» مرثا صامتی

و برین باورم که به ازای هر آدمی با غالب حال و هوای درونی و اعمال و رفتار و عقاید خاصش می‌شود یک قالب ساخت! یک قالب منحصربه‌فرد باطراحی و رنگ و شکل و هِدِر مخصوص.


باید حرف‌های ناامید کننده را گذاشت کنار و اصل قضیه را چسبید. به خدای خورشید و ماه قسم که اگر یک «زن» با تمام وجود بخواهد موفق باشد و خوشبخت و راضی، هیچ دَیّارُ البشری نمی‌تواند مانعش باشد. فقط باید اول با خودش کنار بیاید و یاد بگیرد مشکل را بزرگ‌تر از چیزی که هست نکند و با تمام انگیزه و وجودش بخواهد.


نگاهت تنها چیزی‌ست که توی تمام این سال‌ها بی تغییر مانده است… مثل همان یک روزگیم مهربان است و دوست داشتنی و نافذ و گویا… لرزش دست‌هایم را می‌بینی و مثل همیشه همه چیز را می‌فهمی و محکم می‌گویی: چی شده بابا؟ کمکی از دست من برمیاد!! مشکلی هست؟ و من که فقط منتظر همین طنین صدا و همین سوال همیشگی و همین مهربانیم٬ مثل همیشه آرام می‌گیرم و محکم و مطمئن مین‌شینم سر جایم٬ یک بار دیگر سرنگ را می‌گیرم میان دست هایم و با خنده می‌گویم: نه! تا شما هستین هیچ مشکلی نیست!


بیا مادر بزرگ… بیا و برایم بگو، منِ امروزیِ درس خوانده ی اجتماع گشته ی دنیا دیده، چه چیز از مادر بزرگ به ظاهر توی پستویت بیشتر به دست آورده ام که برایم بشود افتخار؟ که خدا را خوش بیاید و مایه ی قهرش نشود؟ که باعث شده باشد معشوقه‌تر باشم و آرام تر؟ که روحم محفوظ تر مانده بشد و کم آسیب تر؟ که “زن” بودن رابرایم کرده باشد “لِتَسکُنوا الیها”…!


و گاهی این خاله خرس‌‏ها از گوشه و کنار سرک می‏‌کشند تا تلنگری زده باشند به دنیای ما…شاید مهربان… شاید ناخوشایند… شاید با لحن بد… شاید حتی مغرضانه و بی‏ادبانه و دلسوزانه… ولی گاهی همین نیش و کنایه‌‏هایشان قلب آدم را به درد می‏‌آورد و فشار می‏‌دهد جوری که چشم‏‌ها هم تحملشان تمام می‏‌شود و خیس می‏‌شوند و بارانی…


و در حالیکه مطمئنی عمرا” این کاره نبوده‎ای و نیستی٬ هیچ ربط منطقی و اصولی میان داده‌هایت پیدا نکنی و نفهمی چطور با یک جرقه‎ی آنی ذهنت٬ دو نفر برای یک عمر بهم مرتبط شدند و دست از پا درازتر از روی صندلی بلند شوی و یک تکه از شیرینی عقد کنان را بگذاری توی دهانت و همچنان بی جواب بمانی…


و این شد که ما زن‌های گلِ سرسبدِ مخلوقات٬ هر کدام به یک بعد از وجودمان پرداختیم و هی به آن رسیدگی کردیم و هی رشدش دادیم و هی از جهات دیگر دور شدیم و کم آوردیم و خواستیم کمبود را با همان یک بعد بپوشانیم و بقیه را مقصر جلوه بدهیم٬ غافل ازین که خلقت‌مان چیز دیگری‌ست و مکمل خلقتمان یعنی “مرد” هم درمی‌ماند ازین تغییر…


و یه بار دیگه از میون یه چادر گل گلی سبز ساده٬ با تمام وجودم باور می‌کنم “بهشت جای دوری نیست”…!


خودت این روح و جسم و وجود و قلبمون رو مزینّ کن به زیباترین و قشنگ‌ترین و بهترین گفتار و کردار و رفتار…


بنده خدا تا دستشو برداشت و یه لحظه دید من٬ یعنی یه “زن” وسیله به دست نشستم بالا سرش و دارم نگاه می‌کنم تو دهنش خودشو یه متر کشید عقب و همین جور که چشماش گرد شده بود نصفه نیمه پرسید: این دندون منو کشید؟!


پیش‌نهاد وبلاگ