دوشنبه ۰۴ آذر ۱۳۹۲
وبلاگم برای من شبیه همان اتاقک روی پشتِ بامِ فریدُ رضا در خانه‌ی سبز است

یک حرف‌هایی هست که نمی‌شود گفت، نه اینکه کسی را نداشته باشی که برایش بگویی‌ها نه، باید بنویسی تا برای همیشه بماند؛ بماند برای روزهای دور، برای مزه مزه کردنِ خاطرات مثلن در یک شب پاییزی کنارِ جان دلت با یک چای دارچینی داغ، بخانیُ بگویی ببین، فلان روزِ بیست و پنج سالگی‌ام فلان شدُ بهمان شد. یا مثلن آدرس وبلاگت را بدهی پسرت، برود با شوق آرشیوش را بخواند و هی از روزگار جوانی‌ات سوال کند و آن روزها برایت زنده شود.

وبگاه لینک‌زن ـ سمیرا راهی: دختر بزرگ خانه بودن سخت است، حداقل برای من که اینطور بوده است؛ برای منی که حوصله‌ی جمع‌های شلوغ فامیلی را ندارم، عروسی‌ها و جشن‌ها را یکی درمیان می‌روم و خدایی نکرده اگر عزایی هم باشد به قول مامان انگار روی تیغ نشسته‌ام؛ سخت است نوه‌ی بزرگِ خانواده‌ی راهی بودن. اینکه می‌گویم خانواده راهی، چون ما یک فامیلِ عریض و طویل داریم که فقط یک فقره‌اش با عروسُ دامادُ نوه و نتیجه می‌شود پنجاه و خرده‌ای نفر!

من از اول هم آدمِ شلوغی‌ها و حرف‌ها و پچپچه‌ها نبوده‌ام؛ این روزها هم که مثلن بزرگ‌تر شده‌ام و بیشتر هم سنُ سال‌هایم در دوستُ فامیلُ آشنا به جرگه‌ی متاهلان پیوسته‌اند؛ هم آدمِ بحث‌هایشان نیستم. این خط‌ها را نوشتم برای اینکه بدانید حرف زدن برای من سخت‌ترین کار دنیاست. نه اینکه بلد نباشم، نه اینکه اعتماد به نفس صحبت کردن در جمع‌ها را نداشته باشم نه، چون حرمتِ نوشتن برایم یک جورِ خاصِ دیگری عزیز است.

برای من sms دوست داشتنی‌تر از تلفن است، وقتی دستم را روی حروف می‌گذارم و تند تند تایپ می‌کنم، انگار تمامِ دلم به سرِ انگشت‌هایم می‌ریزد و هیچ چیزی توی دلم باقی نمی‌گذارد. اصلن نوشتن یک جورِ عمیقی تَه مَه‌های دل مرا جارو می‌کند، گردُ غبار‌هایش را می‌گیرد و سبکم می‌کند. برای همین هم هست که شاید بعد از مکالمه‌های تلفنی‌ام، یک sms به پیوست برای آدمِ پشت خط ارسال می‌کنم من بابِ جمع بندی!

92

حالا فکر کنید برای آدمِ نوشتاری‌ای مثل من وبلاگم کجای زندگی‌ام قرار دارد. بله، یک گوشه‌ی دنجُ دوست داشتنی با بهترین شرایطِ آبُ هوایی! بگذارید از عزیز بودنُ مهم بودنش و اینکه چقدر، چقدر و باز هم چقدر داشتنش بارهای سنگینی را از روی شانه‌هایم و قلبم برداشته و چقدر آدم‌هایِ دیدهُ ندیده‌ی دوست داشتنیِ زیادی را به این گوشه‌ی دنجِ دلم سنجاق کرده است چیزی نگویم چون در واژه نمی‌گنجد.

اما اینها را حتمنِ حتمن باید بنویسم؛ وقت‌هایی هست در زندگی با اینکه خدا از بین تمامِ پدرُ مادرهای ماه دنیا، یک جفت ماه ترشان را برایت کنار گذاشته، وقتی از بین تمامِ دوست‌های با معرفت دنیا، یک سفارشی‌اش را به زندگی‌ات هدیه داده؛ باز هم یک حرف‌هایی هست که جنسش یک طورِ خاصی با همه‌ی حرف‌ها فرق می‌کند، جنسش شبیه حرف‌هایی نیست که نیمه‌های شب با مادر می‌زنی، یا حرف‌های دخترانه‌ای که برای بابا می‌گویی یا حتاتر وقت‌هایی که با رفیق جان تمامِ این شهرِ دراندشت را زیرپا می‌گذاری.

یک حرف‌هایی هست که نمی‌شود گفت، نه اینکه کسی را نداشته باشی که برایش بگویی‌ها نه، باید بنویسی تا برای همیشه بماند؛ بماند برای روزهای دور، برای مزه مزه کردنِ خاطرات مثلن در یک شب پاییزی کنارِ جان دلت با یک چای دارچینی داغ، بخانیُ بگویی ببین، فلان روزِ بیست و پنج سالگی‌ام فلان شدُ بهمان شد. یا مثلن آدرس وبلاگت را بدهی پسرت، برود با شوق آرشیوش را بخواند و هی از روزگار جوانی‌ات سوال کند و آن روزها برایت زنده شود.

یک حرف هایی هست که باید بیایی روی تختت ولو شوی، لپتاپت را روی پاهایت بگذاری و آنقدر تند تند تایپش کنی که خیال کنی یک صدم ثانیه تاخیر هم واژه‌هایت را می‌دزدد. وبلاگم برای من شبیه همانِ اتاقکِ روی پشتِ بامِ فریدُ رضا در خانه‌ی سبز است؛ جایی که وقتی از تمامِ دنیا فاصله می‌گیریم، خیالم بابتِ داشتنش راحتِ راحت است.

[وبلاگ نویسنده]

Share

2 پاسخ به “وبلاگم برای من شبیه همان اتاقک روی پشتِ بامِ فریدُ رضا در خانه‌ی سبز است”

  1. فروغ می‌گه:

    چقدر شبیهِ همیم سمیرا…دختر بزرگ خانواده بودن،حوصله ی جمع شلوغ خانوادگی را نداشتن،ترجیح دادن sms به مکالمه تلفنی…/خوشحالم که به گوشه ی دنج و دوست داشتنی ات راه دارم…

  2. سمیرا می‌گه:

    من فکر می کنم تمام دختر های بزرگ این مشکل رو دارن…
    من هم خوشحالم که تو، توی عزیز پوشه دنج زندگیم هستی :*

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