سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۲
انقلاب و تحول بزرگی نیاز است که وظیفه‌ی هم سن و سال‌های من است

اصلی‌ترین دغدغه‌ام خلاصه می‌شود در فرهنگ و در این زمینه هم ساعت‌ها فکر کرده ام و راهکار نوشته‌ام؛ بعضی روزها پیش می‌آید که برای اولین بار با یک نفر حرف می‌زنم، حرف هایم را که می‌شنود در جواب می‌گوید:«خوشحالم که ایده آل‌های‌مان را شما به زبان می‌آورید!»؛ دغدغه‌هایی هست که حتا نمی‌شود بیان کرد و همه ناشی از عدم فرهنگ سازی است! فرهنگ عدم توجه به حرف مردم، فرهنگ استفاده‌ی صحیح از دنیای الکترونیک، فرهنگ استفاده از اشیا زینتی حتا و…؛ باید یک انقلاب و تحول فرهنگی بزرگ رخ دهد و آن هم کار هم سن و سال های من است.

متولد استان زاینده رود و بیست و یک ساله است. مقطع کارشناسی را در رشته‌ی حقوق دانشگاه تهران پشت سر گذاشته و این روزها منتظر جواب کنکور کارشناسی ارشد است. پیشنهادات کاری‌اش از بانک و دادگستری را به خاطر روحیه پرجنب و جوشش رد کرده و ترجیح داده وقتش را برای قبولی در کانون وکلا بگذارد.

از سال اول دبیرستان وبلاگ‌نویسی را شروع کرد. سه تا از وبلاگ‌های قبلی‌اش را حذف کرده تا اینکه به تشویق هم‌کلاسی‌هایش وبلاگ فعلی‌اش را ایجاد کرد. دلش می‌خواست طوری بنویسید که دیگران با خواندن مطالبش احساس خستگی نکنند و حریم شخصی و خصوصی‌اش هم حفظ شود.

از علاقه‌مندی‌هایش می‌شود به سفر رفتن، آشنایی با آدم‌های جدید، دیدن برنامه کودک و خواندن سوره توحید در طول روز اشاره کرد. در ادامه گفت‌وگوی «لینک‌زن» را با فهیمه جاوری نویسنده وبلاگ «زلف هندو» می‌خوانید.

 raheell

وبلاگ شما یکی از وبلاگ‌های فعال وبلاگستان زنان است. این همه سوژه برای نوشتن را از کجا می‌آورید؟
با نام خدا شروع می‌کنم چرا که یاد گرفته‌ام بی نام او شروع کردن ابتر است! و بعد از آن هم سلام. از سوژه‌هایم پرسیدید! نمی‌گویم من پیچش مو را می‌بینم نه! اما همیشه در تمامی مواقع و شرایط سعی می‌کنم چیزهایی را ببینم که یا به آن توجه نمی‌شود یا برای کسی مهم نیست و یا آن که خیلی روتین و معمولی است، بنابراین همیشه سعی می‌کنم از ماست مو بکشم، علاوه بر دقت دوربین عکاسی همیشه یاور خوبی برایم بوده که بتوانم از خیلی صحنه‌ها عکس بگیرم و همان را سوژه قرار دهم، موقعیتم فرقی نمی‌کند چه پشت چراغ قرمز باشم چه تره بار چه سر جلسه‌ی امتحان! به همه چیز توجه می‌کنم، به اینکه طرف مقابلم چه تیک عصبی دارد، چه تکیه کلامی دارد،چه نگرش و تفکری دارد و غرق می‌شوم در این حالت، در واقع خیلی وقت‌ها بوده که داشته‌ام با یک نفر حرف می‌زده‌ام اما هم زمان به دنبال سوژه‌ای بوده‌ام و همیشه هم سوژه‌ها خودشان پیدا می‌شوند به طرز عجیبی، البته ممکن است در نگاه اول به چشم نیایند اما از آن جا که مدام در حال فکر کردن و جمله سازی هستم می‌بینم می‌شود راحت از آن یک پُست برای وبلاگ گذاشت؛ در مورد اتفاقات اطرافم در واقع جور دیگری فکر می‌کنم مثلاً اینکه وقتی شمع تولد یک سالگی را می‌بینم پیش خودم می‌گویم اگر می‌خواستند سال قبل وقت تولدش جشن بگیرند باید شمع صفر می‌گذاشتند؟! خوب این شاید در نظر اول بی‌اهمیت باشد اما با کمی فکر و تلفیق راحت می‌شود از آن یک متن خوب در آورد؛ سوژه‌ها همیشه در ذهنم جرقه می‌زنند و من شدیداً بابت این نعمت شاکر خداوند هستم چرا که هرگز دوست ندارم خودم را وادار به نوشتن کنم، یعنی هرگز پیش نیامده وارد صفحه‌ی بلاگفا شوم و دست بگذارم به کیبورد و سعی کنم بنویسم! هرگز! همیشه به این صورت بوده که اگر سیستم در دسترس بود سریعاً به طور فی البداهه می‌نوشته‌ام درست مثل اشعاری که ناگهانی به ذهن آدمی خطور می‌کند و یا آن که در دفترچه‌ای یا نوت گوشی به قلم می‌آوردم! و شاید دلیل فعالیت زیادم هم همین مورد باشد که از یک امر ناچیز حتا، یک پُست بلند بالا می‌نویسم برای همین با اطمینان می‌توانم بگویم پُست های ثبت موقت از پیش آماده‌ام تا اردیبهشت سال جدید هم وبلاگ را تامین می‌کند اما همیشه ترجیح می‌دهم پست‌ها را بر اساس اتفاقات همان روز بنویسم! این نکته را هم فراموش نکنیم که دنیا خودش بزرگ‌ترین سوژه است.

