شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲
متن می‌تواند صریح‌تر و بیشتر از تصویر حرف بزند

متن می‌تواند صریح‌تر و بیشتر از تصویر حرف بزند. متن برای آدم تصویرسازی می‌کند، یک تصویرسازی بی‌عیب و تمام و کمال. خیلی وقت‌ها شده که یک مطلب خوانده‌ام با فضاسازی عالی در توصیف یک‌جا، مثلا یک کافه، و تصویر آنجا را برای خودم ساخته‌ام، اما بعدها که عکسی واقعی از آن فضا دیده‌ام، حسابی خورده توی ذوقم و آرزو کرده‌ام که ای کاش ذهنیتم تنها بر اساس تصویری بود که خودم از آن مکان ساخته بودم. برای متن و نوشته، شخصیتی کامل قائلم و معتقدم متن برای کامل بودن، نیازی ندارد که عکس داشته باشد.

بیست و پنج ساله است و ساکن شهر تهران. در دانشگاه علامه طباطبایی و در مقطع کارشناسی رشته علوم ارتباط درس خوانده و در حال حاضر هم دانشجوی کارشناسی ارشد رشته جامعه‌شناسی در دانشگاه الزهرا است.

از بیست سالگی کار در روزنامه‌ها را شروع کرده. مجله‌ی زندگی ایده‌آل، روزنامه شرق، همشهری و خراسان از جمله جاهایی است که او در آنها مشغول به کار بوده است.  البته در این میان گاهی وقت‌ها به کارهای دیگری مشغول شده‌ که تا حدودی مربوط به حرفه‌ی اصلی‌اش بوده‌اند، مثل ویرایش کتاب. اما پیشه‌اش همان روزنامه‌نگاری است. چند ماهی می‌شود که ازدواج کرده و از خاطرات شیرین کاری‌اش آشنایی با همسرش بوده که مثل خودش روزنامه نگار است.

وبلاگ‌نویسی را از روزهای نوجوانی و به لطف یک دوست آغاز کرد. اما وبلاگ اولش عمر زیادی نکرد.  بعد از آن در یک وبلاگ گروهی نوشتن را ادامه داد و بالاخره نوبت به وبلاگ فعلی‌اش رسید. بعد از ادبیات، علاقه‌های دیگرش موسیقی، ورزش و سفر هستند.

در ادامه گفت‌وگوی «لینک‌زن» را با ریحانه سادات هاشمی نویسنده وبلاگ «ما هیج، ما نگاه» می‌خوانید. گفت‌وگویی که در آن از تجربیات ده ساله وبلاگ‌نویسی‌اش و حرفه‌اش برایمان گفته است.

ma-hich-ma-negah

«ما هیچ، ما نگاه» چه شد که این اسم را روی وبلاگتان گذاشتید؟
آذرماه سال هشتاد و پنج بود که می‌خواستم اولین وبلاگ رسمی‌ام را بسازم و نوشتن را به شیوه‌ای تازه در آن شروع کنم. برای انتخاب اسم وبلاگ، حساسیت زیادی داشتم و وسواس به خرج می‌دادم. از یکی از دوستان نزدیک که آن روزها مرجع پرسیدن سوالات ادبی‌ام بود، کمک خواستم. او چند اسم برای وبلاگ به من پیشنهاد کرد که یکی از آنها همین «ما هیچ ما نگاه» بود. این اسم نسبت به بقیه‌ی اسم‌ها برایم دوست‌داشتنی‌تر بود، هم ظاهرش و هم معنایی که داشت. انتخابش کردم و وبلاگم را به همین نام ساختم و هنوز از انتخابم راضی هستم.

یکی از ویژگی‌های پست‌های وبلاگ شما این است که هر کدام از پست‌ها، با اسمی از اسامی خداوند شروع می‌شوند. این یک کار دلی است؟
هر بار که می‌خواهم توی وبلاگم پستی بنویسم، یک حال خاص دارم. هر بار بسته به حالم، توی دلم چیزی از خدا طلب می‌کنم و بسته به خواسته‌ام، خدا را با یکی از صفاتش می‌خوانم. مقید هستم به اینکه همه‌ی پست‌ها را با نام خدا شروع کنم و دوست‌تر دارم که خدا را هر بار به یکی از صفاتش بخوانم.

