» میس سان

روزی، از زیر پنجره او رد شدم و ناخودآگاه به بالا نگاه کردم و لبخند زدم. او هم لبخندش را باز تر کرد و چشمانش را آرام بست و دوباره باز کرد. انگار غیر مستقیم به من سلام کند…


پیش‌نهاد وبلاگ