چهارشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۹۲
بزرگترین دغدغه‌ام این است که احساس آرامش کنم

الان بزرگترین دغدغه‌ی من رسیدن به جایی‌ست که احساس امنیت کنم. احساس آرامش کنم. چه از لحاظ زندگی شخصی و چه از لحاظ زندگی کاری. رسیدن به استقلال کامل.

 بیست و هفت ساله است و ساکن شهر تهران. مهندسی معماری خوانده و در حال حاضر هم در همین رشته مشغول به کار است. از سال ۸۹ وبلاگ‌نویسی می‌کند. عشق نکته‌ی برجسته‌ی نوشته های اوست. نوشتن و معماری از علاقه‌مندی‌های اوست.

در ادامه گفت‌وگوی لینک‌زن را با ضحی قنبری، نویسنده‌ی وبلاگ «وقتی آسمان زیر دستان من است» می‌خوانید.

hashal

یک دختر ۲۷ ساله معمولا چه چیزهایی در وبلاگش مینویسد؟
فکر می‌کنم این که هر کسی چه چیزی در وبلاگش می‌نویسد خیلی ربطی به سن و سال ندارد. یعنی شاید اینجوری نشود خط کشی‌اش کرد. من فکر می‌کنم بیشتر به نوع و جنس دغدغه‌های آدم‌ها مربوط می‌شود.

جنس دغدغه شما چیست؟
الان بزرگترین دغدغه‌ی من رسیدن به جایی‌ست که احساس امنیت کنم. احساس آرامش کنم. چه از لحاظ زندگی شخصی و چه از لحاظ زندگی کاری. رسیدن به استقلال کامل.

به نظرم می‌آید عشق، نکته برجسته نوشته‌های شماست.
بله دقیقا. عشق بزرگترین دغدغه‌ی زندگی من است. چیزی که خیلی وقت‌ها درکش سخت می‌شود حتی و فکر می‌کنم اصلا نمی‌شود دنیا را بدون عشق تصور کرد.

منظورتان از این عشق چه نوع عشقی است؟
عشق به زندگی، عشق به آدم‌های زندگی‌ام. این که آدم بلد باشد عاشق زندگی‌اش  و آدم‌های زندگی‌اش باشد به نظر من یک جور مهارت است. اینجوری آدم حتی از سختی‌های زندگی‌اش هم لذت می‌برد. پایه و اساس این دنیا بر عاشقی‌ست. من اینجوری به زندگی نگاه می‌کنم که خدا از سر عشق این دنیا را آفریده‌ست. این است که می‌گویم دنیا را بدون عشق نمی‌شود تصور کرد. (لبخند می‌زند)

 چه زمانی می‌شود گفت که یه دختر عاشق شده است؟
فکر می‌کنم بستگی به دخترش دارد. شاید بشود از تغییر رفتارها فهمید. مثلا ممکن است یک آدم گوشه گیر و ساکت را عشق از گوشه‌ی انزوایش بیرون بکشد و این مشخصه‌اش باشد.

اگر این دختر در مورد عشق‌اش به شکست و بن بست برسد چه کار باید بکند؟
چیزی به اسم بن‌بست وجود ندارد. حداقل اگر هم وجود داشته باشد مقطعی‌ست. گاهی اینقدر خسته می‌شویم که فکر می‌کنیم حتی کوتاه‌ترین دیوار رو به رویمان بن بست است. اگر دختری در عشقش به شکست و بن بست برسد باید بلند شود و یک جای دیگر قصه‌اش بایستد و از زاویه‌ای دیگری نگاه کند. از زاویه‌ی یک بیننده. شاید اینجوری بفهمد اصلا شکستی در کار نبوده ست.

چه شد که تصمیم گرفتید به جای دفتر در وبلاگتان بنویسید؟ و چطور توانستید بر ترس ناشی از قضاوت شدن غلبه پیدا کنید؟
من همیشه می‌نوشتم. اما برای خودم. توی دفترهایم، توی هر تکه کاغذی که پیدا می‌کردم، فقط کافی بود حس می‌کردم که نیاز به نوشتن دارم. کلمه‌ها به ذهنم هجوم می‌آوردند و من دنبال چیزی برای نوشتن می‌گشتم اما همیشه دلهره داشتم از اینکه کسی نوشته‌هایم را بخواند. شاید از مورد نقد قرار گرفتن می‌ترسیدم. بعدها کم‌کم این ترس ریخت. بعضی نوشته‌هایم را فقط به بعضی از دوستانم می دادم تا بخوانند. بالاخره یکی از این دوستان تشویقم کرد به اینکه نوشتن را ادامه دهم و من هم تصمیم گرفتم به جای فرار از ترس‌هایم با آن ها رو به رو شوم و خوشحالم که چنین کاری کردم.

