» رانندگی

اصلا برای تو چه مهم است که بگویند بروید پشت ماشین لباس‌شویی یا ظرف‌شویی یا هرچیز دیگ‌های. مهم اینه که تو پشت رل هرچی هستی خوب برونی… همین.


عمیقا دارم به سیستم‌های برابری زن و مرد هم شک می‌کنم؛ البته به فمینیسم پیش از این‌ها شک کرده بودم و بدیهی است که مردسالاری را هم با تمام قوا انکار می‌کنم.


تمام این ده سال احساس می‌کردم برای رانندگی توی این شهر باید بجنگم. جنگیدم. حالا فکر می‌کنم کنار جنگیدن وقت حرف زدن هم رسیده. به این امید که شاید روزی خیابان‌های تهران دیگر میدان جنگ نباشد برای راننده‌های زن…


شاید باید افتخار کنم به اینکه چنین زنانی توی مملکتم هستند که اگر نیاز باشد پا به پای مردشان کار می‌کنند و از هر هنری که دارند پول می‌سازند و مثل همه‌ی فیلم و سریال‌ها هم خودشان را محدود نمی‌کنند به یک چرخ خیاطی یا کار توی یک تولیدی بلکه می‌زنند به دل جامعه! من اما اصلا همچین حسی نداشتم! من فقط ترسیدم از این کار و قبول کنید این شغل خیلی خیلی برای روح و جسم یک زن سخت است.


کاش می‌شد هر کس با بابایش می‌آمد امتحان می‌داد. آن وقت من دست بابا را می‌گرفتم. بعد مثل بچگی‌ها روی پای بابا می‌نشستم و فقط فرمان را می‌گرفتم. آن وقت مطمئنم آن آقای بداخلاق هم جرات نمی‌کرد سرم داد بزند. هر چه باشد پای بابا با تمام معذب و ترسناک بودنش پای بابا هست!


از بیرون احتمالا شبیه زن نیمه‌دیوانه‌ای به نظر می‌رسم که پشت فرمان شعر می‌خواند و دست می‌زند و هی با کف صندلی جلو و پشتی صندلی عقب حرف می‌زند و رانندگی‌اش هم خوب نیست


هربار هربار که سربالای قبل از خانه را میپیچم به راست و دنده ماشین را از ۳ می آورم ۲ به یادش می‌افتم. تازه رانندگی یاد گرفته بودم و هنوز به موقع دنده عوض کردن برایم سخت بود. برایش گفتم و او هم تعریف کرد از خودش در موقعیت همان روزهای من که توی سربالایی […]


پیش‌نهاد وبلاگ