» تنهایی‎های همیشه

که می‌گذاریم آدم‌ها راحت بگویند “خیلی ترسیدم” و “مجبور شدم” و “عاشقشم” و “مرگو به چشم دیدم” و… و ما آدم‌های دیگری شده باشیم.


تومور سرطانی، هرجای این تن عزیز، به نزدیکی سردردهای آرمیتا به من نزدیک بوده؛ و هست. بهش فکر می‌کنم… اگر آرمیتا باشم از روز شروع سردردها تا صبح روز جراحی به چی فکر می‌کنم؟ چی کار می‌کنم؟ چه طور زندگی‌ای می‌کنم…؟


کار از کار گذشته بود و صبر لبریز شده بود و غصه تلمبار شده بود، محبت کردن و نامردمانی پس گرفتن‌ها دمار از روزگارم درآورده بود و…


پیش‌نهاد وبلاگ