دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱
حق وتو یا گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!

گزارشی از وبلاگ‌های بانوان در هفته‌ی‌ سوم بهمن‌ماه – اکثر مطالب زنان وبلاگ‌نویس در هفته‌ای که گذشت را موضوعات سیاسی، فرهنگی و مذهبی تشکیل می‌دهد که اوضاع و احوال فعلی امریکا، جشنواره فیلم فجر و ولادت پیامبر اکرم (ص) از آن جمله است.

همبازی آبی  بی‌کران

«یک وقت‌ها فکر می‌کنم شاید فطرت گمشده‌ی آدمی این دوره زمانه را باید در طبیعت دست نخورده و پاک بچه‌ها دید. مدتیست که به خاطر سرما بچه‌ها از چرخ زدن آزاد و رها توی حیاط بی سقف محروم شده‌اند. نمی‌دانم چه معجزه‌ایست همین که وارد حیاط می‌شوند روح و جان تازه می‌گیرند، همین که بین آن‌ها و آسمان هیچ مانعی نیست، همین که سر بلند می‌کنند و یک آبی آرام بخش می‌بینند یک آدم دیگر می‌شوند. امروز دیگر دیدم واقعا انگار طاقت ندارند در تنگنای خانه بازی کنند. کلاه و کاپشن و دستکش و … آوردم و خلاصه مجهز مجهز راهی حیاطشان کردم. بال در آوردند اصلا. حتی تن صدایشان عوض شد، آنقدر با ذوق و شوق بازی کردند که هیچ عین خیالشان نبود که آب از بینی‌های قرمز شده شان آویزان شده بود. توی دلم گفتم مادرم چند تا بچه‌ی قد و نیم قد را با پرستار بزرگ نکرده، با حیاط بزرگ کرده!»

آنچه خواندید بخشی از پست وبلاگ «از این روزها» بود در ستایش طبیعت. این مادر معتقد است که نباید دوستی با آسمان از یاد خودش و بچه‌هایش برود:« دارم فکر می‌کنم که شاید آسمان صاف و آبی گمشده‌ی من هم باشد یا حتی آسمان شب پرستاره. گذشته آن زمان که مردم روی پشت بام می‌خوابیدند و از چشمک زدن ستاره‌های بی‌کران آن هم درازکش لذت می‌بردند، شب‌ها اگر هم به آسمان نگاه کنند به فرض آن که آسمان گرد و غبار و آلودگی هم نداشته باشد، چراغ‌های روشن شهر روشنایی ستاره‌ها را گرفته. باید یادم باشد که دوستی با آسمان از یاد خودم و بچه هایم نرود.»

رنگ‌ها! رنگ‌ها غوغا بود!

نویسنده وبلاگ «مکشوف» ضمن انتشار عکس‌هایی، به حجاب‌‌های رنگارنگ و متنوع زنان مسلمان در حج اشاره کرده است:« رنگ‌ها و طرح‌های روسری‌ها و شال‌ها و چادر‌ها و عباهایشان هر کدام از رسم و آداب و معنی‌ای حکایت می‌کرد. یکی از تجربه‌هایی که من را به وجد می‌آورد همین نگاه کردن به خط‌های رنگارنگ نماز بود؛ اغلب به یمن حضور زنان افریقایی‌ و شرق دور (اندونزی و چین و…). البته ناگفته نماند که یکی از علت‌هایی که این‌همه تنوع در رنگ به وجود آمده بود نشان‌گزاری اعضای کاروان‌ها بود در آن سیل جمعیت. هر کاروانی از هر کجای دنیا که آمده بود نشانی برای خودش درست کرده بود که آدم‌هایش گم و گور نشوند.»

