» جامعه

واقعیت آن است که امیدهای زنان و دختران در حال رنگ باختن است و این یعنی کشتن عشق و بی‌تردید از این کشتن تنها کشته مغموم نمی‌شود وقتی عشق را می‌کشیم، همراه با آن جامعه را به مسلخ می‌بریم.


دیگرانی را که در مصرف انرژی صرفه جویی می‌کنند را نه تنها مسخره نکرده بلکه تشویق کنیم. باور کنید آن‌ها خسیس نیستند بلکه به شدت نسبت به جامعه و موجودات اطراف زندگی‌شان احساس مسئولیت می‌کنند.


هر جای دیدنی که می‌رویم یا در حال فیلم برداری هستیم یا عکس برداری اصلا یادمان می‌رود کمی هم با چشمان خودمان زیبایی‌های آنجا را ببینیم همه چیز را داریم از پشت لنز دوربین نگاه می‌کنیم. از آن لحظه‌ای که در قرار داریم استفاده نمی‌کنیم عکس و فیلم می‌گیریم که بعد ترها نگاه کنیم و لذت ببریم!


دلم نمی‌خواهد هرروز یکی از دوستانم با من غریبه بشود یا که اگر تلاش کرده خودش باشد با تمام سلیقه‌ای که دوستش دارد جامعه روزهای خوش‌اش را بگیرد و مجبورش کند شب‌ها اشک به چشمانش بیاید برای همرنگ جماعت نبودن و حرف‌های خاله زنکی امثال آدم‌های کوته فکر که دم به دم، آب دهان قورت داده و به او بگویند: نمی‌خوای دماغتو عمل کنی؟


با لحن آرومی گفت: خرد ندارم، صدتومنی داری؟! توی کیفم رو با خرده امیدی شروع کردم به گشتن؛ صدتومنی را دادم و دویستی گرفتم.


منِ هر روز غریب در کنارِ آشناهایم، امروزبرایِ ده دقیقه در زادگاهم غریب ماندم و هیچ کس نفهمید نباید به آدمی که در شهرِ خودش هم گم می‎شود اینطور ظلم کرد.


چند روز پیش معلم‌شون موضوع انشا داده که “خودتان را ایرانی می‌دانید یا افغانی؟” بیشتری‌ها نوشتن با اینکه افغانستان رو ندیدیم افغانی هستیم. از ایرانی‌ها بدمون میاد. کاش تو ایران جنگ بشه ایرانی‌ها بیان افغانستان ما اذیتشون کنیم.


سوار بر آژانس به جایی می‎رفتم، که آقای محترم راننده آژانس خیلی لطف فرمودند و پیچیدند داخل یک خیابان ورود ممنوع که راه را کوتاه کنند، من ساده که فکر کردم بنده خدا ندیده و ورود ممنوع دارد می‎رود، عرض کردم، ببخشید آقا ورود ممنوع نبود؟! فرمودند:”چرا خانم، اما می‎دونید اگه می‎خواستم راه اصلیش رو برم چقدر باید راه رو دور می‎کردم؟ بابا خانم مهندس بیخیال یه ورود ممنوع دیگه، قتل که نکردم، همه این کار رو می‎کنند، تازه اینجا افسر هم وا نمی‎سته”


شاید باید افتخار کنم به اینکه چنین زنانی توی مملکتم هستند که اگر نیاز باشد پا به پای مردشان کار می‌کنند و از هر هنری که دارند پول می‌سازند و مثل همه‌ی فیلم و سریال‌ها هم خودشان را محدود نمی‌کنند به یک چرخ خیاطی یا کار توی یک تولیدی بلکه می‌زنند به دل جامعه! من اما اصلا همچین حسی نداشتم! من فقط ترسیدم از این کار و قبول کنید این شغل خیلی خیلی برای روح و جسم یک زن سخت است.


کانون دفاعی تاسیس کنیم. برای دفاع از “مردان ضعیف” آن‌ها که خاموش و پیدا دستشان فقط آن قدر قدرت و مردانگی دارد که زنان را برنجاند، به سر زن بلند شود. به بازوی زن حمله کند، به حجابش چنگ بزند. به روانش خط بیندازد.


پیش‌نهاد وبلاگ