شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲
زندگی در خانواده پر جمعیت یعنی هر روز یک اتفاق تازه

از نظر من زندگی در خانواده پر جمعیت یعنی هر روز یک اتفاق تازه! البته بیشتر این اتفاقات مربوط به اعضای خانواده است تا خودم.

متولد بیست و نهمین روز از دی ماه سال هفتاد و دو است. فرزند اول یک خانواده پنج نفره. کاردانی گیاهان دارویی دارد و این روزها پشت کنکوری محسوب می‌شود. دوره‌ی کاردانی‌اش را در شهرستان شیروان استان خراسان شمالی گذراند که از نظر زندگی در خوابگاه دانشجویی برایش تجربه‌های زیادی به همراه داشت.

ساکن استان لرستان و شهرستان بروجرد است. شهری که خودش از آن با عنوان «پاریس کوچولو» یاد می‌کند. علاقه‌مند به عکاسی، قلاب بافی و آشپزی است. دوست دارد بیشتر کارهای آزمایشگاهی انجام بدهد.

از دی ماه سال ۸۹ وبلاگ‌نویسی را شروع کرد. وبلاگ فعلی‌اش دومین وبلاگی است که در آن می‌نویسد. خودش می‌گوید وبلاگ‌نویسی برای او هنر شادنویسی و دید جدید نسبت به تمام اتفاقات زندگی‌ را به ارمغان آورده است.

در ادامه گفت‌وگوی «لینک‌زن» را با زهرا خدائی نویسنده وبلاگ «ستاره‌ای در اوج بیکران» می‌خوانید.

farghad

«ستاره‌ای در اوج بیکران»، اشاره به چه چیزی دارد؟
به ترجیع بند معروف هاتف اصفهانی که در یکی از بیت‌هایش از دو ستاره به نام «فَرقَدان» نام برده و این دو ستاره از نظر علمی با زمین فاصله‌ی زیادی دارند. در اصطلاح عارفان هم کسی که به مقام بالایی از عرفان برسد می‌گویند به فرقدان رسیده است.

چرا این اسم را برای وبلاگتان انتخاب کردید؟
این اسم خلاصه‌ شده‌ی تمام اهداف و ارزش‌های من برای زندگی‌ست، چون اهداف من در اوج هستند پس من برای تحقق آنها باید خیلی تلاش کنم و در نتیجه‌ی تلاشم به اوج و جایگاه خوبی می‌رسم.

 موضوعات وبلاگتان را با نام «نقش‌ها» مشخص کرده‌اید. درباره این نقش‌ها کمی توضیح بدهید. 
این نقش‌ها در حقیقت افکار و احساسات من در زندگی‌ام هستند، که بعضی از آنها مربوط به زندگی عادی و روزمره‌ی من است و بعضی‌هایشان تصوراتی هستند که در آینده از خودم دارم و بخش دیگر به بعد مذهبی من مربوط می‌شود.

 این مذهبی بودن و اینکه خودتان به این موضوع اشاره می‌کنید باعث نشده که مخاطب‌های محدودی داشته باشید؟
نه اتفاقا برعکس باعث جذب مخاطب هم شده چون نوشته‌های مذهبی من بیشتر حالت درددل دارند و سعی کردم به نحوی موضوع را بیان کنم که برای مخاطبم خوشایند باشند و تا کنون به لطف خدا موفق بوده‌ام.

در این نزدیک به سه سال وبلاگ نویسی موضوعی بوده که دلتان بخواهد از آن بنویسید و بنا به دلایلی از آن صرف نظر کرده باشید؟
بله بیشتر موضوعات جامعه و اجتماعم بوده که به دلیل ترس از فیلتر شدن ترجیح دادم سکوت کنم! شاید وقتی که شجاعت لازم را کسب کردم به این موضوع هم بپردازم. هرچند کمی در باره‌ی این موضوع هم نوشته‌ام اما خیلی باب میلم نبود.

در جامعه کدام موضوعات مربوط به زنان و دختران دغدغه‌تان بوده؟
بعضی از دخترهایی که با آنها در ارتباطم یا وبلاگ‌هایشان را می‌خوانم بیشتر مسئله‌ی حجاب و دختر بودن برایشان معضل شده طوری که بعضی‌هایشان فکر می‌کنند با داشتن حجاب دختر بودنشان محدود می‌شود و یا فکر می‌کنند چون دختر هستند از خیلی فعالیت‌ها و تفریحات محرومند، در صورتی که اینطور نیست واز آنجایی که اعتقادات هرکس محترم است دوست دارم درباره‌ی این مسئله طوری بنویسم که به کسی بر نخورد.

