» خانواده

حیف که نه خودم این طوریم نه حتی آدم مستقلی با این ویژگی‌هایی که می‌گم دیدم. آدمی که هم سن و سال خودم باشه و این جوری روی پای خودش وایسه.


در زندگی آدم‌هایی هستند که بودنشان مساوی است با آرامش.


اما اینکه بدونی اگه یه جایی بودی، فلان کارو می‌کردی که شاید روی کیفیت زندگی یه آدم عزیزی تاثیر داشت و شاید یه دونه از اشک‌هاش رو کم می‌کرد، یه حسرت بزرگتریه.


فراهم کردن بهترین امکانات برای دانش اموزان وظیفه است و لطف نیست… جست وجو در بین تمام استعدادهایی که یک فرد که به صورت ذاتی در وجودش نهادینه شده و پیدا کردن بهترین استعداد و دامنه دادن به آن حق هر فرد است…


از نظر من زندگی در خانواده پر جمعیت یعنی هر روز یک اتفاق تازه! البته بیشتر این اتفاقات مربوط به اعضای خانواده است تا خودم.


همه دورِ هم جمع باشند. همه خوش‌حال باشند. اتفاقی افتاده باشد؟ بهانه‌اش چی باشد؟ بهانه می‌خواهی؟ جمع شده باشند که سیب‌هایِ رسیده‌ی سرخ را بچینند، دورِ همی قرمه‌سبزیِ مادربزرگ را بخورند، و کمی هم با هم از تهِ دل بخندند…


این جور وقت‌ها دلم فقط یک اتاق ِ گرم و خلوت، پنجره‌ای رو به خیابانی پر از برف، رمان ِ شاهکاری برای خواندن، و یک فنجان چای داغ با کمی بیسکویت می‌خواهد و یک لبخند پررنگ، خیلی خیلی پررنگ به نشانه‌ی رضایت از این که من اگر هیچ یک از این‌ها را نداشته باشم همین تخیل ِ خوشرنگ، کفایتم می‌کند که همیشه راضی باشم، همیشه صبور…


ازین دخترا دوست دارم که می‌شن لیلی ِ بابا؛ می‌شن لیلی ِ دوم و سوم ِ بابا…


هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی هم من به تو تجربه‌هایم را یاد بدهم. بیا و مثل من قول بده دیگر برای داشته‌ها و نداشته‌هایت زانوی غم بغل نگیری. بیا و دیگر غروب‌ها به بهانه‌ی لباس پهن کردن روی پشت بام برای چیزی که خودت هم نمی‌دانی دقیقا چیست اشک نریز. بیا و به همه‌ی زندگی با تمام تکراری و مزخرف بودنش لبخند بزن.


از آن روز دائم به فکر بچه‌هایم، به فکر پدرشان که گاهی تا صبح در حیاط سیگار می‌کشد، به فکر مادرشان که چه شد بعد از آنهمه ادعای پوچ که من بچه‌ها را نمی‌خواهم آنطور سراسیمه آمد و بچه‌هایش را برد؟


پیش‌نهاد وبلاگ