» آدم‌ها

آدم‌ها در صمیمی‌تر شدن عوض نمی‌شوند، بلکه لایه‌ای از چهره‌شان برداشته می‌شود، لایه‌ای از قلبشان، از احساسشان که خوب نیست، خوشایند نیست.


می‌گفتم همین مادرشوهر و خواهرشوهر امروز اگر فامیل شوهر نبودند… دوست بودند… همسایه بودند. شاید خیییلی دوستشان داشتیم. خیلی درکشان می‌کردیم. خیلی خوب بود همه چیز. به زهرا گفتم بیا آدم‌ها را فرای نقش‌هایشان ببینیم. خوبی‌هایشان را ببینیم.


آدم‌هایی که تلاش می‌کنند که ناراحتت نکنند، آزارت ندهند، خوشحالت کنند، کمکت کنند، کمرنگ نیستند، پیشرفتت خوشحالشان می‌کند، نبودنشان دلگیرت می‌کند، دیدنشان ذوق زده‌ات می‌کند. این آدم‌ها فرشته‌های زندگی من هستند.


آدم‏‌ها می‎روند داخل عکس‏‌ها… همان جا می‎مانند…


خوبی‌ها را گسترش دهیم، گرده‌افشانی کنیم میان شهر و آدم‌هایش. اصلا بگذار ریا شود.


این روزها آدم‌ها زیادی ظاهر بین شده‌اند. در دنیای آدم‌ها هزار و یک مشغله اضاف شده. آنقدر سرشان شلوغ است نه تنها حوصله و وقت خواندن کتاب را ندارند که گاهی وقت نمی‌کنند علاوه بر جلد نگاهی هم به محتوای انسان‌ها بیاندازند…


حتی چنین ارتباطی آدم را در چنین جامعه‌ای ایمن می‌کند. در جاییکه بودن در یک ازدواج و ارتباط غیر انسانی مطلوب تر از مجرد ماندن محسوب می‌شود… و خیلی سخت است که آدم منطبق بر سنت‌های غالب جامعه‌اش زندگی نکند… تاوان چنین تمردهایی قطعا بسیار سنگین است…


آدم‌ها هر چه‌قدر که به هم نزدیک‌تر می‌شوند، زشتی‌هاشان بیش‌تر می‌شوند.


دلیل اولیه ترس از دیدن خون و حتی عدم علاقه به تجربی و چه و چه، دلایل محکمی برای عدم انتخاب رشته تجربی و به دنبال آن پزشکی نبود، چون بالاخره روزی می‌آمد که به دیدن خون عادت کنم، به راهی که به جای مسیر علاقه‌ام طی می‌کنم عادت کنم، همان طور که به چیزهای دیگر عادت کرده‌ام… اما این را خوب می‌دانم که هیچ‌وقت نمی‌توانستم به شنیدن داستان‌های غمناک آدم‌های واقعی عادت کنم.


همیشه هم قیافه یک موجود متحیر گیج و مهربان را داشت. انگار همین چند دقیقه پیش از سفینه‌اش پیاده شده. بعد گفتند عاشق شده، گفتند دخترک گذاشته و رفته، رفته بلاد خارجه دکتریش را بگیرد. بعد توی یکی از کلاس‌ها چشم‌هایش پر شده، بغض کرده، بیرون آمده. بعد ترش را کسی نمی‌داند…


پیش‌نهاد وبلاگ