گفتید که دوربین عکاسی همیشه همراهتان است و از سوژه‌ها عکس می‌گیرید. پس چرا هیچ کدام از پست‌هایتان عکس ندارد؟
عکس‌ها نیاز به توضیح دارند چرا که گاهی پیش می‌آید من یک عکس را به عنوان یک نشانه استفاده می‌کنم تا یادم نرود در باب آن چیزی بنویسم و اگر مطلبی نیاز به عکس داشته باشد حتماً عکس آن را می‌گذارم. نه! اینطور هم نیست حداقل پنج درصد پست ها عکس دار است. (می‌خندد)

یادم هست قبل‌ترها با دو اسم می‌نوشتید. حالا اما با اسم واقعیتان. چرا تصمیم گرفتید با اسم خودتان بنویسید؟
زمانی که می‌خواستم آدرس وبلاگ را ثبت کنم نام آن بر اساس این جمله بود:«راحلان طریق عشق هم می‌دانند که ماندن در رفتن است!» بنابراین آدرس را به نام رحیل ثبت کردم که با کمی تامل ذهن آدمی به کوچ کردن برود و بداند این دنیا تنها محل گذر است و نباید بدان دل بست؛ بنابر این به جای واژه‌ی نویسنده که در بلاگفا بود من کلمه‌ی راحل یعنی کوچ کننده را قرار دادم و همراه با علامت “:” اسم  خودم را “راحل:فهیمه”، که خوب این نیاز به توضیح داشت و بعد از تغییر قالب وبلاگ حذف شد چرا که هرگز دوست ندارم به دو اسم مختلف صدا زده شوم، قبلاً اگر کسی نظر می‌داد یا در پاسخ نظرم “راحل” خطابم می‌کردند برایم خوشایند نبود این دو اسمی بودن.

فهیمه‌ای که در «زلف هندو» می‌نویسد چقدر شبیه فهمیمه دنیای واقعی است؟
فهیمه‌ی زلف هندو همان چیزی است که در درون خودش حس می‌کند، یعنی نوشته‌هایم کاملاً مطابق با افکارم است اما گاهی پیش می‌آید که در واقعیت نتوانم چیزی که هستم را نشان دهم یا نظراتم را ابراز کنم، بنابراین شاید برای بعضی‌ها گُنگ به نظر برسم و وقتی برای اولین بار به وبلاگم سر می‌زنند اولین عکس العمل‌شان “تعجب” است، در جمع‌های صمیمی یا آنهایی که کانتکت خوبی با هم داریم کاملاً چیزی که هستم را نشان می‌دهم مثلاً در بین دوستان وبلاگ نویس؛ چون از بعضی حرف‌ها تعجب نمی‌کنند و ازحرف من جور دیگری برداشت نمی‌شود اما پیش می‌آید در بعضی جمع‌ها به اقتضای شرایط سکوت کنم یا شوخ طبع بودنم را رو کنم و… در واقع پیرو :«کَلِّم الناس بقدر عقولهم» هستم! اما خودم هستم. فهیمه‌ای که در منزل دقیقاً همین است در جمع دوستان همین است و دوست دارد یک روز آن قدر فضا مناسب باشد که به همه این خود واقعی را نشان دهد چرا که همه شاید وقت وبلاگ خوانی و آشنایی با شخصیتم را نداشته باشند! با این تفاوت که شاید در وبلاگ روحیه‌ی شادی که دارم کمی پنهان مانده باشد.

چرا روحیه شادتان پنهان مانده؟ مثلا هیچ وقت دوست داشتید مطلب طنزگونه بنویسید؟
مسلماً نوشتن کمتر منتقل کننده‌ی احساسات حقیقی آدمی است. اگر لحن و آهنگ کلام در آن دیده می‌شد این شادی هم مبرز تر بود، در واقع این جا باید بگویم :«خواندن کی بود مانند شنیدن» (می‌خندد) چرا که مخاطب با هر لحنی دلش خواست نوشته‌ها را می‌خواند برای همین است همیشه مادرم از من می‌خواهد نوشته‌های وبلاگ را خودم با همان لحنی که نوشته‌ام برایش بخوانم این شکلی از به خطا رفتن در انتقال مطالب هم جلوگیری می‌شود، نه! اهل نوشتن مطالب طنزگونه نیستم مگر آن که بخواهم در آن نکته‌ای را به کنایه بگویم،به نظرم هر چیزی جایی دارد و روند وبلاگ من هم یک زمینه‌ی مشخص و ملموس دارد!

