» الهدی

چند شب همین کار رو تکرار کرد تا اولین بارون درست و حسابی که اومد با ذوق گفت: وای مامان دیدی بالاخره خدا دعامون رو شنید. آخه ما بچه ها دلمون خیلی پاکه …


راضی نباشیم در این اوضاع تحریم‌ها و فشار اقتصادی مملکت، کمکی را که می‌توانیم به تولیدکنندگان کشورمان و یا حتی تجار واردکننده داشته باشیم، صرف حامی تروریست‌ها کنیم.


سلام که می دهم ایمان دارم یک راهی باز شده، یک دستی آمده توی کار، یکی اصلا دست مرا برده و خودش رسانده به آن طناب نجات…


با اینهمه کار در خانه و مهمان و نوه و بیماری بابا، به امور مختلف بیرون از خانه هم که وظیفه‌ی مرد خانه‌ای‌ست که حالا توانش را ندارد هم می‌رسد… سحرخیز و آرام و با دقت، مهربان و صبور و با عفت، دلسوز و کم حرف و همه چی تمام است مادر….


خدا مرا لایق ندانست و من دختری ندارم. اما برای تمام دخترهای کوچک چادری به اندازه‌ی یک لبخند در سبد روز مره‌هایم دارم.


خوش به حال روزه دارهای واقعی، خوش به حال دخترهای نه ساله‌ای که با دیدن مردهای چهل ساله‌ی روزه خوار دلشان بستنی خنک می‌خواهد ولی صبر می‌کنند، خوش به حال پسر بچه‌های روزه گیر که عطش امانشان را می‌برد ولی مردانه صبر می‌کنند.


حالا یک ترسی افتاده به جانم که نفسم را تنگ کرده، دوباره گلویم را یک گلوله‌ی موذی ِ بغض آلود پُر کرده. می‌ترسم این همه نشستن در خانه‌ها و با بچه بودن‌هایم ثمری نداشته باشد و تربیتی که برایش خیلی آرزو داشتم، نتیجه نداشته باشد.


پیش‌نهاد وبلاگ