به عنوان یکی از خوانندگان وبلاگ شما باید بگویم که تصور من است که وبلاگ برای شما جایی است برای بازگو کردن اندوه هایتان. درست است؟
نمی‌توانم بگویم این برداشت شما نسبت به وبلاگ من چقدر درست است. اما می‌توانم بگویم که من وبلاگم را جایی برای بازگو کردن اندوه‌هایم نمی‌شناسم. ممکن است غالب پست‌ها چنین رنگ و بویی داشته باشند، اما «ما هیچ ما نگاه» برای من به هیچ وجه «ماتم‌کده» نبوده است. دلیل این برداشت شما ممکن است این باشد که من وقت‌هایی که شاد نیستم، کمتر با دیگران حرف می‌زنم و اغلب وقتم را به تنهایی می‌گذرانم. وقتی شاد نیستم و میل به حرف زدن هم ندارم، بیشتر از هرچیز نوشتن من را آرام می‌کند. اصلا این‌جور وقت‌ها دستم روان‌تر می‌شود برای نوشتن. فکرم هم عمیق‌تر کار می‌کند و برای بهتر نوشتن به کمکم می‌آید. اما خب وقت‌هایی که شاد هستم معمولا دور و برم شلوغ است و تنها نیستم و نیازی به نوشتن احساس نمی‌کنم. البته از شادی نوشتن هم برای من کمی سخت است و شاید این باعث می‌شود که نوشته‌های وبلاگم بیشتر منعکس‌کننده‌ی اندوه‌هایم باشند.
این نکته را هم بگویم که من معتقدم خوب نوشتن، تجربه‌ای است که در انزوا اتفاق می‌افتد. انزوا هم همیشه به معنای اندوهگین بودن نیست. انزوا برای من اندوه به همراه ندارد، اما شاد هم نیست؛ جدی است. معمولا جدی‌ترین فکرهایم که گاهی تبدیل به نوشته می‌شوند، در تنهایی‌ها به ذهنم می‌رسند.

هیچ وقت دلتان نخواسته کمی از لحظات شاد زندگیتان برای مخاطبانتان بگویید؟
چرا، زیاد اتفاق افتاده، و از شادی‌هایم هم نوشته‌ام. اگر آرشیو وبلاگم را بگردید پست‌های شاد هم پیدا می‌کنید. الان چندتا از پست‌های شادم را به یاد دارم که چند سال پیش نوشته‌ بودمشان. زیاد خودم را محدود نمی‌کنم که از شادی ننویسم. گاهی البته جلوی خودم را می‌گیرم، ناخواسته و ناخودآگاه. ولی محدودیت ِ مشخص و از پیش تعیین شده‌ای در مورد نوشتن از شادی‌هایم در وبلاگ، ندارم.

مثلا من در وبلاگ شما پست‌های اجتماعی یا فرهنگی کمتر دیده‌ام.
من در وبلاگم روزهای متفاوتی را گذرانده‌ام. گاهی وقت‌ها خودم را ملزم می‌کردم به نوشتن از پدیده‌های اجتماعی. روزهای دانشجویی معمولا دغدغه‌هایم از این جنس بود. گاهی هم به نوشتن پست‌های روایی از یک رویداد واقعی روی آورده‌ام. به طور کلی مطالب متفاوتی را در وبلاگم نوشته‌ام، ولی دو سال است که خودم را دیگر مقید نمی‌کنم که پست‌هایی با موضوعات یکسان و با سبکی شبیه به هم بنویسم. الان دیگر فقط نوشتن ِ صرف برایم مهم است. نوشتن از هرچه که باشد.

این باعث نمی‌شود کیفیت پست‌هایتان پایین بیاید؟
نه فکر نمی‌کنم. کیفیت پست به نظر من تنها به موضوع ارتباط پیدا نمی‌کند. مسئله‌ای که در تعیین کیفیت یک نوشته از موضوع آن مهم‌تر است، چگونه نوشتن است. شما می‌توانید در وبلاگ‌تان از هر چیزی بنویسید، از هر موضوعی، بدون هیچ محدودیتی. کسی به خاطر انتخاب موضوعات ساده و پیش پا افتاده به شما نخواهد گفت که کیفیت نوشته‌ی شما پایین است. قوّت ِ قلم و روانی و شیوایی متن، در کیفیت نوشته تاثیرگذارتر است تا موضوع.