پاسخ شما به دخترهایی که چنین مسئله‌ای دغدغه‌شان است چیست؟
درست است که دختر بودن در ایران باعث محدودیت‌هایی می‌شود اما بوده‌اند بانوانی که در همین محدودیت‌ها به جایگاه‌ها و مقام‌های بالایی در حوزه‌های مختلف رسیده اند به طور مثال حوزه‌ی سیاسی وفرهنگی هنری، درمورد حجاب هم یک دختر می‌تواند با شیک پوش بودن و رعایت حجاب کامل و برتر دخترانگی خودش را به زیباترین حالت ممکن نشان دهد و در سایه‌ی همین حجاب احساس آرامش بیشتری کند.

پس دلیل ننوشتن از چنین  موضوعاتی دوری از فضای بحث کردن نیست؟ همین که وبلاگتان جایی برای بحث‌ شود؟
هم هست هم نیست! دلم می‌خواهد راجع به این مسائل بحث شود اما بحث هدفمند و نتیجه دار، متاسفانه اکثر بحث‌های وبلاگی که دیده‌ام نتیجه ی خاصی برای طرفین نداشته و بی نتیجه به کنار گذاشته می‌شود. دلیل دیگرم این است که دوست ندارم به خاطر یک بحث کدورتی بین مخاطبان وبلاگم ایجاد شود.

نوشتن با اسم واقعی در دنیای مجازی سخت نیست؟
نه، چون من دوست دارم شناخته شوم ونوشتن با اسم واقعی از اولین قدم‌هاست و این حق را هم  برای مخاطبانم قائل شده‌ام تا اسم واقعی‌ام را بدانند.

از خانواده و اقوام هم کسی وبلاگتان را می‌خواند؟
بله مادرم یکی از مخاطبان وبلاگ من است و درمورد نوشته‌هایی که اشاره به اتفاقات اطرافم داشته سعی کرده که با راهنمایی کردن راه درست را نشانم دهد.

مادرتان هیچ وقت نخواسته‌اند خودشان وبلاگ بنویسند؟
چرا اتفاقا نزدیک به یک سالی می‌شود به جامعه‌ی وبلاگ نویسان آمده‌اند اما بیشتر مطالب وبلاگشان تخصصی و مربوط به حوزه‌ی شغلی خودشان یعنی آموزگاری‌ست .

«این وبلاگ به دوربین مدار بسته مجهز است!» این جمله یعنی چه؟
همیشه وقتی برای خرید به جایی می‌رفتم یا این نوشته مواجه می‌شدم که «این مغازه به دوربین مدار بسته مجهز است» و به خاطرهمین جمله همه‌ی آدم‌هایی که به آنجا می‌آمدند بیشتر مواظب حرکاتشان می‌شدند! من هم دیدم وقتی جمله‌هایی مثل «کپی نکنید» و از این قبیل خیلی کاربرد ندارد از این جمله استفاده کردم تا شاید بعضی‌ها مراقب باشند!

آن طور که من متوجه شدم شما برای وبلاگ‌های دوستانتان وقت می‌گذارید، چه در گذاشتن لینک آنها گوشه‌ی وبلاگ و چه در کامنت گذاشتن. معمولا وبلاگ‌نویسی و وبلاگ خوانی چقدر از وقتتان را در روز می‌گیرد؟
باید بگویم وقتی که می‌گذارم از قبل برنامه ریزی شده است و همین باعث می‌شود که بتوانم به اکثر دوستانم سر بزنم و اگر بتوانم کامنت بگذارم، که البته بخش زیادی از این برنامه ریزی را مدیون مادرم هستم.

پس همه چیز در زندگیتان با برنامه پیش می‌رود.
تقریبا بله، چون جدیدا به برنامه ریزی روی آورده‌ام هنوز به طور کامل عادت نکرده‌ام که با برنامه پیش بروم گاهی اوقات بعضی چیزها از دستم در می‌رود.

