» حمیده کوه افکن

که می‌گذاریم آدم‌ها راحت بگویند “خیلی ترسیدم” و “مجبور شدم” و “عاشقشم” و “مرگو به چشم دیدم” و… و ما آدم‌های دیگری شده باشیم.


تومور سرطانی، هرجای این تن عزیز، به نزدیکی سردردهای آرمیتا به من نزدیک بوده؛ و هست. بهش فکر می‌کنم… اگر آرمیتا باشم از روز شروع سردردها تا صبح روز جراحی به چی فکر می‌کنم؟ چی کار می‌کنم؟ چه طور زندگی‌ای می‌کنم…؟


کار از کار گذشته بود و صبر لبریز شده بود و غصه تلمبار شده بود، محبت کردن و نامردمانی پس گرفتن‌ها دمار از روزگارم درآورده بود و…


بیاید راجع به قضاوت‎هامون فکر کنیم.


و ما افتاده‌ایم در مسیر نوشتن‌های بیخودی، که به دل کسی نمی‌نشیند و ما هم کم کم چیزی می‌شویم که قبلا نبوده‌ایم. از آن دخترهای حساس دلی می‌شویم این زن‌های خودخواه الکی، که دیگر نمی‌توانیم از حس‌های پاییزی مان بنویسیم و باید از چیزهای مهم سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دم بزنیم.


و من که حدود سه سال تجربه دارم تو نوشتن وبلاگ و ان تا بیننده و خواننده در روز، اعتماد به نفس ندارم که وقتی از صحفه‌ی فیسشون حرف می‌زنن از وبم بگم. مثل چادر که جلوی چهارتا لات تن فروش باید از سرت دربیاریش تا امل خطاب نشی.


آنهمه همشهری و همزبان که “به زعم خودشان” همدرد من بودند. آنهمه آدم که مرا با بی تفاوتی نسبت به احساساتم خرد می‌کردند…


پیش‌نهاد وبلاگ