» محرم

از فردای عید غدیر هم شروع به زنجیرزنی و سینه‌زنی می‌کنیم، بدون اینکه حتی یک قطره اشک از چشم‌مان بیاید، چون بودن در هیئت و دسته برایمان لذت‌بخش است؛


و چه ساده ان مردمی که به هر حرفی اشک می‌ریزن و حتی یک لحظه فکر نمی‌کنن که آیا اون حرف و اون جمله شایسته امام حسین هست!


بیخود نیست که آبگوشت امام حسینی‌شان مزه‌ی بهشت می‌دهد. دیده‌ام که می‌گویم. دیده‌ام که از چند ماه قبل برایش سبزی خشک می‌کنند. قیسی خشک می‌کنند و چوب ادویه‌ی ممتاز پیدا می‌کنند تا خودشان بسابند و نان گندم طلایی در تنورهای خانگی و گلبرگ گل‌های محمدی لاله زار برای دوغ ونیت… نیت‌های خوب برای نذرهای چندین ساله…


تاسوعا روزی است برایم که بدانم آدم‌هایی هستند سخت قدرتمند و پاک دل که این همه سال را بین قیل و قالِ روزگار، گذرانده‌اند و هنوز هم که هنوز است هر سال را بیشتر از سال قبل دوست می‌دارند که یادمان یک اتفاق تاریخی را برگزار کنند، آدم‌هایی که چیزی را عقیده داشته‌اند و دارند و سالها از اولین بار معتقد شدنشان گذشته است، با این حال نه فراموشش کرده‌اند، نه کم آورده‌اند، نه از دستش داده‌اند، نه فریب خوش آب و رنگ‌تر و راحت‌تر از آن را خورده‌اند.


پیش ضریح که بودم دعا می‌کردم، به بیمار نگاه کردم دیدم همینطور گریه می‌کند. کارمان تمام شد و با قطار برگشتیم تهران. قرار بود دکتر معالجش از او آزمایش بگیرد. گفتم دکتر به این بیمار چه گفته بودی که از من خواست برویم مشهد؟ دکتر گفت به او گفته بودیم چند روز بیشتر زنده نیست. اما الان آزمایش‌ها هیچ خطری را نشان نمی‌دهد! انگار معجزه شده… همه چیز حل شده است!…” اینها را می‌گفت و چشمانش سرخ می‌شد. می‌گفت برای بابا غذای نذری امام حسین بگیر شفا می‌دهد…


هدف از عاشورا توی یک اتاق کز کردن و کتاب خواندن نبوده! من توی شهری زندگی می‌کنم که شیعه‎ها در اقلیت هستند، و همین اقلیت تمام تلاششان را می‌کنند که عاشورا را زنده نگه دارند. کاری به درست و غلط روششان ندارم! ولی باید اینجا باشید تا ببینید آخره همه‌ی این تبلیغ‌ها به کجا می‌رسد.


یاد بچگی‌های خودم افتادم، یاد گریه‌های دلسوزانه، گریه‌های عاشقانه،خود خواهانه، ریاکارانه و… بیست و یک سال گریه! چند قطره اشک ریختم؟ یک عالمه! با خودم فکر کردم توی این یک عالمه اشک چندتایشان رفتند آن بالا بالاها، چندتا از اشک‌هایم الان پیش خدا هستند؟ بقیه‌شان کو؟ چه شدند؟ چکارشان کردم؟! یک بار، محض رضای خدا یک بار نشد فکر کنم که امام حسین واقعا چکار کرد؟ من اصلا نفهمیدم او که بود؟! توی این همه سال فقط خودم را دیدم، فقط برای خودم گریه کردم، برای دل خودم…


حس من از مراسم این بود که صرفا یه مراسم مذهبی و بعضا خاله زنکی نیست و یه جور مراسم اجتماعی برای همدردی و کمک زن‌های خونه‌دار بهم هست. یه شبکه منسجم از زنای مذهبی.


از همین دیشب یک آقایی ایستاده ورودی تمام هیئت‌ها و تکیه‌ها و مسجدها و محفل‌های عزا که به تک تک‌مان خوش آمد بگوید و سرسلامتی‌مان بدهد در مصیبت اعظم خودش… که حواسش به چایی روضه‌ها باشد تا گرم کند سینه‌های خسته از داغ و خنکا بشود بر تن‌های سرخ و بعد آغوش بگشاید برایمان به وسعت مهر و کرامت.


ما عادت داریم هر سال محرم از ده روز قبل از عاشورا سیاه بپوشیم سرتا پا، و ساعت تمام هیئت‌ها را حفظ کنیم و مسیر دسته‌های عزاداری را روی نقشه موبایلمان علامت بزنیم و برای مکان‌هایی که نذری پخش می‌کنند سایت بسازیم اما درست بعد از ظهر عاشورا توی شهربازی‌هایمان آهنگ بندری پخش کنیم (تجربه شخصی است!) و حتی نگذاریم شام غریبان تمام شود و بعد شادی‌هایمان را شروع کنیم!


پیش‌نهاد وبلاگ