جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳
درد بی دردی علاجش آتش است …

گاهی این دردها انقدر جان آدم را توی دست‌هایشان مچاله می‌کنند و آن‌قدر نفس آدم را به بازی می‌گیرند که دلت می‌خواهد زندگی را دودستی تقدیم خودشان کنی بلکه بروند و تو را راحت بگذارند…

ca14bb6a252d8dda2e80f79b678cc0b7

نمی‌دانم چه تعریف دقیقی برای درد کشیدن می‌توانم پیدا کنم چون فکر می‌کنم درد کشیدن امری قابل تعریف نیست و همه می‌توانند با حس کردن آن، به‌طور ملموسی درد را برای خودشان معنا کنند.

بعضی دردها هستند که کارشان باروح و روان آدم است و چه بسا که درد  کشنده‌تری از درد دندان و دل درد و کمرد درد  دارند … و بدی شان هم همینجاست که درمان قطعی و ثابتی نمی‌توانی برایشان پیدا کنی. مثل خوره یا شبیه موریانه‌هایی که به جان چوب‌ها حمله می‌کنند این دردها به جان روح تو می‌افتند و از درون و کم کم خالی‌ات می‌کنند.

یه سری از  این دردها هم هستند که چکش و بیل و کلنگ برمی‌دارند و می‌افتند به جانت و بدا به حالت اگر از آن تیتیش مامانی‌های لوس باشی و تحمل  آتش کبریت و سوزش دست و شکستن ناخن برایت عذاب آخرت باشد.

گاهی این دردها انقدر جان آدم را توی دست‌هایشان مچاله می‌کنند و آن‌قدر نفس آدم را به بازی می‌گیرند که دلت می‌خواهد زندگی را دودستی تقدیم خودشان کنی بلکه بروند و تو را راحت بگذارند… گاهی هم شبیه دیشب من به قدری طاق بلند صبر و تحملت پایین می‌آید که نصف شبی سه ساعت دندانت را محکم روی جگرت می‌گذاری شاید زور خواب به دردتو برسد و برای ساعتی هم شده از این درد نا غافل فرار کنی تا به سپیدی صبحی دنبال چاره‌اش باشی…  غافل از اینکه خوابت هم دردش گرفته و تو را به جایی نمی‌رساند… آنوقت چاره این درد می‌شود پناه بردن به اتاق  و فضای کوچک آن… حلقه‌هایی که دور خودت می‌زنی و می‌پیچی و با یادآوری تلخی‌های زندگی و دردهای گذشته می‌خواهی به‌واسطه‌ی اشک‌هایت، آبی روی آتش درد بی‌درمانت بریزی. انقدر دور خودت می‌چرخی که یحتمل فکر می‌کنی الان است که دیوانه شوی… آخر ش زورت به هیچ چیز نمی‌رسد و خودت را به‌زور وادار می‌کنی که خواب قشنگ مادرت را بهم بزنی و به آغوش پرمهرش پناه ببری و با گرفتن دستان مهربانش، درد را زیرمیزی رد کنی. آن موقع است که درد کم می‌آورد و خواب لبخند می‌زند و نوازش دستان مهربان مادری، کاری می‌کند که حریف قدرتمندت، رینگ را ترک کند و برای ساعتی هم شده جا بماند پشت  خواب  و جا بذارد آن پنج ساعتی را که با خودتو زندگی کشتی می‌گرفتی .

همیشه‌ی خدا این وقت هاتمام ذهن من پر می‌شود از اینکه چه قدر خوب است خدا صبر و تحمل را به ما داده است…  چه قدر خوب است که اگر غم داده است، صبر و تحمل را هم قبل آن فرستاده است…  چه قدر خوب است که نیرویی به اسم تحمل و صبر به کمک آدم می‌آید و طاقت پذیرش دردت را آن‌قدری بالا می‌برد که فقط می‌گویی بگذرد… کاری هم نداری چطور… فقط به دوساعت بعدی فکر می‌کنی که گذشته است و تو آرام‌گرفته‌ای.

آری درد… تکه‌ی جدایی‌ناپذیر زندگی آدم‌هایی که  خدایشان از همان اول وعده داده است: لقد خلقنا الانسان فی الکبد… آدم‌هایی که خدایشان  به زبان خودشان گفته است: انا الانسان لفی خسر … همان خدا، آمده است و این درد را جزو جدایی ناپذیر و لاینفک زندگی   ِ آدم‌هایش کرده و چه بسا که همانطور که پیامبر گرامی اسلام فرموده‌اند: لحظه‌ها و ساعت‌هایی که انسان گرفتار همّ و غم ها است، ساعات کفارة گناهان است و چه خوب که خداوند بخشایشگر ما، این گناهان کوچک را وسیله‌ای قرارداده که ازعذاب های بزرگ آینده در امان باشیم   و به این طریق از دردی که می‌خواهد گریبان گیر آخرتمان باشد دور بمانیم  …

خدا جانم… اگر درمان تویی… خیالی نباشد… دردم فزون باد… دلخوشم به دوا و درمان تو مهربانم…

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن …

+انی رضای به قضاک  مهربان…

Share

2 پاسخ به “درد بی دردی علاجش آتش است …”

  1. فاطیما می‌گه:

    عزیزم باتو هم حسم,امروز با مادرم این متنت رو میخوندیم و دقیقا به قسمتی که گفتی رفتی پیش مادرت تا آروم بشی و بتونی بخوابی, منو مادرم کاملا حسش کردیم؛اون موقع هایی که پر از درد بودم نصفه شبی به سرم میزد برم توآغوش مادرم آروم بگیرم اما متاسفانه در شهر دیگری بودم ولی فکر میکردم تو خونه با مادرم اندازه ی یک اتاق فاطله داریم…واقعا منو به یاد اون روزهاانداخت وچقدر خوبه که مادرها همیشه بهترین فرد در این شرایط هستند وخدا مادرت را برایت حفظ کند بانو جان …

    • لیلی می‌گه:

      چه خوب که حس نوشتن مو درک کردی فاطیما ی عزیز.. کلا فکر می کنم این خاصیت آغوش مهربون مادره که نه تنها درد ها رو از وجود ما فراری می ده ، که به معنای واقعی کلمه حامل یه حس خوب و دوست داشتنی برای بند بند تن و بدن و روح مونه . انشالله که سایه مهربون مادر عزیز شما هم از سر فرزندانش کم نشه .. مرسی بانو :)

پاسخ دادن به لیلی

پیش‌نهاد وبلاگ