» باران

چند شب همین کار رو تکرار کرد تا اولین بارون درست و حسابی که اومد با ذوق گفت: وای مامان دیدی بالاخره خدا دعامون رو شنید. آخه ما بچه ها دلمون خیلی پاکه …


گفت نمی‌دانم چون می‌روم باید از بزرگ شدنت بترسم یا خوشحال باشم که قرارست مهربانتر و بزرگتر از من شوی… نگاهم را به چشمان خندانش دوختم و در دلم گفتم این روزهای اخر را پیشت میمانم…قول میدهم دخترک هفده ساله ی درون من!


در این پنج شنبه‎ی پر از تعطیلی اول صبح آخر زمستان، نفس عمیق بکش… عمیق تر… به باران بگو ببارد.. ببارد… آن قدر ببارد که شهر را بشوید. بشوید از غصه از درد از چه کنم چه کنم‎های گرانی… از مادربزرگی که آجیل ندارد.


با بغض می‌گویم: تو تا حالا واست پیش اومده که نگاهت بیفته به جایی.. مثلا به یک بیت شعر.. به یه دیالوگ بعد حلقه‌ی اشک، چشماتو بسوزونه؟ …سرش را تنها تکان می‌دهد. من دوباره سرم را چرخانده‌ام.


سیب زمینی‌های سرخ شده را توی ظرف پیرکس می‌ریزم و سعی می‌کنم جلوی اشک‌هایم را بگیرم و همچنان به نفیسه و دختر هفت ساله‌اش، به جوانی پژمرده‌اش، به آن روزهای دور، به حرف‌های در گوشیمان و خنده‌های ریز ریزمان به زندگی. فکر می‌کنم. به روزی که برایم یواشکی از خواستگارش گفت و با شوق و ذوق از ازدواج حرف می‌زد. به اینکه همیشه فکر می‌کرد روزهای زندگی فقط عروس بازی است و خوشی و شادمانی.


چرا پرنده شدی؟ مگر نمی‌دانستی من رسم پرواز بلد نیستم؟


نمی دونم واقعا… گیج شدم… اخلاقای حسام اینقدر خوبه که دلم نمیاد ساده ازش بگذرم… به اضافه اینکه ته دلم برای غزل احساس دلسوزی می‌کنم و دلم می‌خواد بتونم مادر خوبی براش باشم… همش می‌گم گناه داره گیره یه مادر بد بیفته… ولی از طرفی فکر می‌کنم اگه نتونم مادر خوبی باشم اون بچه چقدر آسیب می بینه… و من چقدر مقصرم…


خدا آن بالا بود، می‌دید و افسوس می‌خورد به حالشان که نمی‌دانستند چه در دل او می‌گذرد.


فکرش را بکنید یک دفعه سرکلاس در حال درس دادن باشید و باران شروع به باریدن بکند بوی خاک نم زده و چشمان بچه‌ها که از شادی می‌درخشد و دلشان می‌خواهد توی حیاط زیر باران بروند.


خسته‌ام. آنقدر خسته که دلم می‌خواهد سرم را در بالشتی از ابر فرو برم و یک آسمان ببارم…


پیش‌نهاد وبلاگ