» آرامش

احساس می‌کنم آغوش مادر معنوی و سلامت نفس تنها راه آرام بخشی است که اگر عاقل باشیم برای آن روز فراهم می‌آوریمش…


باور دارم که همه کارها براى آرامش است اما آرامش اصیل و واقعی اینجا نیست. باید جایی دیگر، دنبالش بگردیم.


اسبات و تعلقاتش یک نفس عمیق است و اندکی سکوت و نگاهی به آسمان آبی آرامش و زمزمه‎ای درونی و قدری بی‎خیالی و تصمیمی محکم و بعدش هم یا علی …


آیاتی هم هستند که با خواندنشان شوق می‎کنم و از خوشحالی گریه می‎کنم و می‎گویم: ” چه خدای مهربانی داریم! خودش گفته توبه کنید تا شما را ببخشم، خودش گفته مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. ”


قصه لبخندها.. دست تکان دادن‌ها از اون جا شروع شد.. لبخندهایی که شاید می‌تونست یه دنیا تنهایی را لااقل کم رنگ‌تر کنه.. دنیایی که مسلما یه روز متعلق به همه‌ی ما خواهد شد..


گاهی فکر می‌کنم بخشِ بزرگی از وجودم را، آرامشم را، خلوتِ درونی‌ام را، همین‌جا تویِ همین حیاط، زیرِ فراخیِ همین آسمانِ نیلگون، رو به همین حوضِ چهارگوشِ سر به زیر، جا گذاشته‌ام…


خدایا من چیز زیادی نمی‌خواهم از زندگی، من توجه تو را می‌خواهم، قدری آسایش، امکانات مالی در حد نرمال، سلامتی برای خودم و خانواده‌ام و دل خوش.


من نمی‌دانم نمی‌دانم چه حرفی برای دلداری سکینه با پنج بچه کوچک بی شناسنامه و دل شکسته و نگاه خسته بگویم نگاه مستاصل مرا که می‌بیند می‌گوید خدا بزرگ است و من آرام می‌شوم با آرامش سکینه…


هرم نجوایش، آرامشی ریخت توی دلم و مرا برد به جایی که نمی‌دانم کجا بود. فقط می‌دانم آن لحظات مثل دستی نوازشم داد. انگار کسی لب‌هایش را چسبانده باشد به سرم و ریز ریز ببوسد و نوید پناه و امنیت بدهد بهم…


عصر به عصر موقع اومدن مشتری‌ها چادر سفیدشو سر می‌کنه و عین دخترای دم بخت محجوب و موقر می‌شینه یه گوشه، جوری که هر کس از در میاد تو به جای دیدن خونه با دیدن دختر جان لبش به خنده باز میشه.


پیش‌نهاد وبلاگ