چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
تنهایی‌های طولانی اصلا خوب و تعالی بخش نیست

همه‌یِ آدم‌ها دلشان پنجره‌ای است به سوی خواسته‌ها و آرزوهایشان. با این همه کمتر آدمی دلش می‌خواهد پرده‌ها را کنار بزند و هفته‌ای یک بار پنجره‌اش را دستمال بکشد که نگاهش به دنیا از روی عادت نباشد. کمتر آدمی هست که به دلش این اجازه را بدهد که آدم‌هایی که رنگ پنجره‌شان با رنگ پنجره‌اش می‌خواند را به حریمش راه بدهد. من همیشه دوست داشته‌ام که دلم همسایه‌هایش را بشناسد. شب‌هایی که آمدنشان حتمی است برایِ همسایه‌هایش نور و آینه بفرستد. تنهایی‌های طولانی اصلا خوب و تعالی بخش نیست.

 متولد آخرین ماه از فصل زمستان ِ سال ۱۳۷۱ است. در حال حاضر مشغول به تحصیل در دو رشته‌یِ علوم ارتباطات اجتماعی (دانشکده‌یِ علوم اجتماعیِ دانشگاه تهران) و ادبیات انگلیسی (دانشکده‌یِ زبان‌هایِ دانشگاه تهران) است. یک سال تجربه‌یِ کاری در زمینه‌یِ نوشتنِ نقد و خلاصه از کتاب‌هایِ برتر جهان را در سایتِ تبیان دارد. به نویسندگی عشق می ورزد و معتقد است  تنها چیزی که می‌تواند خودِ واقعی‌اش را نشان دهد نوشته‌هایی است که بدونِ در نظر گرفتن بایدها و نبایدها رویِ کاغذ،  ثبت می‌کند.

وبلاگ نویسی را از مرداد ۱۳۸۸ آغاز کرده. تا به حال سابقه‌یِ حذفِ وبلاگش را نداشته اما یک بار آدرس وبلاگش را تغییر داده. علت تغییر آدرس وبلاگش ترسِ از پیدا شدنِ آدم‌هایِ دنیایِ واقعی و زدنِ عینکِ نقادیشان در برابرِ نوشته‌ها و خودِ حقیقی‌اش بود. دلش می‌خواهد آدم‌ها  او را همان طور که هست دوست بدارند.

از تهران و شلوغی‌اش گریزان است و ترجیح می‌دهد ساعت‌ها با فنجان قرمزش و یک کاسه پر از توت در دنیای کتاب‌ها زندگی کند. خودش می‌گوید:«از نقاب‌هایی که بودنِ آدم‌ها را محدود می‌کند می ترسم و همیشه دوست دارم با آدم‌هایی باشم که به حصارهایِ شخصی‌ام تعرض نمی‌کنند.»

در ادامه گفت‌وگوی لینک‌زن را با مریم، دختری به رنگ توت‌های درختان سبز و  نویسنده‌ی وبلاگ «پنجره‌ی دلم بی‌پرده راست می‌گوید» می‌خوانید.

1mi-ra

«پنجره‌ی دلم بی پرده راست می‌گوید»، این جمله چه معنی ای دارد؟
همه‌یِ آدم‌ها دلشان پنجره‌ای است به سوی خواسته‌ها و آرزوهایشان. با این همه کمتر آدمی دلش می‌خواهد پرده‌ها را کنار بزند و هفته‌ای یک بار پنجره‌اش را دستمال بکشد که نگاهش به دنیا از روی عادت نباشد. کمتر آدمی هست که دلش برای داشتن یک گلدان شمعدانی و چند جرعه خورشید لک بزند. کمتر آدمی هست که به دلش این اجازه را بدهد که آدم‌هایی که رنگ پنجره‌شان با رنگ پنجره‌اش می‌خواند را به حریمش راه بدهد. من همیشه دوست داشته‌ام که دلم همسایه‌هایش را بشناسد. شب‌هایی که آمدنشان حتمی است برایِ همسایه‌هایش نور و آینه بفرستد. تنهایی‌های طولانی اصلا خوب و تعالی بخش نیست. حتما آدم‌هایی هستند که پنجره‌یِ دلشان طعم خدا دارد و یک دقیقه بودنشان به صد سال تنهایی می‌ارزد.