معمولا بخش نظرات پست‌های شما بسته است به جز یک مطلب که نظراتش به طور همیشگی باز است. چرا این شیوه را برای ارتباط با مخاطب وبلاگتان انتخاب کردید؟
به نظرم اگر یک نفر حرفی داشته باشد و برایش مهم باشد که صحبتش حتماً به گوشم برسد از هر طریق ولو تلگراف، حتماً این کار را خواهد کرد، پیش می‌آید که صفحه‌ی آمار وبلاگ را باز کنم و ببینم نفراتی با ارقام دو رقمی آنلاین هستند و من هم خواسته‌ام در مورد خاصی نظر بدهند و نظر هم نمی‌دهند، یا برای‌شان مهم نیست یا فکر می‌کنند برایم مهم نیست،خیلی وقت‌ها این جمله که «خواستم نظر بدهم ولی گفتم بی‌خیال!» به گوشم رسیده، و حس خوبی نسبت به آن نداشته‌ام، به نظرم اگر یک لینک نظردهی باشد وبلاگ داری انسجام بیشتری است و به علاوه بر فرض آنکه یک نفر بخواهد از نظرات مطلع شود مجبور  نیست یکی یکی نظرات پست‌ها را باز کند. ضمن اینکه ایمیل خاصی را هم اختصاص داده‌ام برای اظهار نظرات.

البته این باعث می‌شود پیدا کردن نظرات هر پست سخت بشود.
وقتی یک نفر پیگیر یک وبلاگ خاص باشد متوجه اینکه نظر برای کدام پست است خواهد شد و مهم‌تر از همه به عقیده‌ی من مخاطب می‌خواهد گفته‌اش به گوش من برسد و می‌رسد.

چرا «زلف هندو»؟
«زلف هندو» یک دلیل اصلی دارد که بیشتر شبیه راز است و اما دلیل عمده‌ی آن غزل شماره ۴۰۲ حضرت حافظ است که وقت انتخاب عنوان وبلاگ خواندم و شدیداً به دلم نشست، راستش هیچ وقت به «زلف هندو» توجهی نکرده بودم همیشه خال هندو مد نظر عموم است چرا که بنابر یک باور کهن خال مظهر زیبایی و در ادبیات نشانه‌ی وحدت است! من اما به «زلف هندو» تا آن روز اصلاً فکر نکرده بودم و بعد پیش خودم گفتم:«دقیقاً همان چیزی است که من می خواهم،همان پیچش مو!» توجه به چیزهایی که کمتر به آن اعتنا می‌شود، یعنی اگر من اسم وبلاگ را خال هندو می گذاشتم مسلماً کمتر از زلف هندو در ذهن ایجاد سوال می‌کرد و همین برای من زیباست، نکته‌ی بعدی در باب «زلف هندو» آن است که بگویم باید همیشه زیبایی‌ها را دید حتا اگر این زیبایی متعلق به آدم‌هایی باشد که کیش و آیین‌شان با ما فرق دارد. باید همیشه حق را گفت!

اینکه تا به حال سه تا از وبلاگ‌هایتان را حذف کرده‌اید یعنی ممکن است این وبلاگتان هم حذف شود؟
نه! تحت هیچ شرایطی «زلف هندو» را حذف نخواهم کرد چرا که پیوند عمیقی با آن دارم و همان طور که نوشته ام «قلمرو کوچک من اینجاست!»،گرچه بعضی از دوستان توصیه کردند که وبلاگ را با اسم و عنوان دیگری ادامه دهم؛ اما راستش من از پنهان بودن بدم می‌آید، آدم‌های مخفی همیشه ترس رو شدن دارند در حالی که وقتی از چیزی که هستی دیگران هم مطلع باشند دیگر دغدغه‌ای نمی‌ماند، علاوه بر اینکه وبلاگم راه ارتباطی خوبی ایجاد کرده بین من و تمامی آدم‌هایی که اطرافم هستند، و آن‌هایی که به واسطه‌ی دنیای مجازی از حضورشان خرسندم! گاهی پیش می‌آید که از موضوعی در فامیل یا دوستان یا آشنایان دلخورم، یا خوشحالم بنابراین از همین طریق یا به طور عمومی یا خصوصی آگاهشان می‌کنم؛حالا اگر بنا به حذف باشد خیلی از داشته‌هایم را از دست می‌دهم و یک جور پراکندگی و تفرقه صورت می‌گیرد، «زلف هندو» را نگه می‌دارم، افکارم را درج می‌کنم و سعی می‌کنم قضاوت کسی برایم مهم نباشد!

 چقدر خوانده شدن و دیده شدن برایتان مهم است؟
در تمام سال‌هایی که وبلاگ می‌نوشتم هرگز از آمارگیر استفاده نکردم، شاید چون دلم نمی‌خواست بدانم زیاد مرا می‌خوانند یا کم! تا این که تصمیم گرفتم آمارگیر کلی را در وبلاگ قرار دهم چون اصلاً دوست ندارم درگیر این مسائل شوم، یعنی پیش نیامده از یک نفر بخواهم برود و وبلاگم را بخواند مگر مطلب مربوط به همان شخص باشد؛ آدمی اگر بخواهد خودش را درگیر سعی در دیده شدن کند از کیفیت محتوایی مطالبش کم می‌شود. چرا که دوست دارد باب میل بنویسد، دیده شدن و خوانده شدن خوب است به شرط عدم تمنا و خواهش! پیش نیامده به وبلاگی بروم و «به منم سر بزن» را به عنوان نظر بگذارم! چرا که به اعتقاد من اگر کسی بخواهد بخواند می‌خواند، وبلاگ نویسی در واقع یک عمل عام المنفعه و شاید فی سبیل الله هست که گاهی برای خودمان می‌نویسیم گاهی از موضوعات اجتماعی و گاهی از دغدغه‌ها و سعی می‌کنیم این وسط داشته‌ای به داشته‌های دیگران اضافه کنیم بنابراین نباید در این زمینه ولع شهرت داشت! اما این نکته غیر قابل انکار است که از خوانده شدن خوشم می‌آید.