چه وقت‌هایی حس می‌کنید آسمان زیر دستان شماست؟
من قبلترها یک پست اختصاص داده‌ام به جواب سوال شما. «آسمان زیر دستان من است وقتی من با همه‌ی کوچکی‌ام دست‌هایم را به سوی عرش کبریایی‌ات بالا می‌آورم و با همه‌ی وجودم صدایت می‌زنم و در بزرگی نامت گم می‌شوم و در دریای رحمتت غوطه ور و تو با همه‌ی بزرگی‌ات دستان کوچکم را می‌فشاری.»

hashal (2)

دلیل علاقه‌تان به رشته معماری؟
معماری نوعی آفرینش و خلق کردن فضاهاست و یک جور هنر است و هنر همیشه به روح انسان‌ها نزدیک است و من این نزدیکی و آفرینش را دوست دارم.

چرا تحصیل در این رشته را ادامه ندادید؟
خیلی دوست دارم که ادامه بدهم ولی تاکنون نتوانسته‌ام. مخصوصا از وقتی که شاغل شده‌ام وقتی برایم باقی نمی‌ماند. البته سواد آدم‌ها خیلی به مدرکشان نباید ربطی داشته باشد. مخصوصا در رشته‌ی معماری که یک فن است و مستلزم تمرین و مطالعه‌ست.

از معماری‌های چه بناهایی بیشتر لذت می‌برید؟
من کلا سادگی را دوست دارم. بیشتر از سبک‌هایی لذت می‌برم که بر این اساس طراحی می‌کنند. تعصب خاصی روی سبک خاصی ندارم.

خودتان هم تا به حال جایی را طراحی کرده‌اید و بعد نتیجه آن را دیده‌اید؟
بله طراحی کرده‌ام و حتی ساخته شده است اما متاسفانه نتوانستم از نزدیک ببینمش و در آنجا حضور پیدا کنم.

چرا معماری ساختمان‌های امروزی بی هویت شده است؟
این سوال خودش یک بحث مفصل است اما وجود دلال‌ها و بساز و بفروش‌ها خیلی در این مسئله سهیم است. چیزی که در کار خیلی با آن بر می‌خورم و گاهی به شدت عصبانی می‌شوم از اینکه فلان آدم خودش را معمار می‌داند و به این نام مشهور است اما بویی از معماری و فضای لطیفش نبرده‌ست و فقط به مدد مال و قدرت و ثروتش به چنین شهرتی رسیده است و…

شما به شخصه چقدر سعی می‌کنید در طراحی به طرح‌های سنتی توجه داشته باشید؟
ترجیح می‌دهم از خاصیت طرح‌های سنتی استفاده کنم به جای اینکه طرح‌های سنتی را فقط کپی کنم بدون اینکه دلیل آن نوع طراحی را بدانم. البته این موضوع هم خودش بحث مفصلی‌ست در معماری.

طرح‌هایی که شما خلق میکنید ویژگی خاصی هم دارد؟
ویژگی که من همیشه دوست دارم در کارهایم باشد همان سادگی‌ست.

hashal38

این روزهای کوتاه و شب‌های بلند زمستان را چطور می‌گذرانید؟
تقریبا بیشتر وقتم را در محل کارم می‌گذرانم و بالطبع زمان زیادی را هم در مسیر رفت و آمد می‌گذرانم. اما از اینکه زود شب می‌شود دلم می‌گیرد. از اینکه صبح‌ها که از خانه بیرون می‌روم هوا تاریک است و شب‌ها وقتی برمیگردم باز هم تاریک است. راستش من بهار و تابستان را بیشتر از نیمه دوم سال دوست دارم.

