سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳
هنوز هم خیلی دلم برای ایران تنگ می‌شود

هنوز هم خیلی دلم برای ایران تنگ می‌شود. به یک باره از همه چیز گذشتن و پا گذاشتن به زندگی و سرزمین دیگری که هیچ شناخت قبلی از آن نداری و حتی آدم‌هایش را هم از نزدیک لمس نکرده‌ای مسلما برای هر کسی سخت خواهد بود. تمام زندگی من دوستانم و سال‌ها خاطرات بد و خوبی که با همان‌ها زندگی‌ام را شکل داده بودم متعلق به ایران بود و زادگاهم که دل‌کندن از آن کار آسانی نبود.

بزرگ شده و متولد شهر ورامین اما اهل کشور افغانستان است. او یک دهه هفتادی محسوب می‌شود. در ایران توانست مدرک سیکل خود را بگیرد و این روزها در حال ادامه تحصیل است. در اردیبهشت ماه سال نود و دو با ایران برای همیشه به مقصد سرزمینی که تمام نوشته‌ها و ذهنش را درگیر کرده بود خداحافظی کرد و این یکی از بهترین و باورنکردنی ترین اتفاقات زندگی‌اش بود. او رسیدن به افغانستان را مدیون حرف‌ها و افکاری می‌داند که در وبلاگش پیاده کرده است.

وبلاگ‌نویسی را از تابستان سال نود و با وبلاگ «پرستوهای مهاجر» شروع کرد و بعد از حذف این وبلاگ، در وبلاگ فعلی‌اش ادامه داد. خودش می‌گوید هدفش از وبلاگ‌نویسی عشقی بود که نسبت به سرزمینش داشته که با نوشتن  به آن حس نزدیکی می‌کرد و دلتنگی‌هایش را فراموش می‌کرد.

در ادامه گفت‌وگوی لینک‌زن با ساره نویسنده وبلاگ «زیر آسمان غربت» می‌خوانید. ساره در این گفت‌و‌گو برایمان از آداب و رسوم کشورش، وضعیت زنان در افغانستان و دغدغه‌هایشان گفته است. این گفت‌وگو حاصل تجربیات و زندگی ساره در زمانی‌ست که در کشورش زندگی می‌کرده است.

ghorbat39

شما بزرگ شده و متولد ورامین اما اهل افغانستان هستید. چه اتفاقی افتاد که به ایران آمدید؟
بله متاسفانه باید بگویم همین طور است من اهل افغانستانم اما متولد ایران. تولد من در ایران به خاطر جبر روزگاری بود که آنقدر با مرگ و زندگی خانواده‌ام بازی کرد تا بالاخره به آنجا کشاندنشان. تا سال سوم دبستانم را در مدارس افغانی درس خواندم چون مدرکی نداشتم که ثابت کند منِ ایرانیِ متولدِ اینجا یک “افغانی قانونی” هستم. من را اهل افغانستان می‌دانند، اهل سرزمینی که سال‌ها به خاطرش به این اسم خوانده شدم، تحقیر شدم و زندگی کردم ولی هیچوقت ندیده بودمش.

دل کندن از ایران برایتان سخت نبود؟
خیلی زیاد و هنوز هم خیلی دلم برای ایران تنگ می‌شود. به یک باره از همه چیز گذشتن و پا گذاشتن به زندگی و سرزمین دیگری که هیچ شناخت قبلی از آن نداری و حتی آدم‌هایش را هم از نزدیک لمس نکرده‌ای مسلما برای هر کسی سخت خواهد بود. تمام زندگی من دوستانم و سال‌ها خاطرات بد و خوبی که با همان‌ها زندگی‌ام را شکل داده بودم متعلق به ایران بود و زادگاهم که دل‌کندن از آن کار آسانی نبود.

تا قبل از این به شما به عنوان یک دختر افغان نگاه می‌شد یا ایرانی؟
من یادم نمی‌آید تا به حال کسی مرا به اسم دختر ایرانی صدا زده باشد یا نگاه کرده باشد از نظر من دختر ایرانی دختری است با دماغ بلند و چشمانی درشت و مژه‌های پرپشت و بلندی که دارای کد ملی و شناسنامه ده رقمی است که بر اساس همان به او به چشم یک دختر ایرانی نگاه می‌شود. اما من هیچکدامشان را نداشتم من حتی همان یک رقم از آن کد ملی ده رقمی را نداشتم و من همیشه یک دخترافغانی بودم و دیده شده‌ام.

از رفتار ایرانی‌ها با هموطنان خودتان راضی هستید؟
من یک زمانی فکر می‌کردم همه ایرانی‌ها ورامینی هستند (از آن آدم‌هایی که افغانی را آدم حساب نمی‌کنند و حالشان از آنها بهم می‌خورد) تا اینکه متوجه شدم نه حداقل تهرانی‌ها اینطور نیستند که وقتی افغانی داخل مترو می‌بینند چشمانشان را گشاد کنند و کلی بدوبیراه بگویند و رویش اضافه کنند افغانی است. من رفتارها و برخوردهای زیاد و متفاوتی از ایرانی‌ها با هموطنان خودم دیده‌ام که نمی‌توانم در کل جمع ببندم و جواب صاف و ساده‌ای بدهم. من معلم ایرانی داشتم که شاگرد ایرانی‌اش را به خاطر توهین و تحقیری که به علت افغانی بودنم نثارم کرد بیرون کرد و معلمی هم داشته‌ام که زیر توهین‌ها و تحقیرهایش له شدم.