وبلاگ‌نویسی غیر از دوستان خوب و  تمرین در بهتر نوشتن چه چیزهایی به شما داده است؟
عدم قضاوت! بزرگ‌ترین مسئله‌ای که می‌توانم به عنوان چکیده‌ی وبلاگ‌نویسی به آن اشاره کنم عدم قضاوت است؛ و بعد از آن در گیر نشدن با بعضی مسائل و بحث‌ها؛ اینکه آدمی یاد بگیرد در مسائلی که به او مربوط نیست دخالت نکند و فراتر از آن سوال نکند. برایم مهم بوده و سعی کرده‌ام پیرو آن باشم،خیلی‌ها هستند که حرف‌شان برای گفتن همه بر می‌گردد به مسائل غیر مربوط به خودشان، غیبت کردن و در ادامه‌ی آن قضاوت کردن! در این چند وقت یاد گرفته‌ام ذهنم را در گیر هر مسئله‌ای نکنم، وقتم را ارزشمند بدانم و برای هر کسی صرف نکنم، هر حرفی را نزنم و گوش ندهم؛ برای نوشتن اطلاعات کافی لازم است بنابراین سعی کرده‌ام تا آنجا که می‌توانم در زمینه‌های مختلف اطلاعاتم را بالا ببرم تا حرف برای گفتن داشته باشم؛ قوه‌ی تحلیلم را بالا ببرم و این بالا بردن تحلیل‌گری در تمامی ابعاد زندگی‌ام تاثیرگذار بوده حتا در سوالات امتحانی! نکته‌ی بعدی عدم توجه به حرف مردم است که حالا در زندگی‌ام شدیداً کاسته شده و سعی می‌کنم آنطور که خودم راضی هستم زندگی را پیش ببرم و حواسم باشد خدا بنده‌ای به نام فهیمه دارد که همان خدا برایش کافی است و تا او نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد حالا مردم هرچه می‌خواهند قضاوت کنند.

«لینک‌زن» را می‌خوانید؟ نظرتان درباره «لینک‌زن»؟
همانطور که از شواهد هم پیداست «لینک زن» اولین لینک در پیوندهای وبلاگم  هست،حداقل روزی یک بار «لینک زن» را باز می‌کنم و هم از خواندش لذت می‌برم و هم با وبلاگ‌های دیگر بلاگرها آشنا می‌شوم؛ اینکه جایی به نام «لینک‌زن» هست آن هم با فضای خاص و رسمی برای ما وبلاگ نویس‌ها دلگرمی است، اما اگر به بعضی آیتم‌ها توجه بیشتری شود به نظر بهتر است، شخصاً پیش آمده نظری را می‌نویسم اما وقت ارسال مشخص نمی‌کند که این مورد در قسمت “ارتباط با ما” به ثبت رسیده یا نه؛ یا در قسمت جستجو بارها اسم یک نفر را سرچ کرده‌ام اما نتیجه‌ای یافت نشده است!

01

برویم سراغ رشته حقوق. چرا حقوق؟
ادبیات، فلسفه، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و حقوق از جمله رشته‌هایی بودند که برایم اولویت داشتند؛ و نوشتن هم در کنار این‌ها همیشه همراهم بود و برایم مهم بود که پیشرفت کنم، بعد از مشورت‌هایی که داشتم حقوق شد رشته‌ی دارای اولویت اول! دبیرستان که بودیم من با عنوان «می تی کومان» صدا زده می‌شدم، یک جدیت خاصی همراه با جنب و جوش‌های زیادم بود که هم کلاسی‌هایم هم تصدیق کرده بودند و گاهی خوشایند نبود اما برای حقوق لازم بود! حقوق برای من واقعاً لازم بود و بهترین گزینه‌ی متناسب با روحیاتم برای تقویت نوشتن؛ ذهنم را منسجم می‌کرد و به دنبال آن نوشته‌هایم را؛ حقوقی که مبتنی بر قواعد بود و قواعد مبتنی بر منطق و منطق متخذ از نطق! حقوق، حرف زدن می‌خواست، باید شیوایی کلام می‌داشتی و این برای من خوب بود،خوب حرف زدن و شجاعت! دورم کرد از احساسات نابه جا و به دنبال آن ضربه‌های پیروش؛ کمتر ضربه خوردن و نستوه بودن خود راهی است برای رفتن و نماندن و در جا نزدن! آدم‌های منطقی کمتر شکست می‌خورند و در صورت شکست، پذیرای آن هستند و درجه‌ی امید و احساس‌های خوب در آن ها بیشتر است، بیشتر لبخند می‌زنند و تعادل در رضایت‌شان چهره‌ی واضح تری دارد!

