» ماه اسفند

حالا اسفند آمده و ما خانه را از نامهربانی‌ها پاک می‌کنیم و گیاه ِ عشق قلمه می‌زنیم تا گل دهد و عطرش سال‌ها بر تنمان بنشیند.


با اسفند خودمان و دیگران را گول نزنیم و در این ازدحام خفه نکنیم. چیزهای مهمی هست که دیگر با صد بهار هم درست نمی‌شود و چیزهای نه چندان مهمی که انجام شدنش این‌ور سال و آن‌و‌ر سال چندان فرقی نمی‌کند…


اسفند بوی کف و دستمال‌های تر و گرد و خاک‌هایی که باید گرفته شوند می‌دهد. به رنگ شامپو فرش هستند. از نوع برندهای مخصوص خودشان‌اند.


365 روز هست که باید بتکانمش. انگشت‌هایم درد گرفته و دلم برای بعضی تکاندن‌ها ضجه می‌زند…


برای من همین یک پنجره کافی است تا در پناهش به آفتاب سلام دهم و باز دروغ‌های امید بخش اسفند را باور کنم، کسی چه می‌داند شاید این بار راست گفت و روزهای بهتری در راه بود…


به کاغذهای خرد شده روبه رویم زل زدم، به روزهای رفته‌ی 91 فکر کردم، به آرزوهایم وقتی “حول حالنای”ِ91 را می‌خواندم و…


اسفند بوی زندگـی می‌ده،‌ بوی تکـاپو برای زندگـی ِ‌ نو،‌ بوی تازه شدن…


از گل‌هایم نیز آموختم که با باریکه نوری می‌توان زیست، به امید… به امید روزهای زندگی در خورشید.


اسفند که می‌شود ربابه زن همسایه… گل‌های فرش را می‌شوید…


می‌نشینم کف اتاق و آرزوهایم را نگاه می‎کنم. بعد فکر می‎کنم که جایشان مناسب نیست، جای آرزوهایم را می‌گویم. آنقدر زیاد شده‌اند که جا کم آورده‌ام برایشان.


پیش‌نهاد وبلاگ