. چند نفر از مخاطب‌های وبلاگتان حالا تبدیل به دوستانتان در دنیای واقعی شده‌اند؟
به شدت… من اسم مخاطب را برای کسانی که به وبلاگم-خانه‌ام- سر می‌زنند زیاد نمی‌پسندم، آنها اهالی خانه‌ای هستند که شادی‌ها و غم‌ها و تمام لحظه‌های زندگی‌ام را با من شریک هستند. شاید کمی اغراق آمیز به نظر برسد اما عین واقعیت است، اما من از نبودن کسی که دو سالی می‌شود حتا بدون آدرس ایمیل برایم کامنت می‌گذارد دلشوره می‌گیرم، یا آنقدر حضور این اهالی در خانه‌ام عزیز است که تا جایی که بتوانم همان طور که آنها حرف‌هایم را می خوانند، اگر من هم تنها کاری که از دستم بر می‌آید شنیدن حرف‌هایشان باشد که به دیده منت انجام بدهم. حریم خصوصی زندگی من یک دایره کوچک است که به سختی کسی را در خود جای می‌دهد اما با این همه وسواس بودند کسانی که حالا دوست‌های خوب من شدند که اگر نام ببرم شاید باعث تکدر خاطر دوستان دیگر شود اما انقدر به من لطف داشته‌اند که در همه حال چه سفر به خانه خدا، چه اولین لحظات سال تحویل و در مناسبت‌ها و خیلی وقت‌ها بی مناسبت کنارم بودند و من خدا را برای بودنشان سجده کردم.

باتوجه به کار در رادیو، مجله، تئاتر و البته ورزش. فرصت فراغتی هم برای خودتان باقی می‌ماند؟
این روزها از من می‌گذرد و من از این روزها نه… خدا را شکر می‌کنم دوستی در کنارم دارم که از خواهر به من نزدیک‌تر است، همدمی که چند سالی است خدا به من هدیه‌اش داده و روزهای سخت و آسان را باهم می‌گذرانیم. حتا اگر روزهای کاری شلوغی هم داشته باشیم، یک پیاده روی از میدان ولیعصر تا هفت تیر با یک بستنی یا بلال، یک کافه نشینی کوچک حال دلمان را خوب می‌کند، هرچند که خیلی وقت است از دختری که با کفش‌های کتانی‌اش پیاده‌روهای کنار فرهنگسرای نیاوران تا راه آهن را پیاده گز می‌کرد خبری نیست و شاید به زعم دوستان دیگرش بی معرفت شده باشد و دیر به دیر از آنها خبر بگیرد اما یک سمیرا هست و یک دنیا کار نکرده و هزار فکر در سر، که در این بین به روی صحنه بردن نمایشنامه‌ام و تجربه‌ی اولین کارگردانی‌ام برایم اولویت است، و بعد از آن جمع کردن مجموعه داستان ‌ای کوتاهم برای چاپ، در کنار آن باعث خجالت است که بگویم هنوز بیش از نیمی از کتاب‌هایی که از نمایشگاه کتاب خریده‌ام نخوانده‌ام و در این هیاهو تازه زبان فرانسه را شروع کرده‌ام و این روزها به سرم زده ویولن هم از استادِ معنوی‌ام یاد بگیرم. و سفر… سفر و باز هم سفر که دلم می‌خواهد با یک کوله و یک سلکشن از آهنگ‌های دوست داشتنی‌ام و کتاب‌هایم مدام بروم و تهران پاییزی را ساعت‌ها قدم بزنم و  نگاه کنم سمیرایی که در آستانه‌ی بیست و پنج سالگی ایستاده است از زندگی چه می‌خواسته، چقدر به آن رسیده و چقدر راه برای رفتن دارد…

«لینک‌زن» را می‌خوانید؟ نظرتان درباره «لینک‌زن»؟
اول بگویم که «لینک‌زن» نام هوشمندانه‌ای دارد که ایهام گیرایی را برای مخاطب ایجاد می‌کند و برای من همیشه جذاب بوده است. با توجه به روزهای شلوغی که دارم جز تعداد کمی از دوستان واقعن نمی‌رسم که وبلاگ‌های خوب دیگر را مدام بخوانم و «لینک‌زن» این امکان را برای من فراهم می‌کند که گزیده‌ی وبلاگ های خوب را در یک باکس می‌گذارد و کار من را حسابی راحت کرده است(خنده).