برایمان از مشکلات افغان‌ها در ایران بگویید.
خیلی متاسف هستم که در ایران حقوقی که باید برای یک مهاجر اجرا بشود نمی‌شود و این یکی از بزرگترین مشکلات مهاجران افغان به حساب می‌آید. به طور مثال کودک به دنیا آمده در ایران حق گرفتن شناسنامه ندارد. حق اینکه بگویند زادگاهش ایران است ندارند. چون او متعلق به افغانستان است و خیلی چیزهای دیگر که گفتنش را اینجا مناسب نمی‌بینم.

در مورد تحصیل در ایران مشکلی نداشتید؟
من تحصیلات ابتدایی و راهنمایی‌ام را خوشبختانه به خوبی گذراندم و تنها مشکلی که برایم پیش آمده بود دوره دبیرستانم و زمان انتخاب رشته‌ام بود که هنوز هم به من نگفتند به چه دلیل اولش به من اجازه ندادند آن رشته‌ای که دلم می‌خواهد را انتخاب کنم اما بعد از کلی تلاش و رفت و آمد، توانستم خودم را به آن چیزی که حقم بود برسانم با اینکه چند هفته‌ای از مدرسه به خاطر همین موضوع عقب ماندم.

دوست نداشتید تحصیلتان را در ایران ادامه بدهید؟
باید بگویم نه! من همیشه از ادامه دادن تحصیلاتم داخل ایران ترس بزرگی داشتم. اینکه نتوانم و روزی قوانین اینجا اجازه ندهد به عنوان مهاجر افغان به تحصیلات بهتری دست پیدا کنم. برای همین همیشه آرزوی این را داشتم که روزی خارج از ایران تحصیلاتم را ادامه بدهم.

غیر از آداب و رسوم مشترکی که بین ایران و افغانستان هست. برایمان از دیگر آداب و رسوم کشورتان بگویید.
بگذارید از رسمی که در نوروز کشفش کردم و برایم خیلی جالب بود برایتان بگویم. ما افغان‌ها در عید نوروز رسم داریم که به جای هفت سین هفت میوه می‌چینیم که این هفت میوه شامل خشکبارهایی مانند کشمش فندق سنجد و… می شوند که چند روز قبل از تحویل سال آن را داخل آب قرار می‌دهند و در موقع تحویل سال بعد از دعا هر کدام از اعضای خانواده آب داخل آن را نوش جان می‌کنند و خشکبارهای خیس شده‌اش را هم می خورند که متاسفانه من تابه حال نه مزه آن را چشیده‌ام و نه دیده‌ام.

چرا هموطنان شما تصمیم می‌گیرند که از افغانستان مهاجرت کنند؟
ببینید مردم افغانستان هیچ دلشان نمی‌خواهد از زندگی‌شان، از خانواده‌هایشان و از کشورشان بزنند و وارد کشورهای دیگران بشوند. اگر مشکلاتی وجود نداشت مطمئنا همه آن‌ها تا الان به افغانستان بازگشته بودند. در داخل افغانستان همه روزه یک سری مشکلاتی پیش می‌آید و وجود دارد که مردم نمی‌توانند به راحتی زندگی کنند و یا به آن زندگی ایده‌آلی که در نظر دارند برسند. این مشکلات می‌تواند شامل فقر، بیکاری، فقرفرهنگی، مشکلات امنیتی و یا حتی تحصیلات و رسیدن به رتبه‌های بالاتر باشد.

100

حالا که در افغانستان ساکن شده‌اید. برایمان کمی از کشور خودتان بگویید.
کشور من هنوز خیلی عقب‌تر از آن چیزی هست که باید باشد. درست است ما سال‌های سخت جنگ را گذرانده‌ایم و چندین بار به این کشور حمله شده است و هزار بدبختی دیگر سرش آورده‌اند. همه اینها درست است اما حالا تقریبا جنگ تمام شده است. من ناراحتم از اینکه مردم ما با اینکه سال‌های سختی را گذرانده‌اند هنوز نمی‌خواهند از آن سال‌ها درس بگیرند. بر سر قومیت‌ها می‌جنگند. هر کس خودش را بالاتر از دیگری می‌داند، نمی‌خواهند با هم یکی باشد. هر کس اسم خودش را، قومیت خودش را، داد می‌زند و سرجایش می‌نشیند و به کسی دیگری کاری ندارد که چه می‌گوید و چه کاره است و این یعنی اوج فاجعه.