این یعنی منطقتان همیشه بر احساستان غلبه دارد؟
شاید غلبه واژه‌ی درستی نباشد اما منطقم بهم یاد داده احساسم را تا جایی پیش ببرم که به خودم ضربه‌ای وارد نشود، راستش من هر وقت احساساتی تصمیم گرفته‌ام بعد پشیمان شدم یعنی شاید در آن لحظه احساس خرسندی می‌کردم ولی بعد متوجه اشتباهم می‌شدم، خوب آدم هم تا یک جایی تابع احساسش هست از یک جایی به بعد عقل حکم می‌کند که از این احساس اجتناب کند نظر من این است که:«یک احساس ناب را عقل هم تضمین می‌کند!»

برایم جالب است در این زمانه که معمولا آدم ها دنبال یک شغل بی دردسر می‌گردند که صرفا حقوقی داشته باشند شما کار در بانک و دادگستری را قبول نکردید؟
راستش هر وقت پایم به اداره‌ای باز می‌شود یا جایی که آدم‌های آن پشت میز می‌نشینند به طور کاملاً غیر ارادی احساس خستگی و کمر درد می‌کنم و تصور اینکه چند ساعتی از روز را باید پشت این میز بگذرانند بی آنکه بدانند در خارج از این محیط چه اتفاقاتی می‌افتد برایم سخت است؛ همان طور که گفتم آدم پر جنب و جوشی هستم و اصلاً نمی‌توانم روی صندلی بند شوم، مهم‌ترین کلاس درسی که نیاز به سراپا گوش دادن و تند تند جزوه نوشتن دارد مدام پایم را روی آن پا می‌اندازم یا حالت نشستنم را تغییر می‌دهم و اگر خیلی حاد بود حتماً کلاس را ترک می‌کنم و بعد از چند دقیقه دوباره بر می‌گردم؛ در کل از یک جا ماندن بدم می‌آید؛ از راکد بودن؛ تنوع طلب نیستم اما موقعیت یکسان بدون تغییر را دوست ندارم؛ بنابراین ترجیح می‌دهم شغل دولتی دارای حقوق نداشته باشم اما آن جور که دوست می‌دارم شاغل باشم،کار باید پتانسیل کارآفرینی را داشته باشد نباید آدمی را منفعل کند و به نظرم مشاغل پشت میز نشین برای من مناسب نیست چرا که نه وقت می‌کنم به محیطم زیاد دقت کنم نه وقتم برای خودم هست.

چرا به وکالت علاقه‌مند هستید؟ نگران نمی‌شوید که ممکن است در این مورد حقی ناحق شود؟
وکالت از همان شغل‌های پر تحرکی هست که علاوه بر راکد نبودن شکلی، از نظر ماهیتی هم تنوع دارد، آدمی را در موقعیت‌های مختلف قرار می‌دهد و خستگی ناشی از تکرار را ندارد، شغل مستقلی است و قائل به ساعت خاصی از روز نیست، وکالت کردن را دوست دارم و از وکیل بودن هراسی ندارم چرا که قرار است حقی را به اثبات برسانم، با خودم قرار گذاشته‌ام از پرونده‌هایی که در آن جان آدمی به میان باشد پرهیز کنم و تنها به امور مادی نظیر املاک و خانواده و ارث و نفقه و حضانت و… بپردازیم تا اگر خدای ناکرده حقی را هم ناحق کردم در زمینه‌ی دنیوی باشد و با جان کسی بازی نکرده باشم؛ یکی از اساتیدمان می‌گفت رسالت ما احقاق حقوق مادی است، حقی که به نظر ما باید باشد حال از نظر معنوی دیگر با خداست؛ این دقیقاً مصداق «کونوا قوّامین بالقسط» است؛ در زمینه‌ی قصاص هم برخی همین نظر را دارند که :«قصاص را در این دنیا به پا می‌دارند حال اینکه در آن دنیا مشمول رحمت الهی قرار گیرد را با خدا می‌گذارند»؛که البته این مورد نیاز به تامل بیشتری دارد! در مورد وکالت خودم اما باید بگویم انشاالله برنامه‌ی جدیدی را در این زمینه اجرا خواهم کرد که تا حد امکان حقی ناحق نشود!

نظرتان در مورد امکان قاضی نشدن خانم‌ها چیست؟
به طور مطلق آن را قبول ندارم؛ اما نسبی چرا! اکثر زن‌ها احساساتی هستند و سخت پیش می‌آید که بتوانند بر آن غلبه کنند که این هم جنبه‌ی مثبت دارد. تعداد مجازات‌ها کاسته می‌شود. (می‌خندد) و هم منفی بر تعداد جرایم افزوده می‌شود. (می‌خندد)؛ اما هستند زن‌هایی که کاملاً بر طبق اصول پیش می‌روند و در خیلی زمینه‌ها به یقین از مردها سر آمدند و شکی در این مورد نیست اما این روزها قضاوت در امور خاص به بانوان هم سرایت کرده همانند قاضی خانواده! اما نظر کلی‌ام این است که همان بهتر زن‌ها قضاوت نکنند چرا که هر چه آدمی از این فضای قضاوت خودش را دورتر نگه دارد امن‌تر است؛ و خیال آدمی راحت‌تر! مسلماً زندگی یک قاضی از یک وکیل خیلی پرتنش‌تر است و در معرض خطر بیشتر! اما اگر در اموری که خاص بانوان است قاضی زن قضاوت کند خوب مسلماً نحوه‌ی درک و حس همزاد پنداری به مراتب مطلوب‌تر است!