شما در وبلاگتان با اسم مستعار می‌نویسید. نگران هستید که آدم‌های واقعی اطرافتان وبلاگتان را بخوانند؟ دوست ندارید وبلاگتان توسط آنان نقد شود؟
دنیایِ مجازی من را می‌ترسانده همیشه. اینکه بعضی آدم‌ها با عینک قضاوت من را بخوانند و از میان کلمات بی طرفم دنبال سمت و سوی زندگی‌ام باشند من را می‌ترساند. در این دنیا خیلی وقت‌ها رنگ چشم‌ها را نمی‌توان تغییر داد. نمی‌توان به قطع، آدم‌ها را مجبور کرد که از یک نوشته برداشت‌های واحد داشته باشند. نمی‌توان برایشان توضیح داد که همین که وارد پنجره‌ی دلم می‌شوند در اصل وارد حریم دلم شده‌اند. همین ترس‌هاست که باعث می‌شود که با اسم مستعار بنویسم. با این همه خودِ خودم هستم. خودِ خودی که شاید در دنیای واقعی در پس ظاهر و رنگ و صدا گم می‌شود.
نقد شدن اصلا بد نیست. معنای نقد فقط کژی‌ها و کاستی‌ها را دیدن نیست. همه‌ی آدم‌ها شاید قسمت‌های خاکستری‌ای داشته باشند که خودشان هم از آن قسمت‌ها آگاه باشند و درصددِ تغییر خود برآمده باشند. اما پافشاری و دست روی بدی‌های دیگران گذاشتن هیچ چیز را عوض نمی‌کند و فقط باعث می‌شود آدم‌ها بیشتر در لایه‌های درونی خود فرو بروند و از بیرون آمدن بترسند. خوب و بد افراطی دیدن آدم‌های معمولی همه چیز را خراب می‌کند. مقایسه‌ی مداومِ آدم‌ها با خوب مطلق باعث اندوه و سکون می‌شود. نقد اگر در چهارچوب خودش باشد نه تنها بد نیست بلکه آدمی را در مسیر بهترتر شدن پیش می‌برد(لبخند).

 یکی از نقاط قوت وبلاگ شما عکس‌هایی است که خودتان می‌گیرید و با عنوان عکس نوشت در وبلاگتان قرار می‌دهید. شما برای عکاسی صاحب یک دوربین حرفه‌ای هستید؟
عکاسی یکی از فعالیت‌های مورد علاقه‌ی من است. پیش از اینها فکر می‌کردم که با داشتن دوربین و مدام عکس گرفتن، خودم و چشم‌هایم را از سیراب شدنِ واقعی دور می‌کنم. تصور کنید در هر زمان و مکانی به غیر از ساعات مطالعه و استراحت، دوربین به دست در حال شکار زیبایی‌های دنیای اطراف بودم. از کفش‌های کثیف و پاره پوره گرفته تا گربه‌ی در حال استراحت و آسمان ابری. آن روزهای اول، نگاه کردن از فریم کوچک دوربین به آدم‌ها و واقعیت‌های بیرونی از این جهت که بویِ محدودیت می‌داد، قدری ترسناک بود. به همین دلیل کم کم در سن ۱۳/۱۴ سالگی بود که سعی کردم تا حد ممکن کمتر عکس بگیرم و بیشتر در محل حضور داشته باشم. آن روزها با دوربین فیلم برداری عکس می‌گرفتم. اصلا کیفیت عکس‌ها برایم مهم نبود.
هرچه گذشت حس کردم این عکس‌ها مثل آدم‌ها و صحنه‌های مرده‌ای هستند که تنها در چند صدم ثانیه حضور داشته‌اند و دیگر نیستند و هیچ وقت دیگر هم نخواهند بود. عکس‌هایی که می‌گرفتم در حقیقت سمت و سو و زاویه‌ی نگاه من را تعیین می‌کرد. به این فکر می‌کردم که هرچند به ظاهر، من در عکس‌ها وجود ندارم اما حقیقتا این عکس‌ها بیشتر از همه چیز بوی نگاه من را دارد. تصور کنید یک مورچه از کنار پای شما رد می‌شود. نگاه کردن به این مورچه از زاویه‌های متفاوت معناهای متفاوتی را ایجاد می‌کند. مثلا اگر مورچه را در کنار پای عظیم خودم بگذارم و عکس بگیرم یک معنا می‌دهد و اگر سعی کنم مورچه را به تنهایی در مسیر حرکتش ثبت کنم معنای کاملا متفاوت تری می‌دهد. جالب است، مگر نه؟ به نظر من همین تصمیم ما در همان چند صدم ثانیه است که ما را یک عکاس حرفه‌ای می کند. این طرز نگاه به عکاسی را بعد از خواندن کتاب “اتاق روشن” رولان بارت پیدا کردم.     
 پدرکم بعد از دیدن این علاقه‌ی زیادم برایم دوربین حرفه‌ای خرید. با دوربین جدید امکانات بیشتری برای عکاسی داشتم. بعد از مدتی قدری با فتوشاپ هم آشنا شدم که به نظرم ضروری است که همه‌ی آنهایی که عکاسی را دوست دارند تا حدی با این برنامه و یا برنامه‌های مشابه آشنایی داشته باشند.