یکی دیگر از ویژگی‌های وبلاگ شما این است که معمولا پست‌ها بدون هیچ عکسی منتشر می‌شوند. نشده که وسوسه شوید برای پست‌هایتان خودتان عکس بگیرید؟
عکاسی کردن یکی از علاقه‌های من است. پیش‌تر، یعنی سه، چهار سال پیش، عادت داشتم به اینکه گاهی پست‌هایم را با یک عکس مرتبط، چه خودم آن را گرفته باشم و چه از اینترنت پیدایش کرده باشم، همراه کنم. همراهی عکس و متن برایم جالب بود، اما نه آن‌قدر که همه‌ی پست‌هایم عکس‌دار باشند. به مرور زمان پست‌های همراه با عکسم کم شد. فکر کنم دلیل اصلی‌اش این است که سعی کرده‌ام بیشتر روی متن‌هایم تمرکز کنم، چون معتقدم متن خودش به تنهایی می‌تواند حرف بزند و نیازی ندارد به همراه شدن با عکس. حتی متن می‌تواند صریح‌تر و بیشتر از تصویر حرف بزند. متن برای آدم تصویرسازی می‌کند، یک تصویرسازی بی‌عیب و تمام و کمال. خیلی وقت‌ها شده که یک مطلب خوانده‌ام با فضاسازی عالی در توصیف یک‌جا، مثلا یک کافه، و تصویر آنجا را برای خودم ساخته‌ام، اما بعدها که عکسی واقعی از آن فضا دیده‌ام، حسابی خورده توی ذوقم و آرزو کرده‌ام که ای کاش ذهنیتم تنها بر اساس تصویری بود که خودم از آن مکان ساخته بودم. برای متن و نوشته، شخصیتی کامل قائلم و معتقدم متن برای کامل بودن، نیازی ندارد که عکس داشته باشد.

اهل وب گردی و کامنت گذاری نیستید؟
اگر منظورتان از وب‌گردی، وبلاگ‌خوانی است، باید بگویم نه. چندتا وبلاگ می‌شناسم که همیشه به‌شان سر می‌زنم، اما معمولا اتفاق نمی‌افتد که از این وبلاگ به آن وبلاگ بروم. وبلاگ‌های دوست‌داشتنی‌ام محدود هستند. اهل کامنت‌گذاری هم تقریبا نیستم. حتی برای دوست‌داشتنی‌ترین وبلاگ‌هایی که می‌شناسم هم به ندرت کامنت می‌گذارم.

جالب است که شما در این نزدیک به ده سال وبلاگ‌نویسی اصلا سابقه حذف وبلاگ نداشتید. یعنی از نوشتن هیچ کدام از پست‌هایتان پشیمان نشده‌اید؟
نمی‌توانم بگویم که هیچ‌وقت نشده پستی را حذف کنم. پیش‌آمده که گاهی یک پست را حذف کنم اما به ندرت. یادم هست یک‌بار مجبور شدم دو تا از پست‌هایم را مخفی کنم و از حالت انتشار عمومی در بیاورم، آن هم به خاطر خوانندگان وبلاگم. افرادی بودند که من را می‌شناختند و حرف‌هایی زده بودم که به مذاقشان خوش نیامده بود و مجبور شدم این کار را بکنم. اما تقریبا نشده از نوشتن یک پست پشیمان بشوم.

ma-hich-ma-negah

برویم سراغ روزنامه نگاری، چه شد که سراغ این شغل رفتید؟
شروع علاقه‌ی من به روزنامه‌نگاری باز می‌گردد به زمانی که مادرم مدیر تولید باشگاه خبرنگاران جوان بود. آن روزها من دوازده یا سیزده ساله بودم. رفت و آمدم در فضای باشگاه من را به کار رسانه علاقه‌مند کرد. دوره‌های مقدماتی خبرنویسی را در همان‌جا گذراندم اما چون دانش‌آموز بودم نمی‌توانستم کار کنم. گاهی کتاب‌های مرتبط با موضوع خبر را می‌خواندم. در دبیرستان رشته‌ی علوم انسانی را انتخاب کردم و از همان سال اول می‌دانستم که می‌خواهم در دانشگاه چه بخوانم؛ علوم ارتباطات اجتماعی. بعد هم وارد دانشگاه شدم و از سال دوم دانشگاه، دوره‌های آزاد روزنامه‌نگاری را در موسسات مختلف گذراندم و از بیست سالگی هم وارد کار شدم.