پیشنهاد و انتقادتان به «لینک‌زن»؟
این که یک سایت وجود دارد وحرف‌های خانم‌ها را به اشتراک می‌گذارد برای منی که دغدغه‌ی زنان و دختران سرزمینم را دارم بسیار ارزشمند است. اما کم کم احساس می‌کنم بیشتر مطالبی را در  می خوانم که  «لینک‌زن» میل به زنانگی سنتی دارد، من خودم یک زن سنتی درون دارم که اتفاقن بسیار در سنتی بودنش استوار است، اما این که دخترکان و زنان جسور و امروزی‌تر را نبینیم یا کم‌تر ببینیم شاید یکی از انتقادهایی باشد که به  «لینک‌زن» وارد است و یک چیز دیگر که همیشه دلم می‌خواست بگویم(خنده) این است که من با رنگ صورتی برای نماد خانم‌ها مخالفم! خودم این رنگ را دوست دارم اما فقط به عنوان یک پیشنهاد بگویم من زن ایرانی را صورتی نمی‌بینم، سبز می‌بینم و با یک درجه تخفیف سبزآبی. اما در کل «لینک‌زن» را دوست دارم چون در دنیای مجازی توانسته متفاوت عمل کند و این را می‌شود در زمزمه‌های کلامی و نوشتاری وبلاگ نویسان شنید و دید.

Share

39 پاسخ به “یک زن اگر رییس‌جمهور هم باشد نباید یادش برود خانم خانه است”

  1. کژال می‌گه:

    سمیرای عزیزم..چقدر خوشحالم از اینکه لینک زن باهات مصاحبه کرد…حرفهات و کلامت باعث شد از گذشته هم برام بیشتر و بیشتر عزیز باشی…بهترین ها رو برات میخوام دوست عزیزم

  2. فروغ می‌گه:

    سمیرا جونم خیلی وقت بود که دوست داشتم لینک زن باهات مصاحبه کنه اما نمیدونستم که چه جوری باید به گوش لینک زن برسونم که خدا رو شکر خودش فهمید….خوشحالم با دوست خوبم بیشتر آشنا شدم..دوست دارم سمیرای خوبم

  3. امیر می‌گه:

    سلام سمیرا خانم
    ما جمعی از دوستان آقای “میم” هستیم خواستیم بگیم خیلی دوستت داریم 😀
    حسابی داره پز میده با این لینک مصاحبه تون … گفتم خبر داشته باشید.
    درضمن بلا به دور امیدوارم زودتر مشکل پیش آمده واسه پاتون برطرف بشه …

  4. نیکادل می‌گه:

    منم شاگرد قیصر بودم..افسوس شما رو می فهمم..متاسفانه افسوس شما رو میفهمم

  5. سمیرا می‌گه:

    ممنون لینک زن عزیز به خاطر زحماتت :*

  6. سمیرا می‌گه:

    کژال مهربونم، تو همیشه به من لطف داشتی عزیز دلم . ممنونم.

  7. سمیرا می‌گه:

    فروغ… فروغ….
    مرسی از تو که وقت گذاشتی و خوندی.
    دوستت دارم.

  8. سمیرا می‌گه:

    امیر آقا…
    خیلی ممنون از شما.
    شما خیلی لطف دارید.:)

  9. سمیرا می‌گه:

    نیکادل عزیزم…
    این اندوه تموم شدنی نیست…
    چه خوبه که شما هم اینو می دونید، چه بد که این درد هست…

  10. سورمه می‌گه:

    لینک زن حالا اینهمه مصاحبه کردین حتمن باید همین جمله رو که سنتی ترین جمله ی مصاحبه است تیتر می زدین؟!آدم تیتر رو می بینه فکر می کنه مصاحبه با خانومیه که تفکرات کاملن سنتی داره

  11. فاطمه زاهدی می‌گه:

    سلام خانوم راهی گلم
    خیلی خوشحالم که بیشتر باهاتون آشنا شدم
    آرزوی موفقیت روزافزون براتون دارم…
    انشا اله که سلامت باشین و در پناه خودش…
    و ممنون از لینک زن …خداقوت.

  12. زهرا_ض می‌گه:

    سلام
    خودت میدونی چقدر خوشحال شدم دیشب ،
    امیدوارم هر روز موفقیت هات بیشتر از قبل بشه دخترک ِ آبــانی :*

  13. سمیرا راهی می‌گه:

    سورمه جان…
    ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید.
    اما این که یه زن در هر حالی حواسش به خونه و زنانگیش باشه به نظر من سنت نیست… هنرِ یه خانمِ…

  14. سمیرا راهی می‌گه:

    فاطمه ی عزیزم…
    لطف همیشگی تو شامل حالِ منِ و این بار هم مثل همیشه ازت ممنونم…

  15. سمیرا راهی می‌گه:

    زهرای جان دلم…
    مرسی به خاطر محبت همیشه ات دخترم :*

  16. مخاطب خاموش می‌گه:

    سلام سمیرا جون. من مخاطب خاموش وبلاگتم و خیلی دوستت دارم. تو عکس دومی کدومشون هستید؟

  17. حدیث می‌گه:

    سمیرای عزیزم …میدونی که دیدن موفقیت هات چقدر خوشحالم میکنه رفیق – مامان …با آرزوی موفقیت های بزرگ …

  18. سمیرا راهی می‌گه:

    مخاطب خاموش عزیز :)
    ممنون از محبتت.
    توی اون عکس سر اجرای تیاتر”چشم هایی که مال توست” گرفته شده و من شال قرمز دارم.

  19. سمیرا راهی می‌گه:

    حدیث جانم…
    توام می دونی که چقدر برام عزیزی دخترجان دلم…
    خوشحالم که هستی اون گوشه دلم….

  20. رها می‌گه:

    سمیرا راهیِ عزیز…
    بانوی اسطوره…:)
    دوسشون دارم زیاد:)

  21. fool pol می‌گه:

    سمیرای منه دیگه:)الان دارم کلی بهش افتخار میکنم:)

  22. سمیرا راهی می‌گه:

    رهای عزیزم…
    ممنون محبت بی نهایت هستم.
    سپاس

  23. سمیرا راهی می‌گه:

    محبوبه جانم….
    تو که خیلی زیاد خودت می دونی کجای دلمی بانوی شهر آرزوهای من :*

  24. سلام!
    من تقریبا لعنتی ترین مخاطب خاموش وبلاگت بودم! لعنتی بودم چون از این نظر هایی که میگن “من همیشه مخاطب خاموش وبلاگت بودم!” متنفر بودم… لعنتی بودم چون خیلی بهت فکر میکردم! خیلی یعنی در حد خیلی زیاد! برای این خاموش بودنم هم دلیل داشتم و دارم که اینجا جاش نیس بگم!
    خوشحالم که بالاخره عکستو دیدم! میدونی از شر همه ی توهماتی که میزدم راحت شدم… دائم تو رو تصور میکردم.. توی خیابون! توی مترو! توی سربالایی درکه! جلوی میدون دانشگاه شهید بهشتی! توی چمران! توی پیاده رو های ولیعصر! توی صف بی ار تی! توی صف تاکسی های میدون صنعت! توی سر پایینی شریعتی!ببین خیلی جاها! نمی دونم درکم میکنی یا نه!
    این حرفا بی فایده است… ولی در کل بهت افتخار کردم… مخصوصا کلی خوشحال شدم که شاگرد قیصر امین پور بودی!؛) هرچند قبلشم واسم عزیز بودی! خوشحالم که تو و نیکولا هنوز هم تنها وبلاگ هایی هستین که توی این هیری ویری کنکورم دنبالتون میکنم و در عوض ایمیلمو چک نمی کنم!:)) موفق تر از همیشه باشی!
    و اینکه ببخشید انقد پر حرفی کردم.. بعد یکسال و اندی زبون باز کردم بالاخره ؛)

  25. سمیرا راهی می‌گه:

    سارا بانو، ممنونم و خوشحال، خوشحال از ته قلبم؛ مرسی و بقیه ی حرف ها باشه برات توی وبلاگت می نویسم.
    فقط بدون کامنتت انقدر برام عزیز بود، یک لحظه حس کردم قلبم روی دور ده هزار داره میزنه…
    ممنون، ممنون، ممنون و باز هم ممنون.

  26. ناشناس ... می‌گه:

    خیلی خوشحال میشم میبینم کسی به موفقیت میرسه .. مخصوصا وقتی آدم بشناسه اون شخص رو … حس حسادت ندارم نسبت به شما اما با دیدن این مطالب ترغیب میشم یک قدم به جلو حرکت کنم و ساکن نباشم … توانایی های زیادی دارم که همش گندیده شاید چند برابر شما اما همیشه یکجوری میشه که اونایی معروف تر میشن که فکرشو نمیکنی … حتمااگر یک مسابقه ادبی بین من و شما بگذارن من می برم … میتونم به جرات بگم در فن بیان واقعا جلوی من کم میارید اما فقط یک چیز شما از من برتره … شما زن هستید و همه جا به شما بلی میدن و به من که مرد هستم نه … شما میتونی تو بک استیج نمایشنامه اشک بریزی و بهاره رو تحت تاثیر قرار بدی ولی من احساساتی نیستم و حتی از خبرنگاری حالم بهم میخورد .. دنیای ما عجیب متفاوت است … روزی میخواستم خبرنگار شوم اما دیگر نه … اینقدر این دنیا ما را به بازی مشغول کرده که نگو … وقتش می رسد ..