زنان و دختران ایرانی را چگونه در قاب دوربینتان به تصویر می‌کشید؟
زن ایرانی در حرکت و جریان است. درست مثل یک رود. باید دست به انتخاب‌های زیادی بزند؛ بین الگوهایِ سنتی و دینی و غربی… مسیری که زنِ ایرانی انتخاب می‌کند بدون اغراق جامعه را تغییر می دهد. جهتِ حرکت جامعه را تغییر می‌دهد. زن و احساسات و نگرشش همه چیز را تحت سیطره‌یِ خود قرار می‌دهد. سوالِ شما نمادین بود. اما اگر بخواهم واقعا از زن ایرانی عکس بگیرم باید حتما روز باشد. باید لباس‌های رنگارنگ تنش باشد. باید حینِ حرکت از او عکس بگیرم. باید کفش‌هایِ کتانی سفید پایش باشد. شلوار پارچه‌ای پوشیده باشد. نباید دوربین را نگاه کند. باید با نگاهی مملوء از ترس و احساس مقابل را نگاه کند. باید کمی از نور افتاده باشد روی صورتش و قسمتی از مانتویش را باد تکان داده باشد. باید طوری عکس بگیرم که گوشه‌ی سمت راست عکس بیافتد. نیمی‌اش در عکس بیافتد و نیم دیگر نه. نیم دیگر که در عکس من نیست همه‌ی آن شک‌ها و دودلی‌هایی را به تصویر می‌کشد که یک زن در جامعه‌ی امروزی با آن دست و پنجه نرم می‌کند. نیم دیگر که در عکس من نیست همه‌ی آن خصوصیات نامعلوم زن ایرانی‌ست. زن ایرانی حقیقتا غیرقابل پیش بینی‌ست(می‌خندد).