چه شد که به یک دختر بیست ساله برای کار در روزنامه اعتماد شد؟
من توسط یکی از اساتیدی که در دوره‌های آزاد روزنامه‌نگاری داشتم، دعوت به کار شدم. خودم هم اولش باورم نمی‌شد که بتوانم در مطبوعات کار کنم و مطلب بنویسم؛ هم بی‌تجربه بودم و هم خیلی جوان. اما خب همکارانم با من خوب کنار آمدند و خم و چم کار را یادم دادند. روزنامه‌نگاری شغلی است که تا خودت آن را تجربه نکنی، هیچ‌وقت یادش نمی‌گیری. شروع کار برای من خیلی سخت بود، مخصوصا چون همه‌ی همکارانم حداقل پنج سال از من بزرگ‌تر بودند. اما بعد از چندماه کار کردن تقریبا راه افتادم و توانستم خودم را به همکارانم ثابت کنم. آنها هم به من خوب اعتماد می‌کردند و کارهای مختلفی را به من می‌سپردند.

در چه روزنامه‌هایی مشغول به کار بوده‌اید؟
جاهای زیادی کار کرده‌ام؛ مثل مجله‌ی زندگی ایده‌آل که کارم را از آنجا شروع کردم، مجله سپیده دانایی، مجله زندگی ایرانی، روزنامه خراسان، روزنامه هشمهری، روزنامه شرق، مجله همشهری پایداری، هفته‌نامه متن و مجله الف لام میم.

در این مدت اتفاق افتاده شما هم فرد جوانی را به جامعه مطبوعات معرفی کنید؟ یا تشویقش کنید؟
بله اتفاق افتاده است کسی را تشویق کنم یا در مواردی، شرایط کاری برایش فراهم کنم. تازه‌کارها احتیاج به تشویق و حمایت دارند و اگر تشویق و راهنمایی بشوند، می‌شود بهشان امید داشت. البته باید عاشق نوشتن و عاشق روزنامه‌نگاری باشند تا این تشویق‌ها تاثیرگذار شود. کمتر پیش می‌آید کسی که علاقه به روزنامه‌نگاری نداشته باشد، با تشویق و حمایت و راهنمایی، روزنامه‌نگار موفقی بشود. این شغل روحیات خاصی می‌طلبد. علاوه بر این، شغل سختی هم هست و کسی که دوستش نداشته باشد، در برابر سختی‌هایش زیاد دوام نمی‌آورد.

روزنامه نگاری به لحاظ کاری معایبی مثل عدم امنیت شغلی و مخصوصا برای یک دختر حضور در محیط های متفاوت‌تری را به همراه دارد. این مسائل برایتان سخت نبود؟
امنیت شغلی بزرگ‌ترین معضل کار روزنامه‌نگاری است. البته معمولا کمتر اتفاق می‌افتد که روزنامه‌نگاری را به دلیلی جز بلد نبودن کار حرفه‌ای اخراج کنند. اما خب مسئله نبود امنیت شغلی در این صنف وجود دارد. معمولا کسی با روزنامه‌نگار قرارداد نمی‌بندد و او را بیمه نمی‌کند و روزنامه‌نگاران معمولا به جای حقوق ثابت، حق‌التحریر دریافت می‌کنند. یعنی به ازای هر مطلبی که می‌نویسند و بسته به حجم مطلب، پول می‌گیرند. ای بسا که این حق‌التحریرها دیر پرداخت شود یا حتی کم و زیاد شود.
اما مسئله‌ی دومی که به آن اشاره کردید، یعنی تجربه‌ کردن فضای جدید در تحریریه‌ها برای من کاملا ملموس بود. روزنامه‌نگاری شغلی است که شبیه هیچ شغل دیگری نیست. دفتر یک مجله یا روزنامه، معمولا فقط یک اتاق دارد به نام تحریریه؛ هرکسی یک میز و صندلی پیدا می‌کند و گوشه‌ای می‌نشیند و لپ‌تاپش را می‌گذارد جلویش و مطلبش را می‌نویسد. بنابراین همه با هم جمع هستند و تعامل در حین انجام کار بسیار بالا است. به همین دلیل روابط هم معمولا دوستانه است. گاهی وقت‌ها این صمیمیت‌ها خوب و سازنده است و گاهی هم نه. بستگی به خود فرد دارد که از روز اول خودش را چطور به بقیه بشناساند. هر کس از ابتدا هرجور رفتار کند، دیگران او را همان‌طور می‌شناسند و رفتاری متناسب با شخصیتش با او دارند. من از روز اول خودم بودم؛ با همکارانم صمیمی شدم اما صمیمیتی در حد فضای کار و نه بیشتر و خوشبختانه دیگران هم این فاصله را می‌شناختند و آن را رعایت می‌کردند. من در جاهایی کار کرده‌ام که فقط خودم یک‌نفر محجبه بودم و همکاران دیگرم از لحاظ اعتقادی با من فاصله داشتند. اما به لطف خدا در این فضاها هم به مشکل برنخوردم. از کارم و از فضای نشریاتی که تاکنون در آنها کار کرده‌ام راضی هستم.