تا به حال نشده از وقتی که برای وبلاگتان می‌گذارید پشیمان شده باشید؟ با توجه به اینکه پشت کنکوری محسوب می‌شوید؟
نه اصلا. با اینکه  در این شرایط بیشتر تمرکزم روی درس خواندن است، ولی وقت استراحت و تفریحم را به وبلاگم اختصاص می‌دهم چون جزئی از وجود من است و آدم باید به تمام بخش‌های وجودش برسد.

farghad

برایمان کمی از رشته‌ی گیاهان دارویی  که در آن تحصیل کرده‌اید بگویید.
رشته‌ی من یکی از زیر شاخه‌های کشاورزی است، که به زراعت گیاهان دارویی و بعد بهره برداری و فرآوری از آن‌ها می‌پردازد، کسانی که فارغ التحصیل این رشته می‌شوند بعدها می‌توانند به طور مستقل گلخانه تاسیس کنند یا در کارخانه‌های مربوط به ساخت داروهای گیاهی و عرقیات گیاهی مشغول به کار شوند، البته اگر به اندازه کافی تلاش کنند!

چرا این رشته را انتخاب کردید؟ به خاطر علاقه‌تان به کشاورزی و گیاهان دارویی؟
نه خیلی اتفاقی و موقع انتخاب رشته این رشته را پیدا کردم و تا قبل از آن علاقه‌ای به رشته‌های کشاورزی نداشتم، اما بعد از وارد شدن فهمیدم تصورم کاملا اشتباه بوده و یکی از شیرین‌ترین رشته‌های دانشگاهی است.

چه تجربه‌هایی در دوره کاردانی کسب کردید؟
من دوره کاردانیم را در شهری بسیار دور از شهر خودم گذراندم همین مسئله به من جرئت داد که تا حدودی بتوانم روی پای خودم بایستم و از حضور در اجتماع نترسم و روابط عمومی‌ام را بالا ببرم، به علاوه با آداب و رسوم مردم شهرهای مختلف هم آشنا شدم که برایم بسیار جالب بود. از طرف دیگر زندگی خوابگاهی و هم اتاق شدن با آدم‌هایی با سلیقه‌های مختلف، هنر ِ صبر و سازگاری را به من آموخت.

از ضعف‌ها ونقاط قوت خوابگاه دانشجویی برایمان بگویید.
نقطه‌ی قوتش یاد دادن نحوه‌ی زندگی به فرد است، یک دختر توی خوابگاه می‌تواند هنر کدبانوگری و خانه داری را یاد بگیرد، البته منکر این قضیه نمی‌شوم که بعضی‌ها هستند که به این مسائل اهمیتی نمی‌دهند. یکی از نقاط ضعفش هم کمبود امکانات رفاهی مناسب است، مثلا ما توی خوابگاهمان حیاط خلوت داشتیم ولی به دلیل نبود وسیله نمی‌توانستیم از آن استفاده کنیم.

دوست دارید همین رشته را ادامه بدهید؟ یا برنامه‌های دیگری برای خودتان دارید؟
متاسفانه خیر با اینکه علاقه مند به رشته‌ام هستم ولی نمی‌توانم آن را ادامه دهم و در حال حاضر مشغول خواندن برای کنکور سراسری هستم و قصد دارم در رشته‌ی علوم آزمایشگاهی قبول شوم.

آینده شغلی‌ای که برای خودتان متصور هستید چه چیزی است؟
کسی که با مسئولیت و پشتکار برای خدمت به مردم کار می‌کند و روز به روز تجربه‌هایش بیشتر می‌شود و در پی کشف ناشناخته‌هاست.

منظورتان از اینکه علاقه مند به انجام کارهای آزمایشگاهی هستید چه چیزی است؟
علاقه‌ام شاید بیشتر شبیه کسانی باشد که به کیمیاگری علاقه دارند! بیشتر دلم می‌خواهد کلی مواد آزمایشگاهی در اختیارم باشد و آنها را با یکدیگر ترکیب کنم تا به یک ماده‌ی جدید دست پیدا کنم و آن ماده استفاده‌ی مفیدی برای همه داشته باشد.