آن طور که من متوجه شده‌ام بیشتر موضوعات وبلاگتان را موضوعات شخصی تشکیل می‌دهد. چرا از موضوعات دیگر کمتر می‌نویسید؟
حرف شما درست است. همیشه از این می‌ترسم که آنقدر درگیر دغدغه‌های شخصی‌ام بشوم که دنیای اطرافم را فراموش کنم. فراموش کنم که آمده‌ام که چند روزی بمانم و قرار است عطری از خودم میان دل‌ها بگذارم و بروم. فراموش کردنِ موقتی بودن همه چیز اصلا خوب نیست. فراموشی مرگ به همه چیز رنگ عادت می‌بخشد. اینکه می‌گویید موضوعات وبلاگم اکثرا شخصی هستند درست است. باید از راهنماییتان تشکر کنم و در جهت تغییر پیدا کردنش تلاش کنم. گاهی بهتر است در اوج پریشانی و مشکلات، قدری از همه‌ی دردها فاصله گرفت. یادم هست که در یکی از کتاب‌هایی که چندسال پیش می‌خواندم شخصیتی بود که برای فراموشی دردهایش عکس کره‌ی زمین را که از فاصله‌ی بسیار دور گرفته شده بود به اتاقش چسبانده بود که یادش بماند همه‌ی دغدغه‌هایش چه قدر در برابر عظمت هستی کوچک است. می‌دانید، تنها باید زیبا رقصید و رفت. این جهان بینی‌ام به دنیا را مدیون وجود یکی از دوستانِ دل توتی هستم که اتفاقا پیدا شدنش از طریق همین وبلاگ و دنیای مجازی بود. 

من در همین جا، از فرصت استفاده می‌کنم و سوال می‌کنم؛ راز علاقه‌تان به درخت توت چیست؟
تا به حال زیر درخت توت ایستاده‌اید؟ بعد هوا آفتابی بوده باشد و نور خورشید از میان برگ‌ها رد شده باشد و ریخته باشد روی پوست نرم بودنتان؟ بعد چشمهای‌تان را بسته باشید و به عطر توت فکر کرده باشید که چه قدر مخیله‌تان را پر کرده؟ بعد اگر همه‌ی اینها را حس کرده باشید برایتان عجیب نیست اگر بگویم هر کسی در سراسر دنیا فقط یک درخت توت دارد که با یادش نفس می کشد. درختان توت آدم‌هایی هستند که به هر دلیلی، جامعه بودنشان را دوام نیاورده. درختان توت نیمه‌ی گمشده‌ی ما هستند. به گمانم زیادی از زمین کنده شدم با این سوالتان(می‌خندد).

1mi-ra (2)

با وجود تحصیل در دو رشته آن هم به صورت همزمان با این حال وبلاگ نویسی‌تان دچار وقفه نشده است. این به خاطر علاقه‌تان به نوشتن است؟
در تمام روز، با شنیدن و دیدن همه چیز، دلم نوشتن می‌خواهد؛ از خش خش برگ‌های پاییزی زیر قدم‌های تند عابران گرفته تا دویدن و نفس نفس زدن یک کودک در دالان‌های سفید و ترسناک (این صحنه را چند روز پیش دیدم و هنوز تأثیرش را حس می‌کنم). همه‌ی زندگی پر از جزئیات زیبا و دوس داشتنی است که تنها آدم‌های خوشبخت موفق می‌شوند آنها را پیدا کنند. خوشبختی لمس همین جزئیات دوست داشتنی و دل انگیز است. در این میان خوشبخت ترین‌ها کسانی هستند که می توانند این زیبایی‌ها را به دیگران هم انتقال بدهند و به هر شیوه‌ای آنها را به نمایش بگذارند. با این همه متأسفانه زندگی شهری روی همه زیبایی‌های طبیعی دود می‌پاشد. شهر همه‌یِ آدم‌ها را با پول می‌سنجد. هویت و شخصیت آدم‌ها پشتِ هزار رنگ و نقش مخفی می‌شود. آدم‌ها به هم نزدیک هستند و با این وجود قرن‌ها با یکدیگر فاصله دارند. به گمانم خیلی از مطلب دور شدم!(لبخند)
تصمیم به دو رشته‌ای شدن گرفتم با وجود مخالفت خیلی از دوستان و آشنایان. علی رغم مخالفت اطرافیان تنها پدرکم بود که چون خودشان هم تجربه چند رشته‌ای بودن را داشتند، حمایتم می‌کردند. هرکدام از دخترکان هم سن و سال من به یک شیوه از زمان و جوانی‌شان استفاده می‌کنند. عده‌ای با عضویت در انجمن‌ها، گروه‌های دوستی، صرف وقت در کارهای گروهی زمانشان را می‌گذرانند و عده‌ای با درس. من درس خواندن و مطالعه را همیشه دوست داشته‌ام. یادم هست که در ۹ سالگی از شوق خواندنِ کتاب‌های نخوانده‌ام نمی‌توانستم بخوابم. خواندن کتاب و حرف زدن و نقد کردن کتاب‌ها یکی از علایق من است. با این همه نوشتن و نویسندگی‌ام از درس مجزا نیست. می‌نویسم و سعی می‌کنم جویده شدن ِ مطالبی را که آموخته‌ام و زیسته ام را با دیگران نیز مطرح کنم. هرچند همان طور که شما گفتید متأسفانه اکثر مطالب کنونی وبلاگم شامل موضوعات صرفا شخصی است. ولی حرکت کردن به آن نقطه‌ی روشنِ بیان آموخته‌هایِ زیسته شده را دوست می‌دارم.