غیر از این موارد مسائلی بوده که به عنوان یک دختر باعث رنجشتان شده باشد؟
به هر حال در شغل روزنامه‌نگاری هم مثل هر شغل دیگری ممکن است اصطکاک‌هایی به وجود بیاید. کم کم آدم یاد می‌گیرد که چطور باید با سردبیر و با همکاران دیگرش رفتار کند که نه خودش برنجد و نه باعث رنجش دیگران شود. من در فضای کاری‌ام تقریبا همیشه تنها بوده‌ام. گاهی با بعضی دوست‌هایم همکار شده‌ام، اما معمولا در تحریریه تنها بوده‌ام. علاوه بر این، تقریبا همه جاهایی که کار کرده‌ام، کم‌سن‌ترین عضو مجموعه بوده‌ام. این دو نکته کار من را اوایل کمی سخت کرد، اما به من کمک کرد که بیشتر به خودم متکی باشم و یاد بگیرم شخصیتم را مستقل از بقیه به دیگران بشناسانم.

به خاطر کم‌سنی، دچار عدم اعتماد به نفس در محیط کار نمی‌شدید؟
اوایل کار چرا، این حس کمبود اعتماد به نفس را زیاد داشتم. یادم هست آن روزهای اول، هر بار که می‌خواستم بروم دفتر مجله، استرس می‌گرفتم، ضربان قلبم می‌رفت بالا و به خودم می‌گفتم بدون داشتن هیچ تجربه‌ای انتظاری داری بهت کار بدهند؟ صادقانه می‌گویم، اولش خیلی سخت بود. اما خب من آدم خیلی کم‌رویی نبودم و علی‌رغم تازه‌کار بودن و کم‌سن بودنم، کم نمی‌آوردم. یادم هست یک همکار داشتم که خیلی از من بزرگ‌تر بود و در کار روزنامه‌نگاری واقعا چیره‌دست بود. در برخورد با او بیشتر از همیشه دچار کمبود اعتماد به نفس می‌شدم، چون ایرادهای کارم را خیلی جدی و بدون تعارف بهم یادآوری می‌کرد. کار کردن با این شخص برایم سخت بود اما ازش درس یاد گرفتم.

