سه شنبه ۰۷ آبان ۱۳۹۲
سفیدترین خانه‌ی دنیا

من وبلاگم را دوست دارم، من وبلاگم را مثل بچه‌ای که خودم به دنیا آورده باشم و یادش داده باشم چطور در این دنیا زنده بماند دوست دارم. نمی دانم شاید هم همین بچه‌ست که به من یاد می‌دهد چطور این جا زنده بمانم، ما به هم وابسته‌ایم و هیچکدام به وجود نمی‌آییم و از بین نمی‌رویم، بلکه به همدیگر تبدیل می‌شویم.

وبگاه لینک‌زن ـ روژان سرّی: بعد از چند سال روزی چند بار این صفحه‌ی سفید را باز کردن و هی تایپ کردن و پاک کردن و چرخیدن و باز برگشتن سر جای اول، مشخص است که این خانه‌ی عزیز کوچک می‌شود همه چیز، چه کسی گفته وبلاگ نویس‌ها خانه‌ی دوم دارند؟ یک خانه دارند و آن هم همین کوچک دوست داشتنی. هر کاری وقت خودش را دارد ولی وبلاگ‌نویسی، وقت بقیه‌ی کارها را هم مال خودش می‌کند.

solicitud-terapia-de-pareja

من دوست دارم حرف‌هایم بیشتر از شنیده شدن، خوانده شوند و فکر می‌کنم همه‌ی کسانی که سال‌هاست می‌نویسند با خوانده شدن بیشتر راضی شوند تا حرف زدن و حرف زدن  حرف زدن. فکر می‌کنم نوشتن، چه روی پوست شیرها و پلنگ‌ها یا بعدها در کتیبه‌ها و امروز با کیبرد و مانیتورهایمان یا دفترهایمان، از وقتی شروع شد که آدم فهمید بعضی چیزها را نمی‌تواند “بگوید”، فهمید دوست دارد فکرشان کند، تصورشان کند، بعد فهمید تصوراتش را نمی‌تواند تعریف کند، آدم تصور داشت پس نقاشی کشید، پس ساز ساخت و آواز درست کرد، آدم تصور داشت و نوشت. نوشت و نوشته‌هایش را فیلم کرد، رمان کرد، بعد آهنگینشان کرد و موسیقی ساخت.

بعد آدم دفتری درست کرد به اسم وبلاگ، بعد نشست و نوشت که دلش چه می‌خواهد؛ نوشت که بر او چه گذشته است، نشست و برنامه‌هایش را نوشت، گاهی نوشت که بشود دفتر خاطراتش، گاهی نوشت که دیگران بخوانند.

اولین بار که – تحت تاثیر چند وبلاگ قوی و سابقه داری که دنبال می‌کردم- وبلاگ ساختم، دفتر خاطرات در همی ساخته از آب در آمد از اتفاق‌هایم و متن‌های مشهوری که روزی هزار بار کپی می‌شوند و هزار جا نوشته می شوند، بعد که شروع کردم به نوشتن واقعی، هرچقدر بیشتر نوشتم و بیشتر خواندم و پست کردم بیشتر فهمیدم که دوستش دارم، این بچه‌ی لال شروع کرد به حرف زدن؛ بعد راه رفت و رشد کرد. ولی جدا نشد، ماند. آن قدر ماند پیش من که حالا نگرانش می‌شوم؛ اگر ببینم خیلی وقت گذشته و توی خودش مانده و غمباد گرفته، دستی به سر و رویش می‌کشم، برایش حرف‌های خنده دار می‌زنم تا بخندد.

من وبلاگم را دوست دارم، من وبلاگم را مثل بچه‌ای که خودم به دنیا آورده باشم و یادش داده باشم چطور در این دنیا زنده بماند دوست دارم. نمی دانم شاید هم همین بچه‌ست که به من یاد می‌دهد چطور این جا زنده بمانم، ما به هم وابسته‌ایم و هیچکدام به وجود نمی‌آییم و از بین نمی‌رویم، بلکه به همدیگر تبدیل می‌شویم.

چه کسی گفته آدم‌ها در دنیای مجازی خودشان نیستند؟ من با این حرف مخالفم، دنیای مجازی جایی‌ست که آدم اجبارها و کشش‌های الکی بیرون را ندارد، پس هر چه بنویسد خود خودش است. هرچیزی که – چه شبکه‌های اجتماعی چه وبلاگ- از من خوانده شود؛ همان چیزی است که هستم. درونی‌ترین حرف‌ها و احساساتم. تمام آنچه که ممکن است در دنیای غیرمجازی، بروز دادنی نباشد.

[وبلاگ نویسنده]

Share

3 پاسخ به “سفیدترین خانه‌ی دنیا”

  1. مشق سکوت-رها می‌گه:

    این نوشته رو دوست داشتم و پاراگراف آخر رو بیشتر از همه
    منم فکر میکنم آدمهای دنیای مجازی،نمونه ی واقعی تر ِ دنیای غیر مجازیشون هستن، شاید به خاطر اینه که خودم اینطور هستم، اینطور بهش نگاه میکنم
    تو این دنیا، آدم بدون محدودیت میتونه افکارش رو بروز بده

  2. مریم می‌گه:

    عاااالی بود. خیلی موافقم با این:
    فکر می‌کنم همه‌ی کسانی که سال‌هاست می‌نویسند با خوانده شدن بیشتر راضی شوند تا حرف زدن و حرف زدن حرف زدن. فکر می‌کنم نوشتن، چه روی پوست شیرها و پلنگ‌ها یا بعدها در کتیبه‌ها و امروز با کیبرد و مانیتورهایمان یا دفترهایمان، از وقتی شروع شد که آدم فهمید بعضی چیزها را نمی‌تواند “بگوید

  3. مریم می‌گه:

    مرسی واقعا عنوانش هم خیلی خوب بود :) آفرین

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