علوم ارتباطات و ادبیات انگلیسی، چرا تصمیم گرفتید به شکل همزمان این دو رشته را بخوانید؟ علاقه؟
علوم ارتباطاتِ اجتماعی یک رشته‌یِ رنگارنگ دوست داشتنی است. همین متنوع بودن و قاشق قاشق چشیدن قسمت‌های مختلف رشته‌های دیگر در آن باعث شد به عنوان رشته‌ی اولم انتخاب بشود. از طرفی به دلیل تازگی نسبی این رشته در ایران اکثر مطالب به زبان انگلیسی هستند. لذا آشنایی با زبان انگلیسی خیلی اوقات ضروری است. ادبیات و زبان انگلیسی آنقدر غنی و دوست داشتنی است که بسیاری اوقات احساس می‌کنم با چند ساعت در متن غرق شدن، خارج شدنم مثل غریقی‌ست که دیگر نفسی برایش نمانده. با این وجود حقیقتا هنوز تصمیم نگرفته‌ام که کدام یک از این دو رشته را در آینده ادامه بدهم.

هیچ وقت دلتان نخواسته وبلاگ نویسی به زبان انگلیسی را هم تجربه کنید؟
موفقیت در نویسندگی به زبان انگلیسی راه و مسیرِ خودش را می‌خواهد. من هنوز اولِ راهم.

چه آینده شغلی‌ای برای خودتان نظر دارید؟
نویسندگی و تدریس را همیشه دوست داشته‌ام.

معمولا در اوقات فراغتتان چه کارهایی انجام می‌دهید؟
نوشتن، کتاب خواندن، تماشای فیلم، قدم زدن در کنار مردم و فکر کردن به رفتارها و دغدغه هایشان و تأثیر زندگی ِ شهری در پنجره‌ی دلشان…

با توجه به سابقه‌ی یک ساله‌تان در نوشتن نقد کتاب‌های برتر جهان، چند کتاب که خواندنشان را به بانوان وبلاگ نویس پیشنهاد می‌کنید چه چیزهایی هستند؟
کتاب‌های خوب، دنیاهای کوچکی هستند که موازی با دنیای ما در جریان هستند. پایانشان هیچ مشخص نیست و می‌توانند تا بی انتها چشم‌های مخاطبانشان را همراه با خود بکشند. زیباترین نکته شاید این است که برداشت‌های متفاوتی از این دنیاهای بی کران می‌توان داشت. کتاب سووشون سیمین دانشور به زیبایی دغدغه‌های یک همسر ساده و صبورِ ایرانی را به تصویر می‌کشد. کتاب مثل آب برای شکلات کتاب سورئالیست دیگر‌ ست که مبارزه‌ی مداوم زنان یک کشور بر علیه سنت‌هایی که مانع از رشد و تحول می‌شوند را بیان می‌کند. این کتاب آنقدر شیرین و دوست داشتنی نگاشته شده که گویی تا همیشه مزه‌یِ استثنایی‌اش زیر دندان می‌ماند. اکنون همین دو کتاب را به خاطر دارم.

