چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳
خودم را سانسور می‌کنم چون…

نوشتن نوعی از هنرهاست پس وبلاگ نویس‌ها هم به نوعی دارند هنر می‌کنند! البته که هنرشان شدت و ضعف دارد. با هنر می‌شود دردناک ترین و غیرقابل پذیرش‌ترین احساسات را پیچید لای یک زرورق نازک طلایی و نقره‌ای و بروزش دارد. با هنر می‌شود خیلی هنرمندانه خود بود. وبلاگ‌ها می‌توانند محل خوبی برای خود بودن باشند. بهترین احساس را بعد از نوشتن متن‌هایی دارم که در آن خودم بوده‌ام.

وبگاه لینک‌زن ـ ریحانه محمدپور: این دلیلی که که می‌خواهم مطرحش کنم باید به نظر همه خیلی بدیهی باشد. اینکه ما به خاطر قضاوت دیگران خودمان را سانسور می‌کنیم وگرنه در یک جزیره روی آب‌های اقیانوس آرام اکر تک و تنها زندگی می‌کردیم شاید لباس هم نمی‌پوشیدیم! شاید مخالفت کنید و بگویید: خیلی وقت‌ها هم هست که خودمان را سانسور می‌کنیم چون چیزی از درون به ما می‌گوید که اگر این کار بکنم دختر خیلی بدی هستم! من هم جواب می‌دهم که قبول اما این ندای درونی هم به نوعی دیگران درونی شده است. یک جایی یک روزی وقتی ما خیلی کوچکتر بوده‌ایم دیگرانی که قبولشان داشته‌ایم و البته که زندگی ما در دستشان بوده است، به ما گفته‌اند که چه کاری خوب است یا بد در واقع به ما گفته‌اند چگونه باشیم تا بتوانیم کنار آنها زندگی کنیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم ما موجودات اجتماعی هستیم و همه ما در کنار هم خودمان را سانسور می‌کنیم. بیایید یک روز بدون سانسور را با هم تصور کنیم؛ راننده تاکسی سر پول خرد بازی درمی‌آورد، دلتان می‌خواهد با مشت بزنید توی صورتش، می‌زنید. یک یارویی بهتان تیکه می‌اندازد، دلتان می‌خواهد با مشت بزنید توی صورتش، می‌زنید. احساس می‌کنید استاد خنگتان دارد وقتتان را تلف می‌کند و بدتر از همه اینکه ساعت ۸ صبح با این آقای خنگ کلاس دارید و به زور خودتان را از تخت کنده‌اید، خب آخر کلاس می‌روید یک مشت هم می‌زنید توی صورت استاد و به همین ترتیب روز مشتی خود را تا آخر شب ادامه می‌دهید و مشت‌های زیادی نثار کارمند آموزش و همکارتان و صد البته تاکسی برگشت می‌کنید. دیگر وارد جزئیاتی مثل مترو، مغازه و سوپری سر کوچه نمی‌شوم، خلاصه اینکه شما یک روز از خانه بروید بیرون و به هر کسی که دلتان می‌خواهد مشت بزنید! شاید مثالم بیشتر تداعی کننده این موضوع باشد که پس ما برمی‌داریم احساس‌های بدمان را سانسور می‌کنیم. نه اینطور نیست، اصلا احساس بدی توی این دنیا وجود ندارد، همه احساس‌ها طبیعی‌اند، طبیعی و خوب، حتی خشم هم خوب است چون دارد به ما هشدار می‌دهد که یک چیزهایی آتش گرفته‌اند. ما احساسات و فکرهایی را سانسور می‌کنیم که مورد پذیرش دیگرانمان نیست. این دیگران می‌تواند از دوست و آشنا گرفته تا جامعه باشد. می‌توانم بحث را از اینجا ببرم به سمت جامعه مردسالار و زنانی که درونی ترین احوالاتشان مقبول اطرافیان نبوده است. شاید اگر الان پشت ماشین تحریرم رو به پنجره باغ اطلسی خانه‌مان نشسته بودم و پدرم از مشروطه چی‌ها بود و من از اولین دختران این مملکت که تحصیلات دانشگاهی دارد این کار را می‌کردم. اما همه ما تقریبا خیلی چیزها را می‌دانیم یا حداقل من نکته جدیدی به ذهنم نمی‌رسد. فکر می‌کنم فروغی بوده که آمده و به بهترین و هنرمندانه‌ترین وجه ممکن خودافشایی زنانه داشته است. سنگ بنای خیلی از اصلاحات گذاشته شده اما صبر لازم است. یک صبر زیاد به اندازه ۷۰ ، ۸۰ سال . با این رئیس جمهور و آن رئیس جمهور هم درست نمی‌شود. ما باید حسابی پوست بیاندازیم که این زمان می‌خواهد و زمان!