در وبلاگتان پستی قرار داده‌اید و از اینکه فعلا مجبور به رمزی نوشتن در برخی موارد هستید خبر داده‌اید. چطور می‌شود که یک وبلاگ‌نویس ترجیح می‌دهد برای نوشته‌هایش رمز بگذارد؟
من نمی‌توانم به آدم‌ها بگویم لطفا به وبلاگ من نیایید یا شما لطفا بیایید و مرا بخوانید. ورود به فضای هر وبلاگی کاملا آزاد است و هر کسی که برای خواندن نوشته‌هایم وقت بگذارد مرا خوشحال می‌کند. خود این وبلاگ‌نویسی باعث می‌شود آدم در دنیای مجازی دوستانی پیدانی کند که همیشه همراهند و بیشتر به حریم شخصی آدم نزدیک می‌شوند. بعضی چیزها هست که من ترجیح می‌دهم همه نخوانند و فقط دوستانی که برایم آشنا و قابل اطمینان هستند بخوانند. البته در کل دوره‌ی وبلاگ نویسی‌ام فقط دو پست رمز دار نوشته‌ام.

مطلبی هم بوده که بخواهید برای همه‌ی خوانندگان وبلاگتان بنویسید ولی دچار خودسانسوری شده باشید؟
اگر بخواهم که همه بخوانند دیگر سانسور معنایی ندارد. اما اگر چیزی بوده که نخواسته‌ام کسی بخواند از راه‌های ارتباطی دیگری استفاده می‌کنم. یعنی اگر قرار باشد مطلبی را فقط شخص خاصی بخواند در فضای عمومی مثل وبلاگ نمی‌نویسم و اگر راه ارتباطی به جز وبلاگ نباشد از همان شیوه رمز دار کردن استفاده می‌کنم.

دلتان می‌خواهد در زندگی به کجا برسید؟
به نقطه‌ای که از همه نظر به آرامش برسم. یعنی جایی که از لحاظ اجتماعی، شغلی، عاطفی و… احساس آرامش داشته باشم و به مطلوب‌هایم برسم.

خواننده «لینک‌زن» هستید؟
کم و بیش بله. به علت کمبود وقتم است الیته. اما فرصتی اگر داشته باشم حتما.

نظرتان درباره «لینک‌زن»؟
خیلی خوب است که فضایی زنانه ایجاد کرده‌اید تا باعث تعامل بین خیلی از زنان و دختران جامعه‌مان بشوید که شاید خیلی‌هایشان مثل من فکر می‌کنند نوشته هایشان خیلی خوب نباشد یا قابل انتشار نباشد. اولین باری که یکی از نوشته‌های من را باز نشر کردید خیلی خوشحال شدم و اعتماد به نفس و انگیزه‌ی بیشتری پیدا کردم.

چهار سال وبلاگ نویسی به ضحی قنبری چه چیزهایی اضافه و کم کرده است؟
چیزی که کم نکرده است. اما خیلی تجربه‌های خوبی کسب کرده‌ام. چه از نظر نوشتن و چه از نظر رفتار در دنیای مجازی.

آرزویی برای دختران هم سن و سال خودتان؟
اینکه همیشه شاداب و سرزنده باشند و حضور عشق را در لحظه لحظه‌ی زندگی‌شان حس کنند و زنان موفق جامعه‌مان باشند و مایه‌ی فخر و مباهات همه.

Share

8 پاسخ به “بزرگترین دغدغه‌ام این است که احساس آرامش کنم”

  1. امید می‌گه:

    مصاحبه جالبی بود ، آرزوی موفقیت هرچه بیشتر و رسیدن به تمامی خواسته های زیبای خانم قنبری رو دارم …
    با تشکر

  2. ابرباد می‌گه:

    ضحی یک لحظه می آید خانه ی من لبخندی میزند گلی میدهد و میرود…وقتی من میخواهم پیدایش کنم باید بیایم این بالا بالا ها گفت و گویش را بخوانم و احساس غرور کنم که همچین دوست مهربانی دارم…نه؟
    همجین ضحی ای داریم ما … ای جانم

  3. الناز می‌گه:

    سلام.یک سال و اندی است وبلاگ نویس شده ام و بدون اینکه تعمدی در کار باشد هر چند وقت یکبار با معمار وبلاگ نویسی آشنا می شوم. از آشنایی شما بسی خوشوقتیم.پاینده باشید و پایدار….

  4. Vahit می‌گه:

    پیروز باشی …

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