سه شنبه ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
پروانه‌های رنگارنگ میان شاخ و برگ یک درخت توت

کیفیتِ ماندن من و جاودانگی‌ام به کیفیتِ کلام من باز می‌گردد. اگر کلامم بویِ درختانِ سبزِ توت می‌دهد و من شبیهِ کرمی ابریشم در پیله‌یِ تنهاییِ واژه‌ها به سر می‌برم، یعنی پروانه شدن نزدیک است. رنگِ بالِ پروانه شدنم را خودم با انتخابِ کلامی که ماندگار است و «حق» است، انتخاب می‌کنم.

وبگاه لینک‌زن ـ مریم سمیعی: تنها چیزی که این روزها ذهنم را درگیر کرده این است که من از خودم حرفی جدا ندارم. به عبارتی دیگر این‌ها که می‌نویسم و می‌گویم از من نیست. من مادرِ این نوشته‌ها و دفترهای رنگی رنگی تویِ کتابخانه که پر شده‌اند از خط خطی‌های درهم و برهم نیستم. انگار پیشتر از این‌ها، تاریخ همه‌یِ حرف‌ها را در گوشِ زمین و زمان زده است. تنها ابتکارِ ما در تغییر دادنِ شیوه‌یِ بیان است. تمامِ سعیِ ما در این است که لباسِ حرف‌هایِ گذشته که حتما امروزه مندرس و کثیف شده از تنشان بیرون بیاوریم و مجدداً با رنگ و طرحِ جدید، بفرستیمشان به دنیایِ تاریکِ ذهنِ مخاطب. گاهی هم کلامِ ما در ذهنِ مخاطب تزریق می‌شود تا مطالبِ گفته شده در گذشته راحت‌تر هضم بشوند.

مخاطب از واژه‌ها به طریق و شیوه‌یِ خاصِ خودش پذیرایی می‌کند. ممکن است دوستشان نداشته باشد و سریعا بفرستتشان گوشه‌یِ تاریک ترِ ذهن و به گمانِ خودش فراموششان کند. از طرفی دیگر هم ممکن است که در آغوششان بکشد و بگذارد همان قدر نو و تازه در ذهنش زندگی کنند. هرچند وقت یک بار به واژه‌ها و مفاهیم سر بزند و رویشان دستمال مرطوب بکشد که همان‌ قدر بهاری بمانند.

نکته‌یِ مبهمی که در نویسندگی آن هم در فضایِ مجازی وجود دارد این است که مخاطب و چشم‌هایش دیده نمی‌شوند. این خود به حفظ هرچه بیشتر فضایِ فرد منجر می‌شود. فردگرایی با وجودِ فضای مجازی پررنگ‌تر می‌شود. خواننده کاملا احساس می‌کند که نوشته‌ها را واردِ فضای شخصی خود کرده است. نوشته‌هایِ من برایِ مثال ممکن است از مقابلِ چشمانِ زیادی گذر کنند و در دنیاهای متفاوتی جا خوش کنند. گاهی احساس می‌کنم که واژه‌ها بی مرام‌ترین دوستانی هستند که رویِ فرفره‌یِ زمین زندگی می‌کنند. در عوض مفاهیم و معانی‌ای که در ذهن می‌مانند و منتقل نمی‌شوند، وفادارترین یارانی هستند که تمام سعی خودشان را در ایجاد تغییرات در خویشتنِ فرد می‌کنند.

توت

ممکن است خیلی از دوستان و آشنایانی که در دنیایِ واقعی مریم را می‌شناسند، «پنجره‌یِ دلم» را بخوانند. از طرفی هم ممکن است آدم‌هایِ مجازی به مردمِ چشم‌هایشان اجازه بدهند که روی نوشته‌ها راه بروند. در آخر آن چیزی که برایِ منِ نویسنده مهم است این است که چند نفر از رویِ ظاهرِ کلمات پریده‌اند و واژه واژه‌ها را یکی یکی پوست کنده‌اند و اجازه دادند معنایِ حرف‌هایم در ذهنشان ته نشین بشود. معنایی که می‌ماند و در فصلِ برداشتِ محصول، ثمره می‌دهد.