بین دغدغه این روزها، چقدر فرصت برای عکاسی و قلاب بافی باقی می‌ماند؟
معتقدم اگر کسی خودش بخواهد می‌تواند از تمام وقت و فرصتش استفاده کند و نگذارد و دغدغه‌ها و روزمرگی به زندگی‌اش نفوذ کنند، من هم این هنرها را از سر علاقه و ذوق انجام می‌دهم و با خیال راحت و اطمینان می‌گویم همیشه برایشان فرصت دارم مخصوصا وقت‌هایی که سرحالم.

از شهرستان محل سکونتتان با عنوان پاریس کوچولو یاد کردید، در حالی که بعضی از افراد از گفتن اینکه شهرستانی هستند امتناع می‌کنند. برای شما این مسئله سخت نبوده؟
راستش من با واژه‌ی «شهرستانی» مشکل دارم! (با خنده) به نظر من وقتی همه‌ی ما ملیت ایرانی داریم شهرستانی بودن معنایی ندارد، در اوایل سخت بود به خصوص اینکه خیلی‌ها بودند که حتی شهر من را نمی‌شناختند، اما بعدش ترجیح دادم به جای پنهان کردن اسم شهرم آن را با زیباترین عنوان به همه معرفی کنم و برای بهتر شدنش سهمی داشته باشم.

اگر خودتان می‌توانستید انتخاب کنید. زندگی در یک خانواده پرجمعیت را ترجیح می‌دادید یا کم جمعیت؟
باز هم پرجمعیت! حتی پر ازجمعیت‌تر از این، از نظر من زندگی در خانواده پر جمعیت یعنی هر روز یک اتفاق تازه!

یعنی شما هر روز یک اتفاق تازه را در زندگیتان تجربه کرده‌اید؟
بله تا حدودی، البته بیشتر این اتفاقات مربوط به اعضای خانواده است تا خودم.

ولی به هر حال ممکن است کمبودهای مالی در یک خانواده پرجمعیت بیشتر به چشم بیایید.
بله درست است ولی با همکاری و همیاری اعضای خانواده می‌توان این مشکل را به حداقل رساند، اگر فرزندان یک خانواده‌ی پر جمعیت قانع بار بیایند بسیاری از مشکلات اقتصادی این خانواده حل می‌شود.

farghad

سه سال وبلاگ‌نویسی به زهرا خدائی چه چیزهایی داده است؟
مهم‌ترینش دوستانی ست که از این طریق پیدا کرده‌ام، دوستانی که هرکدام عقیده و فکر مخصوص به خودشان را دارند و این باعث می‌شود که شناختم از آدم‌ها بیشتر شود و هنر شاد نویسی و دید ِ جدید نسبت به تمام اتفاقات زندگی‌ام بزرگترین ارمغان وبلاگ‌نویسی‌ام بوده است.

نظرتان درباره «لینک‌زن»؟
«لینک‌زن» جای خوبی‌ست برای آشنا کردن زنان وبلاگ نویس با هم و آشنا کردن آنها با زندگی‌ها و افکار سایر زنان.

یک پیشنهاد و انتقاد درباره «لینک‌زن»؟
اول از همه یک آرشیو یا بانک برچسب منظم شده داشته باشد و اینکه اوایل هرماه یادداشتی از سردبیر انتشار داده شود.

زهرا خدائی ده سال آینده دوست دارد در چه جایگاهی قرار گرفته باشد؟
در جایگاه یک همسر مهربان که برای زندگی‌اش کم نمی‌گذارد و مادر فداکار که وقتش را به اندازه برای فرزند یا فرزندانش صرف می‌کند و یک کارمند با پشتکار، همچنین یک وبلاگ‌نویس توانمند.

آرزویی برای دختران ایرانی هم سن و سالتان؟
دوست دارم که بهترین و بالاترین جایگاهی که آرزویش را دارند برسند، همیشه بهترین‌ها حق یک دختر ایرانی ست اگر خودش بخواهد.

Share

20 پاسخ به “زندگی در خانواده پر جمعیت یعنی هر روز یک اتفاق تازه”

  1. چه جالب:Dمنم اینقد خواهرمو نمیشناختم 😐 آدم خوبی به نظر میاد:)

  2. زهرای خوب من:) یه اتفاق نادر و فراموش نشدنی تو زندگی من بود…دوست اینترنتی که حقیقی شد و این شانسو داشتم دوسال باهاش همکلاسی باشم:)) همیشه عاشق شیوه ی وبلاگ نویسیش هستم و دلم میخاد یه روز منم بتونم مثل زهرا همینقدر قشنگ بنویسم.