این نویسنده در ادامه درباره‌ی نشان‌گذاری‌ها در کاروان‌ها می‌نویسد:« گاهی این نشان‌ها چیزهای غریب و خنده‌داری از آب در آمده بود. مثلا یک گروهی گمانم از چین سر زن و مردش کلاه کابوی‌طور بود. یا گروهی از اندونزی که کلاه‌های بافتنی قرمز سرشان بود در آن دمای بالای ۴۰ درجه یا لباس‌های بلند افریقایی‌ها که نقش پارچه‌اش، نقشه‌ی جغرافیایی و اسم کشورشان بود. من از همان روز اول مدینه این‌قدر این تنوع به چشمم آمده بود که مدام به خودم غر می‌زدم دوربین را چرا نمی‌آوری عکس بیندازی؟»

توپ خنده تماشاگران

میترا لبافی نویسنده وبلاگ «کوچه خوشبخت» درباره‌ی جشنواره فجر و فیلم نارنجی پوش می‌نویسد:« وقتی دکتر امید روحانی منتقد معروف سینما با لباس نارنجی روی پرده ظاهر می‌شود سینما از خنده منفجر می‌شود. یعنی دیدن یک خبرنگار در کسوت لباس مامور شهرداری، انقدر باعث خنده خبرنگاران نشد که دیدن همکار آشنایی که همه به عشق سینما بودنش واقفند و نوشته‌هایش را سال‌هاست می‌خوانند. البته کم کم قبح قضیه ریخت وقتی که همه خبرنگاران و عکاسان با لباس نارنجی روی پرده سینما ظاهر شدند و بعد هم معلوم شد که این کار آبرویش گاهی بالاتر از آبروی کار خبرنگاری است.»

این خبرنگار در ادامه فیلم مهرجویی را به دوراز شعارزدگی دانسته و می‌نویسد:« اشاره‌های زیبای مهرجویی به دور ازشعارزدگی درباره اینکه ما ریشه در این خاک داریم  یک نور امید است. مهرجویی همیشه هنرمند مستقلی بوده به دور از وابستگی و برای همین حرفش به دل می نشیند. وقتی حامد بهداد داد می‌کشد که ریشه‌هایش اینجاست و دلش نمی‌خواهد برود و کجا بگذارد برود سخنی است که چون از دل مهرجویی برآمده بر دل می نشیند. فرق مهرجویی با دیگران این است که آنها یا می‌خواهند بروند که خب خوب همه را فرار می‌دهند و دل همه را می‌شکنند که اینجا جای زندگی نیست، یا اینکه مستقیما حکم حکومتی می‌دهند که بمان. مهرجویی خیلی ساده و صمیمی می‌گوید کجا می‌خواهی بروی، همین جا را تمیز کن بساز و بمان. همانطور که من عمری را اینجا ماندم با همه امکانات و شرایطی که برای رفتن داشتم.»

ای محمد

فاطمه جناب اصفهانی نویسنده وبلاگ «مستطاب زندگی» در پستی با حال و هوای ولادت پیامبر اکرم (ص) می‌نویسد:« این روزها حج شریعتی گوش می‌کنم و به محمد(ص) فکر می‌کنم. به تنهایی‌اش که انگار بسیاری از آیه‌ها را خداوند دلجویانه برایش می‌گوید. به صبرش که حوصله آن همه جهل را داشت و اخلاقش که به غایت برای انسانیت ارزش قایل بود. به آن روزهای مدینه فکر می‌کنم که اسلام در همه خانه‌ها وارد می شد و به این روزها فکر می‌کنم. به این دستمالی شده دین. ای کاش در آن روزهای مدینه زندگی می‌کردم و اسلام آورده بودم. که مسلمان بودن امروز بسیار سخت است!»

اما جناب اصفهانی در پایان با گلایه از عدم دسترسی به جیمیل و فیلترینگ  در اینترنت  می‌نویسد:« مقاله‌ام را تمام می‌کنم اما جیمیلم باز نمی‌شود. دیگرانی گویا صلاح مرا بهتر از من می‌دانند. از این بی‌احترامی و بی شعور تلقی کردن مردم که ما صلاح شما را بیش از شما می‌دانیم متنفرم! از این پیام که با استناد به قانون جرایم رایانه‌ای دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان پذیر نمی‌باشد هم و بعد کلی سایت به تو معرفی می کند و… از این بی‌احترامی‌های مداوم کلافه می‌شوم. خبرها و کارشناسان و مسئولانی که برخی‌شان دروغ می‌گویند. آدم‌هایی که فکر می‌کنند همه چیز را بهتر از ما مردم می‌دانند و هنوز نمی‌توانند چند برنامه تلویزیونی خوب تولید کنند.»