یک خاطره تلخ و یک خاطره شیرین از روزهای کاری؟
خاطره‌ی تلخ از روزهای کار؛ نمی‌دانم جهانگیر صادقی گوغری را می‌شناختید یا نه. همان مرد نقاشی که قطع نخاع شده بود و در خیابان دزاشیب یک مغازه و کارگاه نقاشی داشت و سال گذشته هم از دنیا رفت. چند وقت پیش از مرگش برای مصاحبه رفتم پیشش. مدت کوتاهی که پیش او بودم برای من دقایق شیرینی بود که کاملا در یادم مانده است. جدا از مصاحبه، با هم حرف زدیم. این مرد پر بود از انرژی مثبت و شادی و ایمان به خدا. مشکل زیاد داشت، خیلی زیاد. اما لبخند از روی لبش محو نمی‌شد و نه تنها ناشکری خدا را نمی‌کرد، که دائم در حال شکر بود. من به او قول دادم که وقتی مجله حاوی مصاحبه با او چاپ شد، برایش مجله را ببرم. اما مدتی تنبلی کردم و بعد هم از یادم رفت تا اینکه شنیدم او از دنیا رفته است. نتوانستم به قولی که به او داده بودم عمل کنم و این برایم تلخ بود.
خاطره‌ی شیرین زیاد دارم. شیرین‌ترین خاطره‌ی کاری من، آشنایی با همسرم بود. ما با هم در چند جای مختلف همکار بودیم و این همکاری باعث آشنایی بیشتر و بعد هم ازدواج ما شد. خاطره‌ی شیرین دیگری که از کارم دارم، راه‌اندازی خبرگزاری «سینانیوز» بود. این خبرگزاری را ما از صفر راه‌اندازی کردیم. برایش برنامه‌ریزی کردیم، ایده‌پردازی کردیم، برایش دامنه ثبت کردیم، قالب طراحی کردیم، تحریریه درست کردیم و خلاصه کاری بود که از هیچ شروع شد و به نتیجه خوبی رسید.  این خبرگزاری برای من عین بچه‌ام بود؛ کارش زیاد و سخت بود اما واقعا حس می‌کردم مال خودم است و هیچ‌وقت خسته نشدم.
اتفاق خوب دیگری که در زمان کار کردن در همین خبرگزاری برایم افتاد، سفر به شهرستان ورزقان در استان آذربایجان شرقی بود. قرار بود یک بیمارستان صحرایی در این منطقه برپا شود و به مدت یک هفته به مردم روستاهای این ناحیه که بیمارستان نداشتند، خدمت‌رسانی کند. ما وظیفه‌ی پوشش خبری اخبار مربوط به این بیمارستان را داشتیم. سه روز ماموریت کاری و نزدیک شدن به مردم روستایی این منطقه که مثل آب، زلال بودند، از شیرین‌ترین تجربیات کاری من بود. 

کدام گزارش یا مطلبتان در روزنامه بود که تاثیرگذاریش در ذهنتان باقی مانده؟
فکر می‌کنم که تاثیرگذارترین مطلبی که تا به امروز کار کرده‌ام، گزارشی بود درباره‌ی زندگی «ننه علی». ننه علی مادر شهیدی بود که بعد از شهادت فرزندش دیگر از سر قبر او جای دیگری نرفت. برایش در بهشت زهرا و در کنار قبر پسرش یک آلونک ساختند و او سال‌‌های سال همان‌جا زندگی می‌کرد و اسفند سال ۹۰ فوت شد. این گزارش در مجله همشهری پایداری منتشر شد. 

دلتان می‌خواهد در شغلتان به چه نقطه‌ای برسید؟
روزنامه‌نگاری خلاق را دوست دارم. دوست دارم بتوانم ایده‌های جدید را در کارم پیاده کنم و به دیگران هم ایده بدهم. تغییری که دوست دارم در شغلم اتفاق بیفتد، رفتن به سمت نشریاتی با موضوع ادبیات داستانی است. من روزنامه‌نگار اجتماعی، فرهنگی و تا حدی سیاسی بوده‌ام و خاطرات خوبی هم از کار کردن در این حوزه‌ها دارم. اما علاقه‌ی فعلی‌ام رفتن به سمت ادبیات داستانی است. امیدوارم امکان کار در چنین حوزه‌ای برایم فراهم شود. اصل موضوع این است که من نوشتن را دوست دارم، به ویژه نوشتن درحوزه‌ی ادبیات داستانی را، و دوست دارم نوشتن را در این بخش به صورت جدی تجربه کنم.

ma-hich-ma-negah (2)