250253

پس ترجیح می‌دهم بروم سراغ خودسانسوری به معنای عام آن. گفتم که خودسانسوری از نگرانی درباره قضاوت دیگران ناشی می‌شود. من این قضاوت را به دو نوع سنتی و مدرن تقسیم بندی می‌کنم. نوع سنتی‌اش شامل همان نصیحت‌ها و اندرزهای معلم پرورشی‌های نابلد و آدم‌هایی میشود که صاف زل می‌زنند توی چشم‌هات و میگویند که غلطی! احساس و فکر غلطی داری و صد در صدر من این مدل قضاوت را به نوع مدرنش ترجیح می‌دهم! قضاوت مدرن چیست؟ ( ۲نمره)! قضاوت مدرن یعنی اینکه خارجی‌ها یک دانه فروید داشته‌اند ما ۷۰ میلیون دانه فروید. قضاوت مدرن یعنی اینکه تو خودافشایی می‌کنی و آدم‌ها شروع می‌کنند به تحلیل کردن تو، آدم‌ها از نوشته‌های وبلاگت دانه دانه نیازهای ارضاء نشده و عقده‌های روانی‌ات را بیرون می‌کشند، تازه رفرنس هم می‌توانند، بدهند؛ پست ۵۲م ، خط ۴! بعد آدم نمی‌داند باید از خودش دفاع کند یا نه، واقعا در مقابل کسی که می‌شود گفت من را نمی‌شناسد چه واکنشی می‌توان نشان داد؟ وقتی شروع می‌کنم به نوشتن وقتی دستانم صدای تق تق صفحه کلید را درمی‌آورند کسانی که از نزدیک می‌شناسمشان شروع می‌کنند به رژه رفتن جلوی چشمانم، باید به این فکر کنم که شاید اصلا نخواهند از آنها بنویسم یا شاید اصلا نوشته‌هایم را به خودشان بگیرند و یا مثل خاطره‌های تلخ گذشته قضاوتم کنند. این می‌شود که کلمات به سرانگشتانم نرسیده جان می‌دهند.

ما چگونه خودمان را سانسور می‌کنیم؟ ما خودمان نیستیم. از چیزی خوشمان نمی‌آید و کوتاه می‌آییم، بی خود و بی جهت کوتاه می‌آییم. یا ما خودمان را پنهان می‌کنیم، مثلا برنج را آبکش که می‌کنیم ، ۴ تا دانه ریخته شده توی سینک را می‌فرستیم توی چاه چون مامان که بیاید دعوایمان می‌کند! ما خودمان را یک جور دیگری بروز می‌دهیم، جوری که نمی‌خواهیم لباس می‌پوشیم یا زندگی می‌کنیم. ما به خودمان می‌آییم و می‌بینیم که چقدر از تصویری که برای خودمان ساخته بودیم، دور شده‌ایم و چقدر آدم‌هایی مثل علف هرز دور و برمان را گرفته‌اند که ما را نمیشناسند.

پس ما مجبوریم همیشه در حال سانسور باشیم تا بتوانیم زندگی کنیم؟ نه، معلوم است که نه. اولین فایده سانسور نکردن این است که ما آدم‌هایی را پیدا می‌کنیم که به دردمان می‌خورند، اگر قرار است کسی دوست ما باشد و ما نتوانیم از افکارمان با او بدون سانسور حرف بزنیم پس این چه دوستی است دیگر؟ دومین فایده‌اش نزدیکی است. وقتی پیش هم دیگر خودمان باشیم، احساس تنهایی‌مان کمتر می‌شود چون می‌فهمیم خیلی‌های دیگر هستند که احساسات عمیق و دردناک انسانی ما را تجربه کرده‌اند. اصلا به نظر من یکی از اصول وبلاگ نویسان موفق همین خود بودن است و همین خود بودن است که می‌تواند ما را پای وبلاگشان بنشاند چون که ما با آنها احساس نزدیکی می‌کنیم.