اینکه دلتان می‌خواهد دارای استقلال باشید را کمی بیشتر توضیح می‌دهید؟
استقلالی که در تصور من می‌گنجد یک جور روی پای خود ایستادن در جامعه‌ی فعلی است،که عنصر اساسی زندگی را تشکیل می‌دهد، باید گلیم خود از آب بیرون کشیدن را بلد بود، آدم‌های مستقل در مواجهه با موقعیت‌های جدید و مختلف دچار استرس و ترس نمی‌شوند و مدام دنبال یک نفر نیستند که همراه‌شان باشد؛ مستقل بودن جدای از جدا بودن است؛ من باید بتوانم از پس خرید کردن مهمانی که مخصوص خودم هست برآیم (جدای از بحث مالی)، باید این حس را در خودم داشته باشم که می‌توانم خودم بروم، بخرم، برگردم، بچینم؛ بی‌آنکه برای کسی درد سر درست کنم که مواد مورد نیازم را برایم بخرد، یا مرا ببرد برای خرید، یا کمکم کند که بچینم و کلی هم بعد از آن تشکر کنم! نه! من سعی می کنم کارهایی که به خودم مربوط است را خودم انجام دهم و باعث زحمت کسی هم نشوم؛ باید بتوانیم مستقل شویم و کارهای‌مان را خودمان انجام دهیم، با پول خودمان حتا! خیلی وقت‌ها دیده ام آدم‌هایی را که برای خرید با یک نفر دیگر می‌آیند اما چون آن فرد قرار است پول جنس را بدهد چیزی که دلخواهشان هست را نمی‌خرند و به اندازه ی پول خریدار انتخاب جنس می کنند! و این بد است؛ من باید مستقل شوم تا هرچه خواستم خودم بخرم و از انتخاب خودم خوشحال باشم و لذت ببرم از این توانایی و اگر باب میلم نبود و حرفی زدم بدانم انتخاب خودم بوده و حق اعتراض دارم و کسی ناراحت نمی‌شود اما اگر از جیب دیگری رفته باشد من فقط باید بگویم بله! خوب است چرا که شاید طرف مقابل ناراحت می‌شود! آدمی باید مستقل باشد تا هرگز احساس تنهایی نکند و تنها، بودن دیگران او را خوشحال‌تر کند و اگر روزی این دیگران نبودند احساس خلا آن چنان او را فرا نگیرد؛ باید توانایی تنها سفر رفتن را داشته باشد؛ وقتی یک نفر برای خودش مستقل نیست چطور می تواند تکیه‌گاه دیگری باشد؟! من اگر در حیطه‌ی زندگی فردی و کاری ام مستقل نباشم چطور می‌توانم یک انسان معتمد قرار گیرم؟ وقتی به خودم و توانایی خودم هم اعتماد ندارم؟ البته این استقلالی که من از آن دم می‌زنم به معنی تقویت روحیه مردانه نیست، روی آوردن به کارهای مردانه را شامل نمی‌شود چرا که اگر قرار بود زن‌ها کار مردانه را از سر گیرند دیگر خلقت مرد نیاز نبود، باید همراه با ظرافت‌های زنانه از عدم وابستگی هم پیرو باشیم، آدمی وقتی وابسته نباشد دیگران هم داوطلبانه و نه از روی ترحم او را همراهی می کنند و این شکلی خیال خودش هم راحت است و می‌داند کسی از روی دل سوختگی کنارش نیست!

البته نمی‌شود گفت زنانی که در زندگی استقلال مالی ندارند و شاغل نیستند پس مورد ترحم قرار میگیرند.
نه! اشتباه نشود من ترحم ناشی از وابستگی‌های روحی را مدنظر داشتم، گاهی بودن‌ها از سر علاقه نیست تنها از سر دلسوزی است؛ و گرنه زن‌ها حتا اگر دارای بالاترین حقوق و مقامات شغلی هم باشند باز نفقه بر همسرانشان واجب است. در این مسئله که شکی نیست، این دو موضوع اصلاً نباید با هم خلط شوند!

اما در مورد وابسته بودن به هر حال وابستگی به خانواده برای هر دختری پیش می آید. این طور نیست؟
فهیمه‌ی دیروز و امروز و فردا مدیون خانواده‌اش بوده و هست، اما پیش از آن که وابسته باشد، دلبسته است؛در این چهار سال دوره‌ی کارشناسی روزها و شب‌هایی بوده که اگر پای وابستگی می‌آمد وسط مسلماً نمی‌توانستم این دوری را تاب بیاورم؛ شاید هم امید به بازگشت داشته و این که هرگز در زندگی‌ام احساس نکردم در کنار خانواده‌ام نیستم(به برکت راه‌های ارتباطی جدید)؛ خانواده قبل از اینکه مرا وابسته‌ی خود کند برایم نقش حامی را داشته و من در تک‌تک لحظات زندگی‌ام این نقطه قوت را شاکر خداوند بوده‌ام. اما باید اعتراف کنم توانایی آن را دارم که هفته‌ها تنها زندگی کنم و از پس امورات خودم بر آیم اما اگر بنا به انتخاب باشد مسلماً خانواده‌ام را با هیچ چیز دنیا عوض نمی‌کنم، با هیچ چیز!

