» دست فروش

از قطار که آمدم بیرون اولش قدم‌هایم بلند بود و تند و آخرش انقدر سنگین شد که نشستم… نشستم و گذاشتم فن‌های مترو هر چقدر که مایلند مقنعه‌ام را عقب ببرند… کی توی این خلوتی ایستگاه پیدا میشد که از من و خستگی‌ام تعجب کند؟


پیش‌نهاد وبلاگ