» حاجی لک لک

آقاجان بغلم می‌کرد و مرا راه می‌برد و گوشه‌ای از صحن می‌ایستاد و حاجی لک لکی را که کنار گنبد لانه داشت نشانم می‌داد. همین که لک لک را می‌دیدم نیشم تا بناگوشم باز می‌شد…


پیش‌نهاد وبلاگ