  27. سلام به سمیرا و به لینک زن

    اول یه تشکر از لینک زن بخاطری که ما رو به وجوه دیگه ای از
    زندگی یک از بهترین دوستانمون آشنا کرد.

    دوم تبریک به سمیرا بخاطر اینهمه پشتکار و خلاقیت و سختکوشی
    که نماد بارز زن مسلمان ایرانیست.

    همواره شاد و سلامت باشی.

    لینک زن پایدار باد.

  28. سمیرا راهی می‌گه:

    دوست ناشناس عزیز که خوب می شناسمت :)
    من هیج وقت هیچ ادعایی نداشتم…
    اولن که من هنوز هم به خیلی از چیزایی که می خام نرسیدم و باید براشون تلاش کنم؛
    شما هم استعداد های بشمارتون رو شکوفا کنید!!!
    من همین اندک چیزهایی رو هم که دارم به سختی به دست آوردم و اتفاقن “زن” بودنم و “ازش و حرمتی که برای خودم و شخصیت و غرورم و زن بودنم قائل هستم” مانع خیلی از اتفاق ها شده.
    اینکه شمااحساساتی نیستید و از خبرنگاری حالتون بهم می خوره هم یک مساله شخصیه که به من ارتباطی پیدا نمی کنه.

    اما خوشحالم که این مصاحبه فرصت حرف ها و نقد ها رو به دوستان داده!!!

  29. ناشناس ... می‌گه:

    نمیدونم چه اصراری به این داری که همه ناشناس ها رو می شناسی … شاید خیلی قوه تخیلت قوی هست … راستش وقتی داشتم نظر قبلی رو مینوشتم مخصوصا عنوان کردم مرد هستم تا ببینم عکس العملت چیه !!! ببینم باز هم میگی من رو میشناسی … من خیلی اتفاقی با سرچ کلمه نیلوفر در گوگل به وبلاگ شما رسیدم و همش رو خوندم و دیدم نوشتی مصاحبه اومدم خوندم و کامنت گذاشتم … الان هم دارم با بچه ها همون قراره قبلی بلال میخورم … دلم لک زده بود واسه بلال های خیابون کشاورز … زنبور … زرد

  30. سمیرا راهی می‌گه:

    اون ناشناس های وبلاگم رو از روی آی پی شون می شناسم و لحن و کد هایی که ناخاسته می دن.

    شما هم باشه! :)

  31. سمیرا راهی می‌گه:

    مهدیه ی عزیز، دوست و همکار خوبم سلام…
    خیلی خوشحال شدم که وقت گذاشتی و خوندی.
    و خیلی خوشحال تر که دوستی به مهربونی و با تجربگی تو دارم که می تونم ازش کمک بگیرم.
    یک الگوی خوب در کار :*

  32. ناشناس ... می‌گه:

    خوب شد سریال هوش سیاه ساخته شد تا جوانان ما با آی پی آشنا بشوند … حالا فهمیدی آی پی چیه به ما هم بگو … من هر چی تو گوگل سرچ کردم آی پی و خوندم نفهمیدم چیه … مگه میشه از روی آیپی کسی فهمید کیه ؟؟؟ اصلا تو از کجا میدونی آی پی من چیه .. من خودم نمیدونم آی پیم چیه تو از کجا میدونی ؟؟

  33. سمیرا راهی می‌گه:

    خودتون رو خیلی ناراحت نکنید دوست عزیز…
    من هم در قبال این کامنت ها صبرم خیلی زیاده :)

  34. tabasom می‌گه:

    سلام
    مصاحبه ی خوبی بود سمیرای عزیز. من کاملا همسن تو هستم و برام جالب بود مقایسه کنم که فردی همسن من چه قدر از لحاظ تجربه و دنیای زنانه ای که توش زندگی میکنه میتونه قوی باشه.

  35. سمیرا راهی می‌گه:

    تبسم عزیزم…
    ممنون از اوقتی که گذاشتی و مرسی از انرژی مثبتی که بهم دادی…
    حتمن تو هم یک دنیا زنانگی زیبا و تجربه های خوب داری و خواهی داشت…
    موق باشی.

  36. رعنا شمس می‌گه:

    عزیزم!
    دارم می‌خونم‌ت… :)

  37. سمیرا راهی می‌گه:

    نعنا….

    دوست دارم خب :*

  38. طراحی سایت می‌گه:

    با تشکر از مطالب خوب و مفیدتان.خسته نباشید خیلی خوشم اومد

  39. نیلپر می‌گه:

    آفرین خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