» حرف‎هایی که صف می‎کشند

گاهی این دردها انقدر جان آدم را توی دست‌هایشان مچاله می‌کنند و آن‌قدر نفس آدم را به بازی می‌گیرند که دلت می‌خواهد زندگی را دودستی تقدیم خودشان کنی بلکه بروند و تو را راحت بگذارند…


صفحه را می‌بندم و دلم پر می‌شود از حس زیارتی که تمام سلول‌های بدنم را در خودش بغل کرده… دستانم هنوز روی کیبورد می‌لغزد ولی نگاه من پر است از چراغ‌ها و ریسه‌های رنگی …


باور کن امید چیز بدی نیست .. دایره کوچک سفیدی که بین سیاهی‌ها به تو لبخند می‌زند و بین همه‌ی آشوب‌ها و شبیه خون‌های فکری .. با دلهره‌های تو چنگ در چنگ انداخته و لبخند به لبت می‌آورد و فرداها را به تو نشان می‌دهد و خواب را حرامت نمی‌کند ..


پیش‌نهاد وبلاگ