آداب و رسوم غلطی هم در افغانستان نسبت به زنان وجود دارد که باعث آزار شما شود؟
افغانستان کشوری است با باورها و ارزش‌های سنتی و قبیله‌ای که بیشتر مردم آن براساس همین باورها زندگی خودشان و دیگران را جلو می‌برند که مطمئنا قربانی بیشتر این باورها همان دختران و زنان افغانستان هستند. هنوز هم دختران و زنان افغانستان در بعضی مناطق حق زندگی ندارند. حق اینکه به عنوان یک انسان با آنها رفتار بشود ندارند. ازدواج‌های اجباری، محرومیت از تحصیل، دور بودن از اجتماع و فضای اجتماعی چیزی است که همین باورهای غلط باعث شده است زنان افغان نتوانند از آنچیزی که حق آنان است برخوردار باشند. بیشتر ازاین چیزی که باعث آزار من می‌شود رسم‌های غلط ازدواج در افغانستان است که دختران ماننده برده‌هایی برای خانواده داماد در مقابل چند میلیون پول برای پدر فروخته می‌شوند و داماد باید این مبلغ را به پدر عروس بپردازد بدون خرج عروسی که باید جداگانه پرداخت کند. ناراحت هستم از اینکه کسی نمی‌خواهد جلوی این باورها را بگیرد و هر روز این رسم‌ها بزرگتر و جدی‌تر می‌شوند.

دختران و زنان افغانی چطور روزگار می گذرانند؟ چه قدر به ادامه تحصیل اهمیت می‌دهند و این امکان برایشان فراهم است؟
خوشحال هستم از اینکه روزگار زنان ما نسبت به قبل اگرچه نه خیلی زیاد اما کمی بهتر شده است. امروزه زنان افغانستان لباس‌های شاد می‌پوشند، روی دست‌هایشان حنا نقش می‌بندند، در بازار خرید می‌کنند و بیرون کار می‌کنند اما متاسفانه درکنار این مناطقی هم داخل افغانستان وجود دارند که زنان از همین آزادی‌های کوچک برخوردار نیستند و کسی نمی‌داند که آنها چطور زندگی‌شان را می‌گذرانند. از دختران و آگاهی‌های امروزشان پرسیدید، خوشبختانه دختران امروز افغانستان به این باور رسیده‌اند که هرگز دلشان نمی‌خواهد سرنوشتشان به حالت قبل برگردد. آنها با قاطعیت بیشتری سرکلاس درسشان حاضر می‌شوند و درس می‌خوانند اما همیشه مشکلاتی هم وجود داشتند که مانع از درس‌خواندن دختران بشود، مثلا اینکه در خیلی از مناطق یا حتی همین کابل دختران امکانات و مکان کافی برای درس‌خواندن ندارند و در چادر و فضای باز درس می‌خوانند. کمبود مدرسه، امکانات، معلم و یا در بعضی مناطق دورافتاده که خانواده‌ها بنا به دلایلی اجازه درس‌خواندن به دخترانشان نمی‌دهند این‌ها همه نشان از این می‌دهد که هنوز امکانات و شرایط کافی برای دختران افغانستان وجود ندارد که آنها بتوانند به راحتی درس بخوانند.

یک زن برای کار کردن در کشور شما با چه سختی‌هایی رو به رو است؟
فکر می‌کنم اگر می‌پرسیدید با چه سختی‌هایی روبه رو نیستند راحت‌تر می‌توانستم به سوالتان پاسخ بدهم. بگذارید اینطور پاسخ بدهم زنان افغان در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که مردمانش گرفتار عقاید و تفکرات قدیم و سنتیشان هستند که با توجه به افکار خودشان زنان حق کار کردن و حضور در اجتماع را ندارند. آنها نباید دیده بشوند. حضور آنان و کار کردن آنان بیرون از خانه ننگ است و برای جامعه فساد می‌آورد. خودتان حساب کنید زندگی و کنار آمدن با این افکار و آدم‌هایی که هر لحظه ممکن است جانت را به خاطر این کار بگیرند چه سختی‌هایی به همراه دارد و همچینن تحمل نگاه آدم‌های خیابانی  که نمی‌توانند به زن به عنوان یک انسان نگاه کنند و بیرون دیده شدن او را یک پدیده غیرمنطقی و غیرقابل باور می‌دانند.

از ازدواج دختران افغان و آداب و رسوم حاکم بر آن برایمان بگویید.
در خانواده‌هایی که امروزی‌تر هستند دختران با توجه به تصمیمات خودشان ازدواج می‌کنند و دخالت‌های اجباری خانواده‌ها به ندرت دیده می‌شود اما در خانواده‌های سنتی افغانستان دختران باید از همان کودکی و نوجوانی و در سن پایین ازدواج کنند. یکی از رسم‌های غلطی که باعث سخت‌تر شدن شرایط ازدواج برای زوج‌های جوان شده است گرفتن شیربهای چند میلیونی توسط پدر عروس است که از ده میلیون هم بالاتر می‌رود، که خانواده داماد باید آن را بپردازد و رسم‌های متفاوت دیگری که هر کدام از اقوام افغانستان رسم‌های مربوط به قومیت خودشان را دارند.