02

دغدغه‌های این روزهای بیست و یک سالگی؟
اصلی‌ترین دغدغه‌ام خلاصه می‌شود در فرهنگ و در این زمینه هم ساعت‌ها فکر کرده ام و راهکار نوشته‌ام؛ بعضی روزها پیش می‌آید که برای اولین بار با یک نفر حرف می‌زنم، حرف هایم را که می‌شنود در جواب می‌گوید:«خوشحالم که ایده آل‌های‌مان را شما به زبان می‌آورید!»؛ دغدغه‌هایی هست که حتا نمی‌شود بیان کرد و همه ناشی از عدم فرهنگ سازی است! فرهنگ عدم توجه به حرف مردم، فرهنگ استفاده‌ی صحیح از دنیای الکترونیک، فرهنگ استفاده از اشیا زینتی حتا و…؛ باید یک انقلاب و تحول فرهنگی بزرگ رخ دهد و آن هم کار هم سن و سال های من است.
و در ادامه‌ی آن کودکان کار؛بزهکاری اطفال و بحث سرپرستی‌شان که بیش ازپیش ذهنم را درگیر می‌کند و بیشتر از هر چیز دیگری دوست دارم برای این‌ها سرپناهی باشد؛ تدارکی دیده شود که دیگر هیچ کودکی سر چهار راه با دعای معراج برای فروش دیده نشود آن هم در سوز سرما؛ یکی دوتا هم نیستند و مسلماً هیچ کسی دوست ندارد سر چهار راه بایستد و از شرفش مایه بگذارد و عوض تکدی‌گری، دعا بفروشد و ای کاش یک روز آنقدر توانایی داشته باشم که حق این کودکان را بگیرم یا برای‌شان حقی تعیین کنم و اگر این توانایی را نصیب نشدم آنقدر مایه در بساط داشته باشم که حداقل برای تحصیل‌شان نقش کوچکی را ایفا کنم!
و اما… این روزها که وارد دهه‌ی جدیدی از زندگی‌ام شده‌ام باید کم‌کم یاد بگیرم شاکله‌ی اصلی که قرار است در آینده از من شکل بگیرد را تشکیل دهم، یک جورهایی بار بستن است باید داشته‌های فعلی‌ام را بریزم وسط و دو دو تا چهارتا کنم یک برنامه‌ریزی قطعی داشته باشم حداقل برای دهه‌ی جدید زندگی‌ام.

چطور باید در این موارد فرهنگ سازی کرد؟
با زبان خوش، خوب مسلماً آمادگی برای این فرهنگ‌سازی در افراد با سن کمتر بیشتر جواب می‌دهد، پیش آمده که برای یک پشت کنکوری ساعت‌ها حرف بزنم و او را متقاعد کنم که قبول نشدن در کنکور شکست محسوب نمی‌شود چرا که یک موقعیت قابل جبران است اما مادرش را با همان یک بار نمی‌توانم قانع کنم، یا بارها گفته‌ام در زندگی دیگران دخالتی نکنیم حتا سوال هم نپرسیم، اثر آن را در دوستانم بیشتر حس کرده‌ام تا در بزرگترهایی که وبلاگم را می‌خوانند چرا که آنها با برخی باورها بزرگ شده‌اند؛ تلاشم این است اگر توانستم به نوبه‌ی خودم فرهنگسرایی تاسیس کنم با همکاری دوستان که حداقل هفته‌ای یک بار، یک نفر برای سخنرانی دعوت شود و فقط حرف بزند از چیزهایی که باید اصلاح شود، قاعدتاً بزرگترها هم سنگ نیستند که نا امید شویم و بگوییم:«نرود میخ آهنین در سنگ»! البته خیلی وقت‌ها شرایط هست اما کسی مشتاق به گوش دادن نیست! اما کار نشد ندارد.

دلتان می‌خواهد در سال جدید چه چیزهایی را در زندگی‌تان حذف کنید و چه چیزهایی را در زندگیتان پر رنگ کنید؟
خوب مسلماً خیلی چیزها باید حذف شود چرا که فصل تکاندن فرا می‌رسد، اهل تماشای تلویزیون نیستم وگرنه حتماً حذفش می‌کردم(می‌خندد)؛چیزهایی که برای یک انسان قابل حذف است یا باور است یا آدم یا اشیا! که من هم خارج از این قاعده نیستم! باورهای غلطم را کنار می‌گذارم، افکار منفی را؛ آدم‌هایی که وجودشان در زندگی‌ام با عدم وجودشان نه تنها یکی است که نبودشان بهتر است؛ گاهی اوقات قبل از ورود به مهمانی یا مجلسی پدرم به عنوان توصیه می‌گویند:«تحمل کن!» و من این تحمل را در سال جدید باید حذف کنم چرا که نظرم این است:«بودن در کنار آدم‌هایی که نبودن‌شان آسودگی خاطر بیشتری به همراه دارد بهتر است!» این شکلی نه دلخوری از جانب آنها پیش می‌آید که چرا من صحبتی نداشته‌ام آنجا و نه من حوصله ام سر می‌رود، اصولاً با هر آنچه که بی جهت حالت نرمال روانی‌ام را به هم بریزد مخالفم؛ حال هرچه باشد و سعی می‌کنم از این موقعیت‌ها خودم را رها کنم! و اما چیزهایی که قرار است اضافه شوند آدم‌های جدیدی هستند که حضورشان آرامم می کند و باورهایی که مرا به آنچه باید بشوم نزدیک‌تر؛ سال ۹۳ را نقطه عطف زندگی‌ام می دانم چرا که در مقطع زمانی حاضر قرار است دو اتفاق مهم و در حد خود سرنوشت‌ساز رخ دهد (نتایج کنکور و آزمون)؛ و این خودش می‌تواند مسیر زندگی‌ام را عوض کند؛ چیزی که قرار است شدیداً پررنگ شود در زندگی‌ام شادی و سرزندگی است که لازمه‌ی تمامی امور است.