از اولین روزهای زندگی مشترک برایمان بگویید. رسیدن به کارهای منزل، تحصیل و روزنامه نگاری به صورت همزمان سخت نیست؟
من مدتی است که از درس خواندن فارغ شده‌ام و کم کم باید مشغول نوشتن پایان‌نامه بشوم، بنابراین دانشگاه این روزها وقت زیادی از من نمی‌گیرد و بیشتر مشغول کار هستم. خوبی‌اش این است که من با همسرم همکار هستم و ما سختی‌های کار روزنامه‌نگاری را می‌دانیم. همسرم من را به کار کردن تشویق می‌کند و مایل نیست من وقتم را فقط صرف درس خواندن و انجام کارهای خانه کنم. با توجه به روحیه‌ای که در خودم سراغ دارم و با توجه به اینکه از بیست سالگی کار کرده‌ام، نمی‌توانم مدت زیادی بدون شغل بمانم و همیشه باید یک کاری برای انجام دادن داشته باشم. توی این پنج سال فقط یک‌جا به طور ثابت کار می‌کردم که مجبور بودم هر روز بروم سر کار. تجربه خوبی بود اما سخت بود و فکر نمی‌کنم دیگر دنبال این‌ سبک کار کردن بروم. جاهای دیگری که کار کرده‌ام، حضور فیزیکی دائم لزومی نداشته و تحویل دادن مطالب سر موقع اولویت داشته است. این شکل از کار کردن را که در شغل روزنامه‌نگاری هم معمول است، بیشتر با روحیات من هم‌خوانی دارد.

شما مثل بعضی از خانم‌ها تصمیم نگرفتید که بعد از تاهل کارتان را کنار بگذارید و تمام وقتتان را در خانه صرف کنید؟
این فکر تا به حال به ذهنم نرسیده که بخواهم بعد از تاهل، کار کردن را تعطیل کنم. شاید یک‌روزی مقتضیات زندگی مشترک چنین چیزی را طلب کند، اما فکر نمی‌کنم تا پیش از بچه‌دار شدن بخواهم کار کردن بیرون از خانه را تعطیل کنم.

با اینکه خیلی زود است برای این سوال ولی زندگی در روزهای تجرد شیرین‌تر بود یا در روزهای تاهل؟
من در پاسخ به سوال شما مطلق‌گویی نمی‌کنم؛ یعنی نمی‌گویم زندگی در روزهای تجرد شیرین‌تر بود یا بعد از ازدواج زندگی بهتر شده. اگر در سن مناسب و با فرد مناسبی ازدواج کنید می‌توانید بگویید هم روزهای تجرد خوب بود و هم روزهای بعد از ازدواج خوب‌اند.
روزهای تجرد من حسابی بهم خوش گذشته. دوست‌های خوب و تفریحات خوبی که داشتم و کلاس‌های مختلفی که می‌رفتم، به علاوه‌ی کار کردن، نگذاشته بودند حوصله‌ام سر برود و زندگی برایم یک‌نواخت شود. اما مدت کوتاهی پیش از ازدواجم حس می‌کردم زندگی‌ام چیزی کم دارد. حالا هم راضی‌ام از ازدواج. به نظرم اگر ازدواج نکرده بودم، بیست و پنج سالگی‌ام به خوبی ِ الان نبود.

«لینک زن» را می‌خوانید؟
بله «لینک‌زن» را می‌خوانم. البته خواننده‌ی همیشگی‌اش نیستم اما هر چند وقت یک‌بار سر می‌زنم و پست‌هایی که از وبلاگ‌های مختلف منتشر کرده‌اید را می‌خوانم.

یک انتقاد و پیشنهاد به «لینک‌زن»؟
راه‌اندازی این سایت کار خوبی است به نظر من. اما چنین ایده‌ای احتیاج دارد به تقویت شدن. سایت لینک‌زن نقشه‌ی ساده‌ای دارد و می‌تواند بهتر و عمیق‌تر از حالا کار کند. انتقادی که من به لینک‌زن دارم این است که سطح مطالبی که گاهی در این سایت می‌بینم، سطح بالایی نیست و ابتدایی‌ترین نکات ادبی هم در بعضی نوشته‌ها رعایت نمی‌شود. چند روز پیش به یکی از وبلاگ‌هایی که آدرسش را در لینک‌زن دیدم، سر زدم و دیدم غالب مطالب به زبان محاوره‌ای نوشته شده‌اند. به نظرم برای پیدا کردن وبلاگ‌هایی که نویسندگانش خوب می‌نویسند، باید بیشتر وسواس به خرج بدهید. پیشنهادم این است که بخش‌های متنوع‌تری به سایت اضافه کنید. فضای مصاحبه‌ها را کمی عوض کنید، قالب وبلاگ را جذاب‌تر کنید و با پیاده کردن ایده‌های جالب، زنان و دختران وبلاگ‌نویس را در کنار سایت نگه دارید.