دغدغه‌های زنان افغان در حال حاضر چه چیزهایی است؟
دغدغه‌های زنان امروز افغانستان ثابت ماندن و تغییر نکردن وضعیت و شرایط فعلی جامعه و مردم افغانستان است. افغانستان کشوری‌ست سنتی با مردمانی غرق تفکرات و عقاید و تعصبات قدیمی‌شان که حاضر نیستند خودشان را با جامعه امروزی وفق بدهند که قربانی این تعصبات مطمئنا زنانی هستند که مردانشان آن‌ها را بر اساس همان عقاید حبس کرده‌اند و آن‌ها را به سکوت واداشتند و این بزرگترین مشکل برای زنان افغانستان است. گاهی این مشکل آنقدر بزرگ می‌شود که زنان می‌ترسند از اینکه حکومت افغانستان به حکومت دوران طالبان بازگردد.

اگر قرار باشد آرزویی برای زنان سرزمینتان کنید چه می‌گویید؟
برای زنان سرزمینم آرزو می‌کنم همیشه دلشان شاد باشد وخودشان را تا آنجایی بشناسند که برای خودشان و حقشان آنقدر ارزش قائل شوند که هیچ‌وقت حاضر نشوند برای گرفتن آن تسلیم زورمندان بشوند.

از زیبایی‌های کشور افغانستان برایمان بگویید.
سوال جالبی پرسیدید، برایم پیش آمده از کسی بپرسم که افغانستان را چطور جایی می‌بینید و یا با شنیدن کلمه افغانستان به یاد چه چیزهایی می‌افتید؟ جوابشان در درجه اول خرابه‌ها و خانه‌های ویران و اثرات جنگ‌هایی‌ست که در این چند دهه افغانستان را درگیر خودش کرده و کمتر کسی است که به این فکر کند که طبیعت زیبای افغانستان هنوز بعد از چندین سال جنگ زیر بمب و مین‌های انسان‌ها نفس می‌کشد و کوه‌هایش هنوز استوار ایستاده است و در برابر هیچ بمبی تسلیم نشده است. از زیبایی کشور افغانستان جا دارد از طبیعت سبز بدخشان و دره پنجشیرش نام ببرم و اولین پارک ملی افغانستان «بند امیر» که نام دریاچه‌ای در ولایت بامیان افغانستان است که زیبایی اطرافش حرف ندارد.

102(1)

خانم‌های زیادی از وبلاگ‌نویسان ایرانی با خواندن وبلاگ شما علاقه‌مند به سفر به افغانستان می‌شوند. دلتان می‌خواهد به آنها چه بگویید؟
خیلی خوشحال هستم دوستانی در فضای مجازی دارم که به دور از تعصبات نژادی علاقه‌مند به افغانستان و تاریخ گذشته کشورشان هستند و همچنین باعث افتخار است میزبان میهمانانی باشم که روزی میزبان من بودند.

چه شد که به وبلاگ‌نویسی روی آوردید؟
خیلی اتفاقی و با خواندن چند وبلاگ و یک مجله. راستش من همیشه با خواندن وبلاگ‌هایی که در رابطه با سرزمینم بودند به نویسنده‌هایش حسودی‌ام می‌شد و غر می‌زدم چرا من نه؟ بنابراین تصمیم گرفتم وبلاگ‌نویسی را به طور جدی درمورد افغانستان شروع کنم. اوایل کارم را با مطالب کوچک کپی شده و عکس‌ها آغاز کردم بعد به مرور زمان سعی کردم خودم بنویسم تا الان که احساس می‌کنم پیشرفت خیلی خوبی در نوشتن داشتم.

وبلاگ‌نویسی تا به حال برای شما چه دستاوردهایی به همراه داشته؟
وبلاگ‌نویسی به من کمک کرد که استعدادهایی را که تا به حال هرگز به آن‌ها فکر نکرده بودم را کشف و استفاده کنم  و دومین دستاوردش رساندن بخشی از حرف‌های خودم و هموطنانم به مردم ایران بود که خوشبختانه خیلی در این کار موفق بودم.

شده که از دوستانتان کسی را به نوشتن وبلاگ تشویق کنید؟
بله. از آنجایی که خودم علاقه‌مند به وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی هستم چندین بار سعی کردم دیگران را حتی خانواده‌ام را به این کار تشویق کنم اما دریغ از ذره‌ای توجه. نمی‌دانم چرا اما می‌گویند وقتی برای وبلاگ‌نویسی ندارند.

چرا اسم «زیر آسمان غربت» را برای وبلاگتان انتخاب کردید؟
من زیر این آسمان به دنیا آمدم و در غربتش بزرگ شدم و همین روزهای دلتنگی‌ای که در این غربت و زیر این آسمان گذشت خاطراتش نوشته‌های وبلاگم را تشکیل دادند. این اسم را خیلی دوست دارم و احساس می‌کنم بهتر از هر اسم دیگری به نوشته‌هایم نزدیک‌تر است.

این روزها ساره به چه کاری مشغول است؟
بیشتر ساعت‌هایم صرف مدرسه‌ام و درس‌هایم می‌شود اما در کنار این‌ها مشغول نوشتن اولین کتابم هستم که نمی‌دانم اسمش را کتاب بگذارم یا نه، ولی امیدوارم روزی چاپش بتوانم چاپش کنم.

