دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۲
وبلاگ‌نویسی از آن کارهاست که آدم برای حال دل خودش می‌کند

نوشتن آرام است. کم پیش می‌آید سرِ ناسازگاری بگذارد. نوشتن شعور دارد. می‌فهمد آدم را. مثلِ همان دوست‌هایی است که صدایشان می‌کنیم رفیق. که به موقع شانه‌اند و تکیه گاه. به موقع گوش می‌شوند. به موقع همراه می‌شوند‌. به موقع پارتنرِ تمامِ دیوانه بازی‌هایمان می‌شوند. از همان دوست‌هایی که کمیاب‌اند. که دوست داشتنی‌اند حتی وقتی که در دسترس نباشند.

وبگاه لینک‌زن ـ مریم. ب: نوشتن را انتخاب کردم چون خود نوعی سخن گفتن است. خوب که گوش بدهی صدا هم دارد. حرف می‌زند. لهجه‌اش با دیگری فرق دارد. زیر و بمیِ آواهایِ صوتی‌اش هم همین طور. جنسیت دارد. دگرگونیِ لحن در موقعیت‌هایِ مختلف در آن موج می‌زند. نوشتن زنده است. نفس می‌کشد. زنده‌ام نگاه می‌دارد. حتی شده گاهی وقت‌ها بالاجبار. مثلِ همان وقت‌ها که نیمه شب‌ها می‌کشاندم سمتِ قلم و کاغذ یا کیبورد و با آنکه می‌داند بی واژه مانده‌ام ، سکوت را واژه به واژه هجی می‌کند. مرا شیدا و نیازمندِ خود می‌سازد. برایم میانِ دنیایی ناشناخته و وسیع به دور از نقاب زدن و تظاهر کردن به لطفِ مستعار نویسی‌ای که در اصل حقیقی‌ترین نام است برایمان، خانه‌ای یا اتاقی دنج مهیا کرده است.

نوشتن آرام است. کم پیش می‌آید سرِ ناسازگاری بگذارد.  نوشتن شعور دارد. می‌فهمد آدم را. مثلِ همان دوست‌هایی است که صدایشان می‌کنیم رفیق. که به موقع شانه‌اند و تکیه گاه. به موقع گوش می‌شوند. به موقع همراه می‌شوند‌. به موقع پارتنرِ تمامِ دیوانه بازی‌هایمان می‌شوند. از همان دوست‌هایی که کمیاب‌اند. که دوست داشتنی‌اند حتی وقتی که در دسترس نباشند.

spring-girl28

ما اینجا پشتِ مانیتورهایمان اعتماد می‌کنیم به واژه‌ها. به آدم‌ها، به گوش‌هایشان. به قلب‌هایشان. به چشم‌هایشان حتی. ناب‌ترین و خالص‌ترین حس‌هایمان را جاری می‌کنیم میانِ جملات و واژه‌ها و روبرویشان می‌گذاریم.

ما واژه‌ها را گذاشته‌ایم در مرکز و روزگارمان را به آن مرتبط می‌کنیم. ما لبخند را تبدیل به واژه می‌کنیم. عشق را رویِ کاغذ می‌آوریم. غم را می‌نویسیم و اشک را جوری لابه لایِ واژه‌ها قرار می‌دهیم که حتی تا سال‌ها بعد سطرهایمان چکه می‌کنند. ما بلد شده‌ایم دوستی را بنویسیم. نفرت را بنویسیم. زیبایی. شکوه. هراس. فقدان. درد. بغض. آمال و آرزوهایمان و و و را بنویسیم و به واژه بکشیم.

خیلی وقت‌ها به این موضوع فکر می‌کنم که ما چون تنها شدیم نوشتیم یا که چون به نوشتن خو کردیم تنها شدیم. اما حقیقتش این است که خیلی وقت‌ها مرزِ مشخصی بینِ این دو نیست و حتی شاید بیشتر از این دو حالت وجود داشته باشد و ما همواره میانِ این‌ها در رفت و برگشتیم. ما وبلاگ‌نویس‌ها آدم‌هایی هستیم که هر صبح که چشم باز می‌کنیم تا شب که دوباره چشم‌هایمان را ببندیم، در دانشگاه، تویِ خیابان، در کتاب فروشی، هنگامِ پیاده روی، سرِ کار، وقتِ فیلم دیدن، وقتِ آهنگ گوش دادن، تویِ اتوبوس و تاکسی، وقتِ پله‌هایِ پل عابرِ پیاده را نشمردن و غرق در تفکر بالا رفتن، وقت‌هایِ تنهایی و حتی وقت‌هایِ تویِ جمع بودن، دائم با واژه‌ها تویِ ذهنمان جمله می‌سازیم و پست‌هایمان را می‌نویسیم. گاهی شده حتی ساعتِ هفتِ صبح وقتی با بی رمقی از کم خوابیِ دیشب، مجبوریم خانه را به مقصدِ کلاسمان ترک کنیم، برایِ درخت‌های مسیرمان ناخودآگاه شعر بگوییم و میانه‌ی راه به خودمان بیاییم و سعی کنیم خط به خطش را به خاطر بسپاریم یا که در درافتِ گوشیمان سیوش کنیم تا برسیم خانه و به وبلاگمان پناه بیاوریم برایِ ثبت کردنش.