دنیا زمانی برایِ نویسنده‌ها اسرار آمیز و گاهاً ترسناک می‌شود که پیش خودشان به امکانِ تغییرِ معنا در ذهنِ مخاطب فکر می کنند. چشم‌هایی که قرار است جمله‌یِ «امروز روزِ آفتابی‌ای بود» را بخوانند پر از تجربه‌هایِ خفته‌اند. تجربه هایی که در دریافت معنا دخیل هستند. یک ذهنِ طوسی ممکن است با برخوردن به این جمله هیچ تصویرِ مثبتی در ذهنش زنده نشود. ممکن است گرمش بشود و چند قطره عرق از گوشه‌یِ پیشانیِ ذهنش سُر بخورد پایین. اما برعکس یک ذهن سبز ممکن است منحنی لبخند روی لبانش بنشاند و یک نفس عمیق بکشد و ذهنش پر از پروانه‌های رنگی رنگی بشود. این تفاوتِ برداشت در دریافتِ معنی با آشنایی هرچه بیشتر با نویسنده و هم چنین از طریق هم نشینیِ اجزای یک متن و ساختار کلی آن درک می‌شوند. به عبارتِ دیگر هرچند امکان دارد از مواد و واژه‌هایِ یکسان، معنایِ متفاوتی درک شود اما همه چیز آنقدرها هم بی‌حساب و کتاب نیست. برداشت‌ها حولِ محوری ثابت می‌چرخند.

از همه‌یِ اینها مهم‌تر، چیزی که در نویسندگی برایِ صاحبِ قلم حیرت انگیز است چیزی است که من از آن تحتِ عنوانِ «افیونِ کلمات» یاد می‌کنم. «کلمه» به نظر یکی از اسرار آمیزترین پدیده‌هایِ جهانِ آفرینش است. «کلمه» تاریخ دارد. «کلمه» در آفرینش، حرمت دارد. یک نویسنده هنگامی که معانی را با قلم رویِ کاغذ پیاده می‌کند در حقیقت برایِ همیشه ثبتشان می‌کند. حالا او می‌تواند به راحتی نفسی عمیق بکشد و احساس کند که میانِ خویشتنِ خویش و آنچه که در بیرون است به واسطه‌یِ همین «کلمات» ارتباطی ایجاد کرده است. نویسنده با توجه به موادِ موجود دست به کاری زده است که می توان از آن تحتِ عنوان «مانا کردنِ» خویشتن یاد کرد. همه‌ی ما با توسل به «کلمه» خودمان را ثبت می‌کنیم. نوشتن یکی از همان راه‌هایی است که پاسخگویِ نیازِ انسان مبنی بر ماندن و جاودانگی است.

من هم یک «می را» هستم و هم یک «مانا». به عبارتی دیگر هم یک جسمِ خاکی دارم و هم یک روح که سرشار از کلمات است. کیفیتِ ماندن من و جاودانگی‌ام به کیفیتِ کلام من باز می‌گردد. اگر کلامم بویِ درختانِ سبزِ توت می‌دهد و من شبیهِ کرمی ابریشم در پیله‌یِ تنهاییِ واژه‌ها به سر می‌برم، یعنی پروانه شدن نزدیک است. رنگِ بالِ پروانه شدنم را خودم با انتخابِ کلامی که ماندگار است و «حق» است، انتخاب می‌کنم. درست است که راه‌ها و انتخاب‌ها گاهی در حدِ یک مو باریک هستند اما نتایجِ به دست آمده به اندازه‌یِ کهکشان‌ها با یکدیگر تفاوت دارند.

[وبلاگ نویسنده]

Share

11 پاسخ به “پروانه‌های رنگارنگ میان شاخ و برگ یک درخت توت”

  1. نرگس مامان طاها و تارا می‌گه:

    سلام من هم با کمی تاخیر در این موج شرکت کردم.ممنونم بابت موضوع خوبتون
    http://2tata.blogfa.com/post/179

  2. مهناز می‌گه:

    می را همیشه بهترین واژه ها رو انتخاب می کنی و به نظرم کلامت بوی درختان سبز توت میده که نشونه نزدیکیه پروانه شدنه… :)))))

  3. آشنا... می‌گه:

    می رای جان:)))

    یاعلی…

  4. ایران‌دخت می‌گه:

    تعبیر زیبایی بود..
    ممنونم از مطالب فوق العادتون!

  5. فرزانه می‌گه:

    مرسی از کلام زیبا و بیشتر از اون تفکر زیباتون

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