دوست دارید خانم های وبلاگستان بیشتر درباره چه موضوعاتی در وبلاگشان بنویسند که کمتر به آن پرداخته شده است؟
وبلاگ خودم و دوستان اطرافم، فضای غمگینی را ایجاد کرده است. با لبخند به مقابله با دردها رفتن را چه قدر دوست دارم. می‌دانم شاید به نظر جمله‌ی کلیشه‌ای بیاید اما حقیقت دارد. شاید جایگاه و مرتبه‌ی زنِ ایرانی و آن چیزهایی که در جامعه دیده می‌شود، واقعیتی مملوء از درد و سیاهی باشد، شاید در مسیر حرکت به آن خوبِ مطلوب مشکلات زیادی وجود داشته باشد، اما حتی تاریک ترین‌ها هم از کم بودن نور به وجود آمده‌اند. نور هست و همه چیز بر مدار آن می‌چرخد. فقط باید سعی کرد خیلی وقت‌ها جوانه‌های امید را دید. من مریم خوش بینی نبوده‌ام. نوشته هایم در این ۵سال هم همین را نشان می‌دهند اما حالا که به گذشته‌هایم نگاه می کنم می بینم چه قدر برخوردِ من با دردها انتخابی بوده است. چه قدر می توانستم طور دیگری مقابله کنم و نکردم.

انتظار دارید جایگاه یک زن ایرانی در جامعه کجا باشد؟
زن ایرانی هنوز بین سنت و مدرنیته مانده است. از طرفی درست است که حضور زن در اجتماع نسبت به گذشته بسیار بیشتر شده است، درست است که زن‌ها هم در کنار مردان کار می‌کنند و درس می خوانند، اما احساس می‌کنم هنوز بستر مناسبی شکل نگرفته است. به عبارتی دیگر ارزش‌های فرهنگیِ ایرانی و عرف مردم یک چیز می‌گوید و رفتارشان در اجتماع چیزی دیگر. تعارض ارزش و رفتار، یکی از ویژگی جوامعِ درحال توسعه است. همسر و یا مادری که در کنار کارهای خانه هم درس می‌خواند و هم کار می‌کند در ایران دچار تعارض نقش‌ها می‌شود. گویی همه‌یِ امکاناتِ پر زرق و برقی که به ظاهر برای زنان ایرانی در اجتماع وجود دارد، فقط پوسته‌ای ظاهری بدون هسته ومحتوا است.
یادم هست که یک آماری می‌خواندم که با این مضمون بود که از یک تعدادی از مردان ایرانی سوال پرسیده شده بود که به نظرشان زنِ ایرانی حق دارد که کار کند یا نه. تعداد کثیری این را حقِ بنیادینِ یک زن دانسته بودند که کار کند. اما بعد از اینکه بار دیگر از آنها پرسیده شد که آیا اجازه می‌دهید همسرِ خودتان کار بکند یا نه، این بار تنها تعداد محدودی موافقِ این امر بودند. این همان تضادی ست که از آن حرف زدم.

به نظرتان زن امروزی در برابر این تضاد باید چه واکنشی نشان بدهد؟
به نظرم زن ایرانی باید قبل از هرچیز ارزش‌های مهم ذهنش را در نظر بگیرد. فضای جامعه و اقتضائات آن را در نظر بگیرد، بعد مناسب با آن عمل کند. در برابر چهارچوب‌هایی که بر او قالب می‌شود باید بایستد و خود دست به انتخاب بزند. زن ایرانی نباید در برابر محصولات فرهنگی و ارزش‌های زندگی منفعل باشد. باور کنید خیلی از رفتارها و عاداتِ زنان امروزی انتخاب شده نیست. حتی شاید خود ما هم خبر نداشته باشیم که کوچک‌ترین عادات رفتاریِ فرد فردِ اعضای جامعه نتایج بزرگِ اجتناب ناپذیری را پدید می‌آورد.

