» سمیه

با ذوق کتاب باز می‌کنم اما چون از کاری که دارم انجام میدم مطمئن نیستم برای خوندن صفحات بعدی دلسرد میشم. هر چقدر با خودم فکر می‌کنم و اولویت بندی می‌کنم به نتیجه نمی‌رسم.


الان همه چی فرق کرده. من حواسم جمع‌تر شده. مطمئنم اگر مامانم نبود، من از همچین تربیتی برخوردار نبودم. نقش مادری رو بیشتر از چیزی که هست ایفا کرده. هرچند که نمی‌تونم فقط به مامانم نسبت بدم چون بی شک همه مادرها خوب خوب خوب هستند و به غیر از موفقیت ما، چیزی نمی‌خوان. به نظرم فقط یک فرشته می‌تونه اینطوری باشه. من که نمی‌تونم اون زحماتی که برام کشیده رو جبران کنم.


حالا که با پای خودم رفتم خونه نقلی آپارتمانی دیدم که قراره تا دو ماه دیگه اونجا جابجا بشند، متوجه شدم که اه این خونه چه بهشتی بود و نمی‎دونستم. مطمئنم اون شب جابجایی چه دلتنگی سنگینی رو دلشون می‎ذاره.


من با هر لفظی می‌خوام دوستم رو متقاعد کنم که طرز فکرت رو برای غذا عوض کن، بهونه میاره. من که می‌دونم از تنبلی سر چشمه می‌گیره. برام زور داره ببینم دو تا دختر بالغ بعد از کار، تا ساعت 7 می‌خوابند و آخر شب که احساس کردند شکمشون غرو غر می‌کنه با فست فود سر می‌کنند. تازه همین هم خوب نمی‌خورند. یکی یه گاز به ساندویچش می‌زنه و یک ساعت سرش توی موبایل و لپ تاپ می‌چرخه بعد لقمه دوم!


از من و بقیه مسافرها اجازه می‌گیرد که سیگارش را روشن کند. با وجود اینکه از بوی سیگار بدم میاد اما می‌گویم مانعی ندارد. بعد یادم می افتد به آن خنده‌ها و دست زدن‌های بی‌دغدغه. یادم می‌افتد آنجا همه چیز به نظر عالی و بی نقص می‌آمد اما دنیای واقعی اینجاست.


پیش‌نهاد وبلاگ