» تهران نوشت

آدم‌ها در صمیمی‌تر شدن عوض نمی‌شوند، بلکه لایه‌ای از چهره‌شان برداشته می‌شود، لایه‌ای از قلبشان، از احساسشان که خوب نیست، خوشایند نیست.


اما همه محدودیت در نگاه به زنان به خود جامعه محدود نیست، خود زنان در این رمان هم وقتی می‌خواهند از آرزوهایشان حرف بزنند «از داشتن یک زندگی آرام، یک آپارتمان، یک شوهر و یک بچه حرف می‌زنند»


از من و بقیه مسافرها اجازه می‌گیرد که سیگارش را روشن کند. با وجود اینکه از بوی سیگار بدم میاد اما می‌گویم مانعی ندارد. بعد یادم می افتد به آن خنده‌ها و دست زدن‌های بی‌دغدغه. یادم می‌افتد آنجا همه چیز به نظر عالی و بی نقص می‌آمد اما دنیای واقعی اینجاست.


“اینجا نرسیده به پل…” اولین نوشته آنیتا یارمحمدی 26 ساله‌ای است که داستان مهتاب و آیدا و رویا را روایت می‌کند. در واقع او داستان نمی‌گوید، خود زندگی این سه دختر دهه شصتی را برایمان بازگو می‌کند.


زل زده‌ام و زل زده‌ام و فکر می‌کنم آیا همه آدم‌های شادان و خندان توی عکس‌ها در زندگی واقعی‌شان هم همینقدر شادند، همینقدر زندگی‌شان دوست داشتنی و زیبا است؟


پیش‌نهاد وبلاگ