به عنوان یک روزنامه‌نگار، موضوعی هست که دلتان بخواهد در وبلاگستان زنان بیشتر به آن پرداخته شود؟
وبلاگ‌نویسی یک کار دلی است. نمی‌شود به کسی توصیه کرد درباره‌ی چه چیزی بنویسد و از چه چیزهایی ننویسد. اما توصیه‌ای که به سایت لینک‌زن دارم این است که دنبال یک تیپ آدم‌های مشخص با نوشته‌ها و دغدغه‌های شبیه به هم نباشد. این روزها آدم‌ها از طیف‌های مختلفی وبلاگ می‌نویسند و موضوعات مختلفی را منعکس می‌کنند. بهتر است که به سلیقه‌های مختلف توجه شود. سلیقه‌های سیاسی، اعتقادی و فرهنگی مختلف. به نظرم لینک‌زن جایی برای انعکاس نوشته‌های همه‌ی زنان باشد، نه فقط یک طیف خاص. توجه به این نکته باعث می‌شود همه‌ی سلیقه‌ها در سایت لینک‌زن چیزی برای خواندن پیدا کنند و مخاطبان با دغدغه‌های زنان دیگری که ممکن است با آنها هم‌فکر نباشند هم آشنا شوند.

وبلاگ‌نویسی به ریحانه سادات هاشمی چه چیزهایی داده است؟
نوشتن کار سختی است. هنوز هم که هنوز است نوشتن برای من آسان نشده، اما به میزان همین سختی‌ای که دارد، چیزهای ارزشمندی به من داده است. وبلاگ‌نویسی به من دست روان برای نوشتن داده و در شغلم به من کمک کرده است. وبلاگ نوشتن به من جرات و اعتماد به نفس داده برای نوشتن. به من یک خلوت داده، خلوت ساکتی که می‌شود در آن فکر کرد و نوشت. به من قدرت تمرکز داده و کمکم کرده که بتوانم فکرهایی را که توی سرم می‌گذرد، بریزم در قالب کلمات و بنویسم‌شان. وبلاگ نوشتن نگذاشته که من از نوشتن دور شوم، و من را همیشه تشویق کرده به نوشتن، و میل به نوشتن را در من بیشتر کرده است. معتقدم آنهایی که نوشتن را به صورت دائم در برنامه زندگی‌شان دارند، نسبت به دیگرانی که چنین تجربه‌ای را ندارند، افراد عمیق‌تری هستند و شخصیت‌، افکار و تصمیمات‌شان ثبات بیشتری دارد.

Share

16 پاسخ به “متن می‌تواند صریح‌تر و بیشتر از تصویر حرف بزند”

  1. فاطمه سادات می‌گه:

    سلام
    خیلی خوب بود، ممنون از خانم هاشمی و شما لینک‌زن.

  2. صبا می‌گه:

    سلام

    مصاحبه ها از لذت بخش ترین قسمت های لینک زن هست.
    واقعا ممنونم از شما.
    لینک زن عالیه و از این طریق با خیلی از دوستان آشنا شدم.
    فقط کاش یک آرشیو ماهانه برای لینک زن درست کنید تا دسترسی به مطالب قبلی راحت تر بشه.
    چیزی که خیلی از دوستان هم بهش اشاره کردند.
    ممنون

  3. خانمی می‌گه:

    سلام…خوشم اومد…
    خانوم دوست داشتنی هستن ایشون…

  4. بانو می‌گه:

    به به دوست عزیزم :)
    نوشته هات رو فوق العاده دوست دارم …

  5. صالحه می‌گه:

    ریحان جان منی :*

  6. مکث می‌گه:

    قسمت پیشنهاد و انتقاد نظر خیلی از خواننده های لینک زن را هم در بر می گرفت

  7. زندگی می‌گه:

    سلام
    مصاحبه ی زیبایی بود خانم هاشمی صداقت وصمیمیت گفتار شما نظر مرا جلب کرد.

  8. ساقی رضوان می‌گه:

    بح بح
    مصاحبه ب کنار دلمون تنگ شده بود برای روی ماهت سید :*

  9. صدراحسینی(ر.ر) می‌گه:

    سلام. همون ریحانی فقط یه کم عمیق تر….

    ملاقاتی جور بشه عالیه

  10. نیکو می‌گه:

    عالی بود دوست خوبم :*

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