زیر تمام کاغذ ها

مریم دهخدایی نویسنده وبلاگ «گاهی وقت‌ها» به موضوع کم سلیقگی در انتخاب کادوی مناسب توسط دوست و فامیل اشاره کرده و می‌نویسد:« دو، سه روز پیش، کمد دیواری جادار خانه‌مان را ریختم بیرون. اول حسابی تویش را جارو کشیدم. بعد تمام وسایلش را مرتب چیدم. آخر کار، جلوی کمد دیواری پر شده بود از ظرف های لوکس به درد نخور که از توی جعبه بیرون نیامده بودند. همه شان شاهکار از سر باز کردن دوست و فامیل دور بودند. آمدند، نیم ساعت،  ۴۵ دقیقه، نشستند و رفتند و هر بار من ماندم و یک کاغذ رنگی.»

دهخدایی خودش را هم از این جمع مستثنا ندانسته و می‌نویسد:«اولین و آخرین باری که من هم به این جمع از سر باز کن یپوستم، زمانی بود که یکی دیگر از دوست‌های شوهرم از مکه آمد. من هم بدون معطلی، یک ظرف شیرینی خورری پایه دار کوچک، از توی کمد دیواری برداشتم و دورش کاغذ پیچیدم و رفتیم دیدنشان. چند روز بعد، یادم آمد که کارت پیوندتان مبارک را که ته جعبه افتاده بود، برنداشته‌ام!»

حق وتو یا گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!!

نویسنده وبلاگ «تا ملاقات خدا هیچ نمانده» معتقد است اوضاع و احوال این روزهای آمریکا جدا خنده‌دار است:« اوضاع و احوال این روزهای ایالات متحده امریکا جدا خنده‌دار است، ابزاری که امریکایی‌ها برای سلطه بر ملت‌ها و تحمیل اراده‌شان بر جامعه‌ی جهانی به وجود آورده‌ان، حالا در دست رقبا افتاده و آن‌ها نیز در استفاده از آن سنگ تمام گذاشته‌اند. در واقع امریکا در دامی گرفتار شده که خودش برای دیگران پهن کرده بود و حق وتویی که قرار بود دستاویزی به ظاهر قانونی برای تحقق خواست او باشد حال دارد به رقیب خدمت می‌کند و آقایان و خانم‌های امریکایی و انگلیسی می‌توانند همچنان ابراز نگرانی و ناامیدی و انزجار و غم و غصه و فغان کنند که قرار بود ما فقط وتو کنیم و حرف حرف ما باشد و خطا در سیستم رخ داده و این سیستم برای برآورده شدن نظر ما برنامه‌ریزی شده بود و…»

این نویسنده در پایان درباره‌ی وتو قطع نامه‌هایی که به نفع مردم فلسطین بوده می‌نویسد:« در این جنگ بزرگان، از همه جالب‌تر واکنش بان‌کی‌مون دبیر کل سازمان ملل (کدام ملل؟) است که وتوی چین و روسیه را تضعیف سازمان ملل می‌داند، اما اصلا به روی خود نمی‌آورد که اربابان جنایتکارش که به کمک آن‌ها به این مقام رسیده‌ و جدا وفاداری‌اش را به آن‌ها ثابت کرده تا کنون ۶۰ قطع‌نامه به نفع مردم مظلوم فلسطین را وتو کرده‌اند. اندر کرامات جناب بان‌کی‌مون همین بس که این روزها بدجوری دل نگران منافقین اردوگاه اشرف است و تمام تلاشش را برای سر‌و‌سامان دادن به اوضاع آن‌ها می‌کند  و با این وصف این سوال پیش می‌آید که مگر خون مخالفان سوری رنگین‌تر از مردم ایران و بحرین و فلسطین و یمن و عربستان و عراق و افغانستان و … است که جناب دبیرکل خونش برای آن‌ها به جوش می‌آید و برای این‌ها خیر؟! اما اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم که خراب کنید سازمان مللی را که اعضای دائم شورای امنیت(!) آن کسانی هستند که بیشترین سهم را در ایجاد نا امنی در جهان دارند.»

Share
برچسب‌ها:

پاسخ دهید

پیش‌نهاد وبلاگ