یک انتقاد و پیشنهاد به «لینک‌زن»؟
«لینک‌زن» ایده‌ی محوریِِ زیبایی دارد و به نظر می‌رسد با مخاطبان بسیاری که می‌خوانندش، بسیار موفق بوده است. بخش مصاحبه با وبلاگ نویس‌ها و عکس هایِ وبلاگ نویس‌های مختلف را همیشه دوست داشته‌ام و تا اندازه‌ای دنبال کرده‌ام. اما در قسمت search مطالب همیشه به مشکل برخورده‌ام. خیلی وقت ها دنبال پست‌هایی گشته ام که پیش از اینها خوانده بودم و هرچه قدر search کردم نتوانستم پیدایشان کنم.

پنج سال وبلاگ‌نویسی به مریم چه چیزهایی داده و از او چه چیزهایی گرفته است؟
پنج سال وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی به من دوستان مهربان زیادی داده است. دوستانی که همسایگان پنجره‌ی دلم شده‌اند و بودنشان نعمت بزرگی‌ست. دوستانی که خیلی شبیه به من فکر می‌کنند و خیلی از دغدغه‌هایشان شبیه به من است. با این وجود خیلی وقت‌ها برای هماهنگ کردن شخصیتِ مجازی و واقعی‌ام دچار مشکل شده‌ام. این تعارض‌ها دردناک هستند. هر کسی در برابر این تعارض‌ها یک جور تصمیم می‌گیرد. خیلی‌ها وبلاگشان را می‌بندند و می‌روند تا واقعی باشند و خیلی‌ها هم از بودن در دنیای واقعی صرف نظر می‌کنند و تماما به بودن مجازی‌شان دل می‌بندند. یک تعادل می‌خواهد که بیشتر اوقات یافتنش خیلی سخت است. شاید هنوز بعد از ۵سال به آن تعادل نرسیده‌ام(لبخند).

سخنِ پایانی:
از شما تشکر می‌کنم که به من افتخار دادید که در مصاحبه‌تان شرکت کنم. برای همه‌ی دوستان مهربانم هم از همین جا آرزو می‌کنم  که درخت توتِ دلشان پر از عطر خدا و زندگی باشه و همیشه‌ی همیشه سبز باشند و سبز ببینند.

Share

36 پاسخ به “تنهایی‌های طولانی اصلا خوب و تعالی بخش نیست”

  1. فرآژیل می‌گه:

    تو واقعا یکی از آن مریم هایِی هستی که باید دوست داشت می را :)

  2. چکاوک می‌گه:

    =))) ))) ))) ) ) ) )))))))))

  3. غزل ناز می‌گه:

    موفق باشی میرا جان :)

  4. آشنا... می‌گه:

    ااا،شما همون می را یی؟؟؟
    من کلی وبتومیخوندم ولی نمیدونستم شمایی:)

    یاعلی…

  5. بانوچه می‌گه:

    این دختر پر از لبخند هست , آدم را دچار حس زیستن میکند به جان خودم

    • می را می‌گه:

      الان من باید از لینک زن تشکر کنم که این همه دوستای خوب و مهربون به پنجره ی دلم نشون داده…
      بانوچه یِ مهربان
      یک بغل پر از گل های رز وحشی برایت می فرستم ب دستان باد

  6. حمیده می‌گه:

    چه لبخند زیبایی…

  7. نیلوفر می‌گه:

    ای جانم مریمک…^_^

  8. نیکولا می‌گه:

    این لبخند چقد برای من آشناست…یه روز خوب پر از آرامش، اذان، پیامبرای کوچیک لبخند…یادته که ؟:) دلم می سوزه برای روزهایی که دوست نبودیم…

  9. می را می‌گه:

    سلام نیکولایِ آبی ام=)=)
    مگه میشه اون لحظه یِ آبی رو فراموش کنم؟
    مگه میشه لبخندت رو یادم نباشه؟
    هنوزم ک بهش فک می کنم چندتا کبوتر سپید تویِ آسمان دلم اوج می گیرن

  10. بهار می‌گه:

    چه دختر مهربونی از همون مریم هایی که پنجره دلشون رو به همه آدمها با مهربونی باز میشه.
    خدا پشت و پناهش باشه.