آرزویتان برای دختران ایرانی در سال جدید؟
اصلی‌ترین آرزویم نرفتن لبخند ازروی لب‌های‌شان هست و نومید نبودن؛ اما در ادامه… شاید حرفم بیشتر شبیه توصیه باشد تا آرزو، اما چون گفتید آرزو باید با ای کاش آغاز کنم؛ دوست دارم تک‌تک دخترهای میهنم بیشتر به فکر خودشان باشند خیلی خیلی بیشتر. چرا که گاهی آنقدر از خود گذشتگی و محجوب بودن درجه‌ی بالایی پیدا می کند که این وسط حق خودمان تباه می‌شود و باز هم سکوت می‌کنیم؛ باید یاد بگیریم به شکلی رفتار کنیم که جامعه حقوق‌مان را پاس‌دار باشد، بفهمد یک زن اگر حقش از یک مرد بالاتر نباشد کمتر هم نیست، نباید خود را درگیر برخی باورهای غلط کرد؛ باید به اهدافی که برای خودمان معقول است و در آن تعارضی با خواست خداوند نیست بی‌توجه به حرف مردم و با اراده‌ای پولادین رسید، اگر ما جامعه‌ی زنان به فکر خودمان نباشیم از بقیه چه انتظاری داریم؟! باید به خودباوری برسیم، باید طعم استقلال را بچشیم!

Share

17 پاسخ به “انقلاب و تحول بزرگی نیاز است که وظیفه‌ی هم سن و سال‌های من است”

  1. مرضیه می‌گه:

    سلام. مصاحبه رو خوندم جالب بود. به نظر منم گمشده ی این عصر فرهنگه که باید روش حسابی کار بشه. خیلی از فرهنگای غلطی که جا افتاده باید به همت همه تحصیلکرده ها حذف بشه و خیلی از چیزای خوب فرهنگمون که حذف شده برگردونده بشه. در کل مصاحبه خوبی بود لذت بردم.

  2. رها می‌گه:

    حرف هایت یک طرف
    عکس هایت یه طرف .

    عالی بود فهیمه عالی بود

  3. ثنا می‌گه:

    تحوبل سالم را با عکس پر لبخندت آغاز می کنم،انرژی از آن می بارد دختر هندی تبار
    دوست داشتم گفته هایت را
    حرف دلمان را زدی

  4. طیبه می‌گه:

    واقعا مهمترین چیزی که دختران ما نیاز دارن اینه که باورهایی که نه پایه شرعی دارن نه اخلاقی رو کنار بذارن و فقط خودشون باشن
    خیلی خوب بود
    امیدوارم همیشه موفق باشی فهیمه جان

  5. تینل می‌گه:

    سلام :)
    ممنون که مشکل مربوط به نظرات رو مطرح کردی علاوه بر اون خیلی هم دیر بررسی میکنه لینک زن
    الان از سر شب منتظر نظرام اما فقط یک نظر بررسی شده

  6. مریم می‌گه:

    امیدوارم همواره شاد و موفق باشی و وبلاگت همیشه پاینده باشه:-D

  7. سنجاقک می‌گه:

    من وبهای زیادی رو سر میزنم اکثرا هم خاموش..
    ولی به وبهایی که کامنت دونیشون بسته است سخت الرژی دارم..

    • محبوب می‌گه:

      بسته بودن کامنت دونی همه جا به معنی زدن مهر سکوت روی لبهای خواننده نیست. ایشون موقعی ک کامنتاش بسته بود ایمیلشو گذاشته بود. به این خاطر ک خواننده ها لزوما فکر نکنن ک مجبورن نظر بدن و با ایمیلش با سعه ی صدر همه ی نظرات رو می پذیرفت.

  8. صبیه می‌گه:

    واااااااااااای فهمیههههه
    چه قدر خوندن راجع به آدمایی که دوسشون داری خوبه :)

  9. محبوب می‌گه:

    وای فهیمه ی دوست داشتنی…
    خیلی خیلی عالی. مثل همیشه. دوستت دارم و بهت افتخار میکنم بانوی ایرانی…
    عکس ها هم عالی بود.
    نگارشت فوق العاده ست دوست خوبم :-*

  10. بهار می‌گه:

    فهیمه ی محجوب و دلربا :)

  11. نیکولا می‌گه:

    خوندم حرفاتو فهیمه جونم :) ایشالا موفق باشی همیشه…:):*

  12. سکو می‌گه:

    فهیمه ی نازنین:*

  13. فاطمه می‌گه:

    موفق باشی فهیمه جون

  14. کژال می‌گه:

    خودت میدونی چقدر واسم دوست داشتنی هستی…ایشالا که همیشه موفق و سرزنده باشی

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