Share

30 پاسخ به “هنوز هم خیلی دلم برای ایران تنگ می‌شود”

  1. سمی می‌گه:

    عزیزم ما را ببخش ..راست میگی ما کودکانی که در کشورمان به دنیا میایند از خودمان نمیدانیم..ما به دید بد به شما نگاه میکنیم بعد از شماچه توقعی داریم؟

  2. نیکادل می‌گه:

    برخورد خیلی از ایرانیها با مهاجران افغان درست نبوده..حال اینکه ۲۰۰ سال بیشتر از جدایی افغانستان از ایران نمیگذره و سالها ما هموطن بودیم.
    ساره خانم موفق باشی

  3. زهراخدائی می‌گه:

    خیلی برام جالب بود … چیزایی فهمیدم از افغانستان که اطلاعاتم راجبش کم بود ، فکر میکردم مردم ِ افغان خیلی سختی کشیده باشند اما فکر نمیکردم زنانشان اینقدر سختی هاشون زیاد باشه ، برای ساره و تمام افغانی ها آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم و امیدوارم روزی ایرانی ها انقدر فهیم بشن که با مهاجران افغانی درست برخورد کنن .
    موفقباشی ساره ی عزیز

  4. مهشاد می‌گه:

    جالبه که خیلی از ما ایرانی ها نژاد پرستی در کشورهای اروپایی رو منع میکنیم ولی خودمون توی ایران با مهاجران افغان برخورد مناسبی نداریم…
    امیدوارم روزی شرایط بهتر بشه

    و اینکه لباس رنگی رنگی که تنته خیلی قشنگه :)
    و همینطور اسمت…

  5. مصطفی می‌گه:

    خیلی از ما افغانی ها در این ایران خاطرات تمخ و شیرینی داشتیم که هرگز از ذهن و خاطراتمان بیرون نخواهد رفت … اما با وجود مشکلات فراوان ما شاهد پیشرفت همشریانمان بودیم در ایران با هزار بدبختی بچه یمان را به مدرسه می فرستیم تا درس بخوانند وای از این تحقیر ها … که مانعی بزرگی برای رشد ما بود من خودم به شخصه خاطراتم را همزمان با رفتن به افغانستان در زباله دان های شهرقم می ریزم و می روم تا یادی از ایران در ذهنم نماند

  6. amin می‌گه:

    سلام به شما من ساره را از سال نود مىشناسم ولى به خاطرى ىه مسله خاصى از همدىگه ناراحت شدىم. همه ى حرفا رو خودش بهتره مىداند

  7. نجیبه می‌گه:

    خیلی ممنون چقدر زیبا
    امیدوارم همه چی حل بشه و ایرانیا هم بتونن درک کنن همینطور دوستانی که نظر دادن سمی و زهرای عزیز عالی نوشتن من سایت های زیادی رفتم و مشابه اینارو خوندم اینبار از همیشه بیشتر استفاده کردم دوستون دارمممممم بوووووس

  8. آیدین می‌گه:

    فکر میکنم سوال مصاحبه یه ایرادی داره و اون اینکه ایشون ساکن افغانستان هستند حالا…از وبلاگ بر میاد که ایشون سوئد هستن
    میدونی دوست من خیلی از ما ها عادت داریم توهین کنیم تقصیر خودمون هم نیست ریشه داره تو خانواده ها…
    افغانی…ترک…لر…و خیلی اقوام و ملیت های دیگه…اینا بهانه ان تا خالی بودن یه عده مشخص بشه
    وگرنه بین تمام انسانها خوب و بد وجود داره و ما یادمون رفته که خود اسلام به ما یاد داده که ملاک برتری آدمها تقوا و خدمتشون به خدا و خلق خداست
    امیدوارم تو زندگی ات موفق باشی…قدر داشته هات رو بدون و آرزو میکنم که یه روزی کشورت انقدر امن بشه که به وطن خودت برگردی

    • لینک‌زن می‌گه:

      سلام. بله در جریان بودیم. این گفت‌وگو حاصل زمانی هست که ساره ساکن افغانستان بود. چون ما می‌خواستیم درباره زنان افغان و نوع زندگیشون بیشتر بدونیم.

  9. _- عاطفہ -_ می‌گه:

    ما ایرانی ها البته بعضی هامان باید اصلاح شویم ولی خیلی هامان هم رفتارِ خوبی داریم !
    موفق باشی بانو …

  10. Alireza می‌گه:

    ساره که افغانستان ساکن نیس

  11. سوری می‌گه:

    سلام ساره جان زندگی پرماجرایی برایتان بوده شاید سخت و شما مقاوم بودید. من هم سالها پیش یک دوست افغان داشتم اصلا خبر نداشتم افغانه کمی شبیه شما هم بود،البته اسمش مرضیه بود. یک روز آمد خانه ما اونجا خانواده ام به من گفتند که اون افغانه اما من اصلا نمیدانستم خب افغانستانی هست چه اشکالی داره…سال بعدش دیگه نیامد مدرسه نمی دونم چرا….شما رو دیدم یادش کردم. موفق باشی عزیزم

  12. دینا می‌گه:

    سلام
    از آشنایی باهات خوشحالم وخیلی متاسفم که ذهنیت بدی از کشورم برات بجا مونده :(
    درواقع قم و ورامین اصلا شرایط مناسبی برای مردم افغان نداره، تو اصفهان وضعیت به مراتب بهتره، من در دوران دبیرستان یه همکلاسی افغان داشتم و الانم یکی از شاگردهام یه دختر افغان هزاره است و هیچ وقت تو مدرسه بی احترامی بهشون نشده (یه مطلب راجع بهش تو وبلاگم نوشتم با عنوان دختر افغان)
    به هر حال بهت حق میدم درسته ایران در برخورد با اتباع سایر کشورها لازمه یک سری مقرراتی داشته باشه همونطور که مثلا استرالیا داره اما سخت گیری و کج سلیقگی های زیادی در این قوانین هست. ضمن اینکه بعضی از مردم ما بدی های عده ای رو به همه تعمیم دادن بدون توجه به اینکه همه جا خوب و بد داره.
    از صمیم قلب برات آرزوی سعادت میکنم و امیدوارم یکی از مشاهیر کشورت باشی و برای آبادانی و بازگرداندن دوران اوجش تلاش کنی :)

    پ. ن. جدیدا کتاب “خاطرات دختری افغان در آن سوی مرزها/نوشته فرح احمدی” رو خوندم. فکر میکنم تو هم قلم خوبی داری تا خاطراتت رو بنویسی فقط امیدوارم همه ایرانی ها رو بد ندونی.

  13. ماعده می‌گه:

    عزیزم لباس آبی با حاشیه ی قرمز که تو تنه ,خیلی قشنگه! دوست دارم و برات ارزوی خوشبختی می کنم

  14. وطن دار می‌گه:

    با سلام
    از خوندن این نوشته های و این تصاویر خیلی لذت بردم و خوشحال شدم.
    به امید پیشرفت روز به روزتان

  15. سارا می‌گه:

    یه وقتایی از اینکه به افغانه به عراقیها توهین میشه ناراحتم
    اما همرو مثل خودتون نبینید بعضی وقتا همین افغانها فکر میکنن ایران سرزمین خودشونه از تمامی مزایاش استفاده میکنن بهترین ثروتهارو جمع میکنن آخر سر میگن مردم فلانجا آدمای نژاد پرستی بودن …
    همین قمی که شما میگین شده شهر مهاجرا
    چرا؟
    حتما بهترین جا واسشون همونجاس که همه جور قومیتی توش زندگی میکنن
    امنیتی که ما براتون فراهم کردیم آیا توو کشوری توش زندگی میکردید بوووده؟
    کلاتونو قاضی کنید
    همه جا آدمای خوب و بد هس ولی انقد بی انصافی درست نیس….

    • محبوبه می‌گه:

      سارا عزیزم تو مملکتی تو توش داریی زندگی می کنی ثروتش و مزایاش یه عده دیگه دارن چپاول میکنن و تو همچنان تو خواب غفلت همچنان پاشو و دنیای اطرافت بزرگت و بادقت بیشتر نگاه کن
      ت مملکت ما به خود زنش ارزشی قائل نیستن چه برسه به یه خانم افغان چون زن های همچنان با افکار شما توش دارن زندگی می کنن

  16. احمد اشرفی نوشنق(اریانا) می‌گه:

    من نوکر و دستبوس همه برادران و خواهران افغان هستم خیلی دوست دارم افغانستانو فعلا منحیث یک افغانی ساکن اردبیلم

  17. آلا می‌گه:

    ممنونم از لینک زن به خاظر این مصاحبه و ممنونم از ساره به خاطر حرفاش… متاسفم به خاطر بی عدالتی هایی که تو ایران و تو کشور خودش بهش شده و خوشحالم از موقعیت فعلیش و تلاشش برایا اثبات خودش (:

  18. ندا می‌گه:

    عزیزم …
    متاسفم بابت همه ی آزارهایی که دیدی

  19. nazanin می‌گه:

    salam sare jonam
    az in ke bahat ashna shodam kheyli khoshhalam vaghti profile fb it ro baz kardam dar bareye khodet neveshte bodi ke dost dari rozi raees jomhor afg beshi
    avalesh khandidam amma badesh ke bishtar matalebet ro donbal kardam tu mitoni rozi ghadame bozorgi vase keshvaret bardari kheyli dostet daram khanom kocholo