  11. می را می‌گه:

    بهارِ عزیز
    لطف داری مهربون
    تو هم موفق باشی در پناهِ خدایِ سادگی ها و نورها

  12. هدیه می‌گه:

    چن باری از لینکایی که به نوشته هات میشد خونده بودمت. “می را” رو دوس دارم هم اسمش رو هم نوشته هاشو ! دوس دارم یروز مث تو این همه دقت کنم به اطرافم

  13. ماهی طلا می‌گه:

    مــــی را…
    هیچ کس قد ِ من از دیدن مصاحبه ت اینجا خوشحال نشد :)

  14. می را می‌گه:

    ای جوونم ماهی طلا با لبخندش اومده
    تو عالی ترینی
    یکی از دخترایِ رنگارنگِ بی بدیلِ دنیایِ مجازی ام

  15. زهرا می‌گه:

    مریم ما رو ببین : )) چقدر خوشحالم که مصاحبه ت رو میخونم : )

  16. می را خیلی دوست داشتم مصاحبه ت رو :)

  17. دخترِ بهار می‌گه:

    مریمکم وقتی مصاحبه ات رو دیدم به یادِ چند شبِ پیش افتادم که نمی دونم چرا و چطور داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا لینک زن با مریمکم مصاحبه نمی کنه ؟ بعدش فک کن چند روز بعد اومدم اینجا و … :) ولی خب اون شب هر کاری کردم نظرم ثبت نشد که نشد .

    حالا امشب باز اومدم بگم مصاحبه ت واقعا دوست داشتم عزیزم . و آرزوم اینه که همیشه اون بالا بالا ها ببینمت در تمامِ مراحلِ زندگیت .
    و اینکه ازت قولِ انگشتی بگیرم که با هم در حالی که زیرِ درختِ توت وایسادیم یه عکسِ دو نفری بگیریم :)

    • می را می‌گه:

      مریم ِ مهربانم
      اینکه با وجود درس و ی عالمه مشغله اومدی اینجا و مصاحبه رو خوندی و این نظر دوس داشتنی رو برام گذاشتی لبخندیم کرد خیلی. کاش ی کم اندازه یِ تو خوب بودم…
      قولِ انگشتی می دم ک ی بار با اون شال آبی آسمونیامون زیرِ درختِ توت عکس بگیریم مریمم
      می بوسمت ماهِ بی تردید
      (گل نرگس)

  18. آشا می‌گه:

    از آشنایی با میرای دوست داشتنی بیش از اندازه خوشحالم…تو لبخند زمینی دختر :)

  19. پخموله بانو می‌گه:

    رشته های مورد علاقه منو تو دانشگاه میخونی مریم. این معرکه است!
    منم ادبیات انگلیسی خوندم. این عالیه که دوتا رو با هم میخونی.

  20. چقد لذت بخش بود حرفاتون درباره درخت توت
    انشالله که موفق باشید همیـــــشه

  21. نفیسه رضایی می‌گه:

    اول یک چیزی بگم ممنون از لینک زن عزیز برای این انتخابهای رنگی رنگی اش .. برای اینهمه انتخابهای دقیق و خوب و بجا ..

    دوم : اینکه وای خدای من این دخترک ِ محبوب من این می را است ؟ ای جان که چه با شوق من خوندم این مصاحبه رو :*

    و ببخش می رای عزیز که نبودم و جا مونده بودم از به موقع رسیدن .. برای تو آرزوهای خوبی دارم :)

    • می را می‌گه:

      نفیسه جانم:)
      من که دارم ماه ها بعدترترتر جواب کامنت دوست داشتنی ات رو میدم مهربون
      تو باید ببخشی :))
      ممنونم از لطفت
      ممنونم از اینکه هستی دوست خوبم

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