» ازین روزها

من ازین چیزها می‌ترسم، ضمن این‌که تلخیش را دوست دارم، از این تشنگی‌ای که برای یافتن حقیقت در آدم بوجود می‌آید لذت می‌برم (به شرطی که همینطور تشنه از دنیا نروم البته!)


من نه صبح که می‌آیم معمولاً چند تا خانم دم در منتظرم هستند، می‌آیند می‌گویند ما را آرایش بازار بکن!


امروز که بینشان بودم داشتم فکر می‌کردم همیشه وقتی حرف از سرمایه می‌شود آدم یاد بانک و پول می‌افتد اما ما برای بدست آوردن تک تک دوست‌هایمان، دوستی‌هایمان یا حتی رابطه‌هایی که دوستی هم به حساب نمی‌آیند، کلی عمر می‌گذاریم و وقت و انرژی، تا دنیا بچرخد و یک کسی پیدا کنیم حرف ما را بفهمد.


تقصیر نداشتیم البته، جز منفی بافی‎های معمول زنانه هیچ کلاس و کتاب و آموزشگاهی به ما یاد نداده بود وقتی وصلت می‎کنیم – چه عروس شویم چه مادرشوهر- بینش ما و رفتار ما باید چگونه باشد که حاصلش دوستی یا حتی همزیستی مسالمت آمیز باشد.


من روی آن کنده که نشسته بودم قلبم را سپرده بودم به احساسی که داشت سمباده‌ش می‌کشید، آنقدر دور و برش را سرسختانه کشید تا آنجا که دیگر رگ‌های ریز خون از روی پوستش نمایان شد، بعد مهربانانه تحویلم داد، جلا خورده و دردناک.


حالا امروز که رفتم آموزشگاه و همراه دو تا دختر تازه دیپلم گرفته نشستم سر کلاس کلی خوش خوشانم شد، دانش آموز درونم کلی پرید بالا و پایین و از یاد گرفتن به وجد آمد.


کشان کشان خودم را حاضر کردم که از خانه بیرون بزنم و خودم را بین آدم‎ها گم کنم شاید از شادی مردم توی کوچه و برزن بهم سرایت کند،


پیش ازین نمی‌دانستم آدم می‌تواند باغچه‌ش را دوست داشته باشد، مثل شب‏‌های سرد که می‌رود روی بچه‌اش را می‎کشد برود مشما بیاندازد روی سبزی‎هایش، نازشان کند و با آن‎ها حرف بزند،


پیش‌نهاد وبلاگ