  20. سلام ساره جان
    نمی دانم دلیل این بی پروایی در نحوه نام بردن از ورامین و ورامینی چه بوده! هرچه هست بدان که ورامین و پیشوا شاید از هرجای دیگر ایران ، بیش تر پذیرای مهاجرین افغان و عراق بوده است… در همین شهری که اینگونه از آن نام بردی خود و هموطنانت به سامان رسیدید. وقتی که از آشوب جنگ به آرامش آن پناه بردید و به لطف خدا با سال های پیش از این تان زمین تا آسمان فرق کردید. این را نمی گویم که ناراحت شوی! این ذات انسان است که با اندک ناملایمتی تمامی خوبی ها را فراموش می کند و پشت می کند به تمامی مهرورزی ها…
    من یک شاعرم. و در میان هموطنان ات دوستان شاعر خوبی دارم. از دوستان فضای مجازی تا حقیقی. می توانی از خواننده ی خوب کشورت (عارف) که سال ها در همین ورامین در جلسات شعر استاد طالقانی تلمذ می کرده بپرسی!
    [ساره جان! نامت را که دیدم یاد دختر استاد کاظمی افتادم. ساره کاظمی! استاد کاظمی نقش پررنگی در فرهنگ تان داشته است. ]
    هم مدرسه ای ها و دوستان هم دانشگاهی افغان هم داشته ام. در همسایگی مان چند خانواده ی افغان زندگی می کنند که به لطف ماندن در همین خطه حتی وضعیت مالی شان نسبت به سال های پیش از این زمین تا آسمان فرق کرده و نوش جان شان. همه ی همسایگان دوست شان داریم. چه قبل و چه حال!
    مستاجر خانه ی ما زن خوبی ست از هموطنان ات. مثل دختر خودم می دانم اش. زمانی که باردار بود و و کمی تعلل می کردند برای رفتن به بیمارستان (بر اساس عقیده های خرافی قدیمی که باید منتظر باشند تا بچه خودش پا به دنیا بگذارد…) با آژانس تماس گرفتم و خودم ایشان را به بیمارستان بردم و چون بیمارستان مفتح (که حتما می دانی کجاست) به علت فشار بالای خونش) از پذیرشش خودداری کردند و… سریع باهمسرم تماس گرفتم و ایشان خودش را به بیمارستان رساند و با همسرش اورا به بیمارستان دیگری بردیم و شکر خدا هم او و هم نوزادش به سلامت از خطر گذشتند. دیگر نمی گویم که وقتی که وقتی مادر و خاله ی او به بیمارستان رسیدند چه قدر خوش حال شدند…
    به هرحال انجام وظیفه ی انسانی بود و دست خدا مافوق دست بشریت است.
    آوارگی درد بدی ست. اما کسی که خودش را در همین ابتلائات نجات می دهد آفرین دارد. در چهارگوشه ی گیتی ایرانیانی هم هستند که به هر دلیل از وطن رفته اند. اما کسانی موفق شدند که خواستند موفق باشند. در کشور خودمان هم همین گونه است.
    شمای خوب هم تا زمانی که خود نخواستی تحولی در زندگی ات ایجاد کنی همچنان … اما چه خوب که خواستی و توانستی!
    و در پایان- امیدوارم هرجای دیگر دنیا که زندگی می کنی سلمت و سرافراز باشی. اگر در سوئد هستی سلام گرمم را به استاد شریف سعیدی برسان. ایشان از نوادر شعر افغان و شعر پارسی ست.