راستی گفتم ثبت کردن چون ما آدم‌هایِ ثبت کردنیم. ما روزگارمان را، احساساتمان را، دوست داشتنی‌هایمان را، دغدغه‌هایمان را، تجربه‌هایمان را، دلتنگی‌هایمان را، خاطراتمان را، دلخوشی‌هایمان را و حال و احوالمان را ثبت می کنیم. ثبت می کنیم هرچند با نامی مستعار ولی ناب و بی پرده پوشی. بی هیچ غل و غشی. وبلاگ ها خانه اند. مثلِ خانه ها و اتاق هایِ شخصیِ آدم ها. یکی دیوارهایِ خانه‌اش سفیدِ یکدست است با مبل‌هایِ راحتی و فرش‌هایِ قرمزِ لاکی و پرده‌هایی ساده و ترجیحا یکدست و یک رنگ. یکی دیگر مبلِ سلطنتی و دیوارهایِ طراحی شده‌ی کلاسیک و مجسمه‌هایِ شیک و اصل با پرده‌هایِ سنگین و مجلل. دیگری دیوارهایش بسته به فضایِ هر مکان یک رنگی و گلدان‌هایش از همه نوع و پرده‌هایش فانتزی و قابِ عکس‌هایش رویایی است. یکی دیگر…. درونیاتِ ما همان وبلاگ‌هایمان هستند. درست مثلِ خانه یا اتاقِ شخصیِ‌مان.

وبلاگ‌هایمان خودِ ماییم. دوستشان داریم و این یعنی خودِ خودمان – آن خودی که بی نقاب و تظاهر به خاطرِ دیگران و شرایط و… است –  را دوست داریم.

[وبلاگ نویسنده]

Share

16 پاسخ به “وبلاگ‌نویسی از آن کارهاست که آدم برای حال دل خودش می‌کند”

  1. صبا می‌گه:

    ما اینجا پشتِ مانیتورهایمان اعتماد می‌کنیم به واژه‌ها. به آدم‌ها، به گوش‌هایشان. به قلب‌هایشان. به چشم‌هایشان حتی. ناب‌ترین و خالص‌ترین حس‌هایمان را جاری می‌کنیم میانِ جملات و واژه‌ها و روبرویشان می‌گذاریم.

    چه دوست داشتم :)

  2. دخترِ بهار می‌گه:

    صبایِ خوبم مرسی از تو که همیشه با حوصله و دقت پر حرفی هایِ من و می خونی :)

  3. رها می‌گه:

    کلا وبلاگ و دوستایی که پیدا می کنی میشن یه بخشی از خانوادت و خانواده یی که تا حالا از نزدیک ندیدنت اما بهت خیلی نزدیکن

  4. الی می‌گه:

    بسیااااااار قشنگ.از ان دسته نوشته هایی که به اعماق جانم نشست.ممنونم از نویسنده این متن خوب:)

  5. دخترِ بهار می‌گه:

    عطیه :)

    رها جانم ماچ بهت عزیزِ دلم . واقعا که تو دلم جاته :)

    الی جان خیلی خیلی ممنونم از اینکه وقت گذاشتی و خوندی و نظرت و واسم نوشتی :) کاش آدرسِ خونت و میزاشتی واسم عزیزم

  6. میس راوی می‌گه:

    همین‌طوره مریمی و من گاهی به خودم می‌گم کاش این‌طور نبود و من دغدغه‌ام چیزهای دیگری بود و مرض نوشتن به جانم نمی‌افتاد ولی بعد می‌بینم هنوز دارم می‌نویسم و هنوز دارم می‌خوانم…

  7. دخترِ بهار می‌گه:

    راوی ام انگار دیگر نمی شود نوشتن را ترک کنیم
    و این موضوع بارها به من و تو و … ثابت شده است .

  8. ریحانه می‌گه:

    خیلی زیبا بود مریم جان
    هر چند خودم رو به هیچ وجه وبلاگ نویس به حساب نمیارم اما حرفای قشنگت خیلی از حرف های دل من هم بود.

    ” ما روزگارمان را، احساساتمان را، دوست داشتنی‌هایمان را، دغدغه‌هایمان را، تجربه‌هایمان را، دلتنگی‌هایمان را، خاطراتمان را، دلخوشی‌هایمان را و حال و احوالمان را ثبت می کنیم. ثبت می کنیم هرچند با نامی مستعار ولی ناب و بی پرده پوشی. بی هیچ غل و غشی. وبلاگ ها خانه اند. مثلِ خانه ها و اتاق هایِ شخصیِ آدم ها…”

    مریم جان یک دنیا ماچ و هزاران شاخه گل رز تقدیم به شما…

  9. دخترِ بهار می‌گه:

    خواهش می کنم ریحانه جانم .
    عزیزِ مهربانم چقدر همیشه لطفت شاملِ حالم میشه :)

    یک عالمه ماچِ صورتی و یک دسته شب بو تقدیم به وجودِ نازنینت عزیزم

  10. فهیمه می‌گه:

    بسیار زیبا بود
    لذت بردم

  11. دخترِ بهار می‌گه:

    :)

    خواهش می کنم فهیمه جان

    سپاس از شما و وقتی که گذاشتین

  12. می را می‌گه:

    مریمی…همه یِ حرفهایت را با ولعِ تمام بلعیدم. تشنه تر شدم و دلتنگ تر. من اطمینان دارم واژه ها و مفاهیم افتخار می کنند وقتی با دستهایِ تو نگاشته می شوند…

  13. دخترِ بهار می‌گه:

    مریمکِ عزیزم

    مهربانی چه عشقی می کند وقتی در قلبِ تو جریان دارد دوست داشتنی ام :)

  14. مارال می‌گه:

    گاهی انقدر تعداد پست هام توی یک روز زیاد می شود که ناخودآگاه می ترسم از این همه نوشتن.از این همه لغت و جمله و فکر های توی مغزم.از این همه دردی که توی سرم است و وادارم می کند بنویسم…گاهی نوشتن فرار از دردها و بالا و پایین های زندگی ست.

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