» نان، آب… پنجره‌های رو به آفتاب!

کاش می‌توانستم برای ِ دست‌های خسته‌ی بابا، برای ِ شانه‌های ِ افتاده َش، آه‌های ِ غمگین َش، اخم‌های همیشگی َش؛ برای ِ درون ِ پر از تنهایی َش، آرزوهایی ِ از دست رفته َش کاری کنم…


پیش‌نهاد وبلاگ