  21. LINA می‌گه:

    برایِ بانوساره عزیزم: دوست دارمت هم خودت هم تمامِ رنج هایت را … اما دلم میخواهد چیزهایی را بگویم : میدانی افغانستان عزیز را میشد جور دیگری هم گفت.. یک جور خوب تر ک من اینقدر بغض نکنم از یادآوری آنهمه تلخی که از سرمان گذشت .. اما خب میدانی تو وقتی از رنجهایِ زنان سرزمینم حرف میزنی این را فراموش کرده ای آخر “زن” در همه جای دنیا موجودِ غریب و در عین حال قدرتمندی است.. تعصبات مردسالارانه همه جای دنیا حاکم است توی همین ایرانش هم پز و تفاخر دخترها به تعداد سکه هایِ مهرشان است .. به کادویِ طلایِ سرسفره ی عقد! توی ایران بزرگترین لذت های زنانِ معمولی جامعه توی پاساژ گشتن و لاک زدن است؛ آنهم نه برای دلخواسته های خودشان، برایِ ارضاء حسِ حریصِ مردِ جامعه، خیلی از زنها خودشان را ناگزیراز این میبینند که برای جلب توجه مرد، از تنِ نازنینشان مایه بگذارند بلکه مورد پسندِ قرار گیرند بلکه مردها بهشان انگ امل و بی عرضگی نزنند. می بینی عزیز ما اینجا توی ایران هم “زن” را یک کالا فرض میکنیم.. یک شی که میشود آنرا خرید .. میشود مثلن بهش حق شغل داد و در عوضش حق مادری حق مهربانی را از او گرفت و به اصطلاح متمدنش کرد تا “مردهای” جامعه کارِ کمتری داشته باشند و وقت بیشتری برایِ عیاشی.. بانو من دلم خونِ خون است از نوشتن بعضی حقیقتهایِ جامعه … اما بدان توی ایران هم اوضاع آنقدرها هم که تو فکر میکنی گل و بلبل نیست بانو.. اینجا هم به نامِ اسلام و به کامِ شهوت؛ زن را به کثافت میکشانند فقط مدلش فرق میکند؛ هرجا به گونه ای که شرایط ایجاب کند! این خوده ما زنها هستیم که باید به این باور برسیم که ما کالا نیستیم که ارزشمان به تعداد سکه های مهریه مان و سرویس طلایمان نیست که ما برابر و همترازِ مرد هستیم که ارزشهای وجودی مان به لعاب و رنگِ ظاهرمان نیست که فکر کنیم هرچه خوش نقش تر باشیم بیشتر بابِ دندانِ مردهایِ جامعه خواهیم شد و بیشتر تحویلمان میگیرند! ما زنهاقبل از اینکه متعلق به کدام جغرافیا باشیم باید به این باور برسیم؛ باورِ حقِ انسانِ برابر بودن! باید باور کنیم خودمان را!
    بانو میخواهم بگویم افغانستان زنانِ غیرتمند کم ندارد.. زیاد اند امثال “نادیا انجمن”ِ عزیز که پایِ اشعارش پایِ حرفِ انسان بودن و برابر بودنش از جانش گذشت!! امثال “مریم میترا” که بانوی کم سالی ست اما خیلی خوب چگونه بودنِ “زن” را توی اشعارش توی عقایدش فریاد میزند!! بانو خوشحال باش که ما در افغانستان عزیز اینچنین کسانی را داریم .. کمی اطرافت را مهربانتر و امیدوارانه تر نگاه کن.. آنوقت خواهی دید که کابل شهرِ دوست داشتنی ای است زنهایش آینده ی روشنی خواهند داشت وگاه حتا مردانِ نجیب هم زیاد دارد .. بخدا من خیلیهاشان را دیده ام با خیلی هاشان حرف زده ام از عقایدشان شنیده ام از تلاش هایشان از هنرشان برای احقاق حقوق تضییع شده زنهای جامعه .. تو میدانی شاهکارِ “سنگ صبور” را دستهای هنرمندِ عتیق رحیمی برای زنده نگه داشتنِ راهِ “نادیا انجمن” خلق کرده است؟ تو تا حالا وصیت نامه سید قیس دهزاد معاون بنیاد آرمانشهر را خوانده ای؟ که چطور توی لحظات آخر عمرِ جوانش زنهای بنیاد را به تلاش تشویق کرده بود…از اینها که بگذریم توی همین اینترنت توی همین وبلاگ ها می توانم هزارها زنِ غیور را برایت مثال بزنم که مقابل جبرِ ناگزیرِ جامعه ایستاده اند و دارند خیلی زیبا زندگی میکنند!! بانو تو کمی امیدوارانه تر اطرافت را نگاه کن .. خیلی چیزها برایت تغییر خواهد کرد!! این را هم بدان رسیدن به جایگاهِ اصیلِ زن در جامعه منوط به “زمان” است .. بگذار قدری زمان بگذرد.. و به من قول بده بانو دیگر از سرزمینت و از زنان و مردان سرزمینت اینقدر نومیدانه و عبوس حرف نزنی! – یک حرف بامزه از صادق هدایت یادم آمد؛ میگوید “داریم و نداریم همین یک چس وطن را داریم”! … افغانستان با تمامِ دردهایش دوست داشتنی ست .. این را وقتی فهمیدم ک بهارِ پارسال برای اولین بار خاکش را زمینش را لهجه ی زیبایِ دری اش را لمس کردم .. حتا زخم های وطنم حتا عقب ماندگی هایش ذره ای از محبتش را کم نکرد شاید مثال به جایی نباشد اما یک آن به ذهنم رسید درست مثل وقتی ست که مادری فرزندِ مشکل داری به لحاظ جسمی دارد؛ نمیتواند دورش بیندازد که!اتفاقن بیشتر از بچه های دیگرش برایش عزیزدردانه است:)
    خدا کند حرفهای من آزارت نداده باشد بانو .. هم تو را هم تمامِ انسانهای آزاده ای که این حقایق را خواندند و به حقیقت احترام گذاشتند …
    خیلی از گفتنی هایم از ایرانِ زادگاهم هم ناگفته ماند .. ترسیدم گوشی برای شنیدنش نباشد… ترسیدم تلخیِ حرفهایم برنجاند کسی را… بگذریم! غمت پشت کوهِ دور …دوست دارمت :)

  22. فرامرز می‌گه:

    والا من دیده ام که انسان در غربت دل نازک میشود. و در ایران اگر به یک افغانی میگفتی افغانی ناراحت میشد و میگفت هی چیه میگی افغانی

  23. فاطیما می‌گه:

    من قصد دارم در آینده ای نزدیک به یک کشوردیگرمهاجرت کنم وفقط برای چندلحظه خودم روجای توساره ی عزیز گذاشتم ودیدم واقعا حس بدیه که درجایی که دور از خاک وطنت هست ومیخواهی آرامش داشته باشی باتوهین های مردم ان کشور اذیت شوی …
    درکت میکنم چون دلم میخواهد به من هم یک روزی به عنوان یک مهاجر غریبه احترام بگذارند…
    هرجاهستی شادو خوشبخت باشی :)

  24. مهین می‌گه:

    سـاره عزیزمــ این واقعـن تـویی ؟ اوووووووف چـــرا تا حالـا نیومده بودم ببینمت

  25. فری :) می‌گه:

    به نظرم اهمیتی نداره اهل کجا هستیم . چیزی که مهمه اینه که چی هستیم . جبر جغرافیایی نباید باعث سرافکندگی یا افتخار باشد . برای تمام مردمی که باهات خوب رفتار نکردن متاسفم از صمیم قلبم .

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