» عطیه

گاهی اینقدر غرق در ظواهر و دربند نظر دیگران و مشغول به اجسام شدیم که یادمان رفت روح مردانه و زنانه ندارد! شاید طبع زنانه با آرایش کردن اندکی سر کیف بیاید ولی روحمان چه؟ روحمان را فراموش کردیم و به جای خواندن و فکر کردن و یادگرفتن رفتیم سراغ نمایش دادن و تو چشم کردن و مقایسه کردن.


آدم‌ها باید یا بد ِبد باشند یا بدِ رو به خوب یا خوبِ رو به بد…خوبی مطلق ترسناک است. خیلی ترسناک…


قضیه گل‌هایی که من بهشان نرسیدم قضیه من است با انسان‌هایی که در زندگی‌ام بودند و من دوستشان دارم و خواهم داشت ولی بهشان نگفتم دوستتان دارم….. می‌دانی شهامت می‌خواهد دوستت دارم گفتن و من این شهامت را ندارم…. مرا ببخش به خاطر دوستت‌دارم‌های نگفته‌ام!


منِ ِ در آستانه‌ی 22 سالگی تا عصر نشسته بودم غصه می‌خوردم و آن‌ها نشسته بودند ناخن‌هایشان را لاک می‌زدند برای شب…


آدم‌ها بغض آلود می‌گویند: دوستت دارم اما لبخندوار ترکت می‌کنند و ترکت می‌کنند…


الان که علاقه دینا رو به نقاشی و توانایی‌ش رو تو خلق تصاویر پر از حس و رنگ می‌بینم انگار که رویاهای کودکی خودم دارن جون می‌گیرن! دلم می‌خواد تا جایی که خودش علاقمنده دنبال این استعدادش بره…


اصلن ما حدیث داریم که دوست خوب آن است که تو را یاد خدا بیندازد.


پیش‌نهاد وبلاگ