    زهرا جونم خاطره های خوبمون هیچوقت یادم نمیشه جای تو خیلی تو کلاس خالیه کاش میشد کارشناسی هم شیروان میبودی!الان که فکرشو میکنم قدر روزایی که گذشت رو خوب ندونستم:(((

    برات ارزوی موفقیت میکنم امیدوارم به هرچی ارزو داری برسی :~*

    • زهراخدائی می‌گه:

      سحر عزیزم مرسی از وقتی که گذاشتی :)این روزا خاطرات شیروان مدام جلو چشمام ورجه وورجع می کنن اگه بدونی چقد دلم برای تو و بچه ها و شیروان کوچولو تنگ شده …
      ممنون منم برای تو آرزوی موفقیت دارم :*

  3. مـسطوره می‌گه:

    امیدوارم تا فرقدان بری زهراجونم :)*

  4. مُبینا می‌گه:

    موفق باشی :)

  5. فهیمه می‌گه:

    زهرا جان از اینکه دیدمت خیلی خوشحال شدم !
    انشااله همیشه هر جا که هستی موفق باشی و به اهدافت برسی.

  6. وای چه خوووووب!
    من زهرا رو از ۴ سال پیش میشناسمشو دنبالش میکنم،چه اینجا چه اونجا(!)از خاموشای وبشم،اینقد خوشحالم که نگو…
    موفق باشی عزیزم:)

  7. زهراخدائی می‌گه:

    مرسی مسطوره ی خوبم :):*
    ممنون مبینای عزیز شماهم همینطور :)
    فهمیه مرسی که خوندی ممنونم ازت همچنین :)

  8. نرجس می‌گه:

    به به :)
    من انقدر خانواده ی پر جمعیت دوست میدارم :)
    امیدوارم به همه ی ارزوهات برسی دوست من :)

  9. زهراخدائی می‌گه:

    اخ جون بالاخره یکی از خوانندگان خاموش روشن شد :) ممنون کولاک جان ، از توام ممنون نرجس عزیز منم برات آرزوی موفقیت میکنم :)

  10. دخترِ بهار می‌گه:

    زهرایِ عزیز خیلی خوشحالم که قبل از این مصاحبه باهات تا حدودی آشنا شده بودم .

    رویِ ماهتم دیدم :)

    همیشه موفق و مانا باشی خانوم گل

  11. لیلا می‌گه:

    زهرای عزیزم،دوست خوبی که وبلاگ نویسی برام به ارمغان آورد.
    شاید یه مدت ظاهرا ازش بیخبر بودم ولی در حقیقت همیشه بهش سر میزدم و ستاره اش رو دنبال میکردم…زهرای گلم امیدوارم همیشه تو اوج بدرخشی.

  12. آبان ترجمان می‌گه:

    زهرا…عکس دومت منو یاد اون پارک نزدیک دوچرخه ی سابق انداخت:) و بیشتر با تو احساس نزدیکی کردم… انگار که دوست ها قدیمی جان جانی چند ساله باشیم. صرفا به هوای شبدر هایی که منو یاد پارک نزدیک دوچرخه انداخت

  13. زهراخدائی می‌گه:

    لیلای خوب و مهربونم مرسی که خوندی و منو دنبال میکنی منم برات آرزوی بهترینا رو دارم بهترین دوست مجازی من : )

  14. زهراخدائی می‌گه:

    آبان خوب ازتوام ممنونم خوشحالم که بااین عکس همچین احسای بهت دست داده خیلی خوشحالم : )

  15. reza می‌گه:

    زیبا و متن جالبی بود . استفاده کردم . به وبلاگ منم سر بزنید .

  16. وانیا می‌گه:

    منم یک غریبه از مازندران ساری محل کارم هستم در بیمه چرخی میزدم یک دفعه اشنا شدم منم خوابگاهی بودم دلم خیلی گرفت یادش بخیر که بر نمی گرده وبلاگ شیرینی داشتی موفق باشی

  17. من ، بی تو می‌گه:

    بح بحححح :)
    چشممون به جمال تو هم روشن شد :)

  18. زهراخدائی می‌گه:

    وانیا : ممنونم
    من بی تو : همچین دیدنی هم نیستم والا : ))))))))

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