شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲
یک روز، هشت آبان را از تمام تقویم‌های جهان خط خواهم زد

نمی‌شود یک بار دیگر برگردید؟ یک روز. یا فقط چند ساعت. بیایید دانشکده خودمان. از همان در وسطی که مخصوص دانشجوهاست وارد شوید. سرتان پایین باشد و کیف بزوگتان روی شانه تان آویخته باشد. هرکس به شما سلام کرد جواب بدهید و به او لبخند بزنید. بیایید لبخندی بزنید و بعد اگر خواستید دوباره بروید. اما دنیا لبخند شما را کم دارد… دنیا شما را کم دارد…

«بعضی از روزها مثل زهر تلخ هستند، آنقدر تلخ که به روزهای قبل و بعدشان زهر پس می‌دهند. بعضی روزها مثل هشتم آبان.» با این مقدمه کوتاه که از وبلاگ «قاصدک» انتخاب شده بود، به سراغ پست‌های زنان وبلاگ‌نویس به مناسبت روز هشتم آبان می‌رویم. روزی که قیصر امین‌پور از میان ما رفت.  زنان وبلاگ نویس در نوشته‌هایشان از این روز با عنوان روزی تلخ یاد کرده‌اند.

12

|Photo by: ebrahim heidari|

سمیرا راهی که قیصرامین پور اولین استاد زندگی‌اش بوده درباره این داغ شش ساله می‌نویسد:«یک نفر باید باشد که مرا بفهمد، که بداند شش سال تمام تحویلِ سالِ نو زندگی‌ات طعمِ خرمالوهای گسِ نرسیده را بگیرد یعنی چه، که بفهمد شش سال تمام، عمرِ بودنُ  نبودنت به چهار روز هم نرسد یعنی چه، بفهمد این داغِ دل یعنی چه. یک نفر باشد، حتا اگر غروبِ آفتاب گتوند را هم نشانم نداد اشکال ندارد، فردا صبح بیاید دستم را بگیرد، ببرد پیش “آیه”؛ بگذارد سفت بغلش کنم، بلند گریه کنم، بازوهایش را محکم بگیرم و بگویم: “تو تنها نیستی، ما هم شش سالی می‌شود یتیم شده‌ایم”.» [لینک]

آرزو سلوط از صبح سه‌شنبه، روزی که این خبر تلخ را شنیده نوشته است:«صبح سه‌شنبه بود. همین ساعت‌ها. شبِ قبل، از خواب‌گاه اومده بودم خونه. با بابا تنها بودیم انگاری. شنیدم که پیچ تلویزیون رو چرخوند. صدای بغض‌آلود امیرحسین مدرس می‌اومد. از زیر دوش بدو بدو پریدم جلوی تی‌وی. از موهام آب چیلیک چیلیک می‌کرد. گفت: غم سنگینیه! گفتم: نه! نگو قیصر! گفت: درد زیادی کشید. داد زدم: نه! نگو قیصر! بابام گفت: این‌همه آدم! گیر دادی به قیصر؟! گفتم: بابایی بگو نگه قیصر… گفت: نام کوچکش با عشق آغاز می‌شد. گفت: قیصر! قلبم داشت آب می‌شد و چیلیک چیلیک می‌کرد.» [لینک]

نویسنده وبلاگ «با گریه خنیدن» ضمن قرار دادن شعری از میان دست نوشته‌های قیصر امین‌پور که پیش از این جایی چاپ نشده، می‌نویسد:«نمی‌شود یک بار دیگر برگردید؟ یک روز. یا فقط چند ساعت. بیایید دانشکده خودمان. از همان در وسطی که مخصوص دانشجوهاست وارد شوید. سرتان پایین باشد و کیف بزوگتان روی شانه تان آویخته باشد. هرکس به شما سلام کرد جواب بدهید و به او لبخند بزنید. بیایید لبخندی بزنید و بعد اگر خواستید دوباره بروید. اما دنیا لبخند شما را کم دارد… دنیا شما را کم دارد…» [لینک]

13920602000163_PhotoL

نویسنده وبلاگ «نگارش» با فرارسیدن سالگرد آقای امین‌پور خاطراتش از سروش نوجوان زنده شده است:«خیلی گریه کردم امشب. سالگرد آقای امین‌پور بود. یاد سروش نوجوان افتاده بودم که به جانش کشته بود و به جان داده بودش آب و آن‌طوری به برش شاکانده بودندش و خشکانده بودند. عکس آقای ملکی را دیده بودم خسته تکیه‌زده به دیوار با نگاه غمگین. خیلی گذشته و مثلن بزرگ شده‌ام دیگر، اما داغ سروش نوجوانم تازه است. امشب شادی می‌گفت تو چی شد که اصلن دیگر نیامدی این سمت؟ چند تا دلیل ردیف کردم. یکی‌ش همین سرنوشت سروش‌نوجوان. حالا فکر می‌کنم همان بهتر. من اصلن این‌کاره نبودم.»

زیبا محبیان در پستی مینیمال می‌نویسد:
«هنوز شعرهای بسیاری ناگفته مانده
از حرف آخر عشـ ق
آنجا که نام کوچک تو آغاز می‌شود ..»[لینک]

نویسنده وبلاگ «بر مدار سپیدار» از حسرت شرکت نکردن در کلاس‌های ایشان نوشته است:«نسل من؛ با شعرهای شما قد کشید و بزرگ شد.. نسل من، الفبای شعر و شاعرانگی را در شعرهای شما بود که پیدا کرد؛ ما عشق را با شما توی مدرسه‌هایمان بردیم… این اعجاز شما بود… آقای شاعر.. هنوز هم حسرت می‌خورم به کلاسی که شما استادش بودید و من در آن نبودم. هنوز هم یک جای دلم؛ نبودنتان حرف درد را هجی می‌کند برایم. درد را هم می‌دانید. از هر طرف که بخوانیدش؛ دردست…» [لینک]

خانوم لبخند هم با قرار دادن عکسی از دست خط دکتر امین پور، نوشته‌ای به نقل از آقای قاف الف را در وبلاگش قرار داده:«هر کس مداد داشته باشد می‌تواند بنویسد. اما می‌ترسم فردا نباشم تا خاطرات خود را بنویسم، خاطرات فردا حتماً تکراری نیست. اگر باشم که آنها را خواهم دید، دیگر لازم نیست بنویسم، اما اگر نباشم و آنها را نبینم، حسرت آور است؛ و یا کسی نباشد که آنها را بنویسد. خاطرات ناراحت می شوند از اینکه کسی آنها را به رسمیت نمی‌شناسد و ثبت نمی‌کند و آنها را جدی نمی گیرد.» [لینک]

gh

سمیه توحیدلو از امیدهایی که در لحظات سخت زندگی از شعرهای قیصر امین پور گرفته است نوشته:«امیدی که در شعرهای قیصر در کنار همه دردها و تلخی‌ها موج می‌زد و قیصری که دیگر نیست و سالروز وفاتش هشتم آبان است. نمی‌شده و نمی توانسته‌ام نادیده بگیرم حضور پررنگ نغمه‌هایش را در لحظه‌های ناب. در دلهره‌ها. در ناامیدی‌ها. در افتادن‌ها. در هر زمانی همیشه شعری، غزلی یا سخنی برای زمزمه کردن داشته است و دین بزرگ بر گردن من و امثال من دارد.» [لینک]

Share

یک پاسخ به “یک روز، هشت آبان را از تمام تقویم‌های جهان خط خواهم زد”

  1. الیما می‌گه:

    آنجا که نام کوچک تو آغاز می‌شود . . .
    روحشان شاد…

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