حالا چه شکلی می‌شود خودمان را سانسور نکنیم؟ راه اولش همان مشت زدن است! مشت بزنید خب! راه دومش این است که انقدر انسان‌های متعالی‌ای باشیم که ککمان از قضاوت‌های آدم‌ها نگزد و از آنجایی که این راه خیلی سخت است می‌رویم سراغ روش یکی مانده به آخری؛ کسی را پیدا کنیم که بشود با او خود بود! می‌دانم که همه‌مان بارها اعتماد کرده‌ایم و ضربه خورده‌ایم، برای من هم پیش آمده که در لحظه‌های نئشگی صمیمیت حرف‌هایی زده‌ام و بعدا دلم خواسته سرم را بکوبم به دیوار بس که طرف سوء استفاده‌ای از کلمات من کرده که بیا و ببین. اما چه می‌شود کرد؟ همه آدم‌ها که بیخود و بی جهت نیستند، بعضی‌هایشان گوش می‌شوند برای دل آدم، باید رفت دنبال همان‌ها!

و اما راه آخر؛ هنر! نوشتن نوعی از هنرهاست پس وبلاگ‌نویس‌ها هم به نوعی دارند هنر می‌کنند! البته که هنرشان شدت و ضعف دارد. با هنر می‌شود دردناک ترین و غیرقابل پذیرش‌ترین احساسات را پیچید لای یک زرورق نازک طلایی و نقره‌ای و بروزش دارد. با هنر می‌شود خیلی هنرمندانه خود بود. وبلاگ‌ها می‌توانند محل خوبی برای خود بودن باشند. بهترین احساس را بعد از نوشتن متن‌هایی دارم که در آن خودم بوده‌ام.

در آخر آرزو می‌کنم خود نبودن در وبلاگ‌نویسی به همان سانسور ختم بشود و به فضاحت “زندگی من در قهوه و کافی شاپ و چیزهای پولداری و خوشحال کننده ” خلاصه میشود ِ فیس بوک و اینستاگرام کشیده نشود. چرا که همین خود بودن وبلاگی را دوست می‌دارم.

[وبلاگ نویسنده]

Share

5 پاسخ به “خودم را سانسور می‌کنم چون…”

  1. عاطفه می‌گه:

    خیلی جالب بود اتفاقا این رو خیلی حس کرده ام که هیچ جا به جز وبلاگم خودم نیستم. حتی گاهی توی وبلاگم هم خودم نیستم.

  2. فاطمه می‌گه:

    عالی بود و مفید..هر جمله اش!

  3. بانو می‌گه:

    ببخشید قیسمت پیش نهاد ها نمیتونستم وارد بشم.اینجا مجبور شدم آدرس بذارم.دوست دارم نظر دوستان رو راجع به پست آخرم بدونم

  4. حوریه می‌گه:

    من از سه روش دوست و ککت نگزد و وبلاگ استفاده میکنم!

    لذت بخش ترینش زمانی است ما پنج نفر دوست بعد از ماه ها دوری دور هم جمع شویم و از زندگی مان در این مدت بگوییم و بعد ببینیم که چقدر شبیه همیم و بدون همدچقدر تنها!! و دوباره لذت ببریم از کامل کردن جملات ناتمام همدیگر!!

    بدترینش زمانی است که سعی کنی ککت هم نگزد و نیش و کنایه ها و قضاوت های دیگران برایت مهم نباشند و طبیعتا همانطور که تو مقاومت میکنی تلاش دیگران هم به میزان مقاومت تو بالاتر میرود و بیشتر دخالت میکنند و در یک نبرد نابرابر اگر نهایتا تسلیم نشدی (که نمیخواهی تسلیم شوی) خسته خواهی شد، خسته و گوشه گیر…

    و وبلاگ چیزی ست بین این دو. هم خودسانسوری را رها میکنی و خودت را خالی و رها و هم نظرات و قضاوت های مختلف را میشنوی. و شاید این وسط یک دوست شبیه خودت هم پیدا کردی و چه لذتی خواهد داشت هم نشینی با او!!

  5. ماری می‌گه:

    برای اینکه خود سانسوری نکنم سعی کردم با مخاطب های وبلاگم هیچ وقت گفتگوی دو نفره نداشته باشم چون اینطوری آدم صمیمی میشه و مجبور به خودسانسوری.
    واسه همین هیچوقت نظرات وبلاگمو جواب نمیدم حتی یه مدت کامنت دونی رو بستم اما چون موجب شکایت عده ای شد بازش کردم.
    سولهای ضروری و حیاتی رو تو وبلاگ خودشون جواب میدم اما هیچوقت گفتگوی دو طرفه درست نمی کنم.
    نمیدونم راه درستی هست یا نه. لطفا راهنمایی بفرمایید

پاسخ دادن به عاطفه

پیش‌نهاد وبلاگ