» درد

گاهی این دردها انقدر جان آدم را توی دست‌هایشان مچاله می‌کنند و آن‌قدر نفس آدم را به بازی می‌گیرند که دلت می‌خواهد زندگی را دودستی تقدیم خودشان کنی بلکه بروند و تو را راحت بگذارند…


اما درد، کفش‌هایش را درآورده بود، لباس خانه پوشیده بود و آمده بود بماند. ماند. درد هنوز اینجاست و باید به پسرم بگویم یک ساندویچ اضافه هم براى درد درست کند. آمده‌ایم خانه. من و پسر و درد.


دلت می‎خواهد یکهو به خودت بیایی، آرام‎تر راه بروی. آرامتر نفس بکشی. آرام‎تر فکر کنی. آرامتر حسرت بخوری. آرامتر فرو بروی


تا از بهزیستی بیایند و ببرندش هر کدام‌مان مدتی نگهش داشتیم. شاید آخرین بار بود که دنیا این همه توجه و این همه آغوش گرم را تجربه می‌کرد. از فردا او هم مانند بقیه نوزادان بهزیستی می‌شد بدون اینکه توجه ویژه‌ای به او شود. بدون اینکه کسی تمام وقتش را با او بگذراند مدام حواسش به او باشد. بدون اینکه کسی به چشمانش نگاه کند و با او حرف بزند گویی چشم‌های دنیا هم هزاران حرف ناگفته داشت.


خدا، تنهایی و حجم عظیم دلتنگی مثل چادری روی بخش کودکان بیمارستان کشیده شده بود. نمی‌شد نشست و دعا نکرد. نمی‌شد کافر بود، نمی‌شد ماتریالیست بود، نمی‌شد پوچ گرا بود، نمی‌شد درگیر روزمره‌ها و دغدغه‌ها و نگرانی‌های همیشگی بود. نمی‌شد جلوی سرازیری اشک را گرفت.


موسیقی پرتابم می‌کند به عقب‌تر. به روزهایی که مامان مریض بود و هر روز صبح که مدرسه می‌رفتم خم می‌شدم و کفش‌هایش را می‌بوسیدم و ظهرها که برمی‌گشتم داخل همان کفش‌ها اشک می‌ریختم.


تمام تنم داره می‌لرزه، از شنیدن درد زنی که همه فکر می‌کنن باعث و بانی همه‌ی این اتفاقات و ماجراها تنها و تنها اونه…


من می‌ترسم… از این جامعه… از این مردم.. از امنیتی که ندارم… از حریمی که حفظ نمی‌شه… از اینکه یکی از همین مردها قرار بشه پناه من؟


بعد اشک‌های من آرام آرام چکید….از صبح به خاطر درد کردن پاهایم…به خاطر این همه ایستادن توی صف بیمه…به شدت دلم گربه می‌خواست….بعد آقا رضا بود، زن‌های فروشنده بودند. بعد من بودم که پاهایم داشت از من کنده می‌شد.


به نشانه‌های زندگی و حیات میان درد کشیدن‌هایم فکر می‌کنم، دست می‌کشم روی شکم‌ام،‌ خالی‌ست…


پیش‌نهاد وبلاگ