» نوزاد

احساس می‌کنم آغوش مادر معنوی و سلامت نفس تنها راه آرام بخشی است که اگر عاقل باشیم برای آن روز فراهم می‌آوریمش…


به مرور این حساسیت کم می‌شود، و حتی برای پدر و مادر هم این گمانه‌زنی جذاب می‌شود. جالب‌تر اینکه با تولد فرزند تازه عکس‌های کودکی پدر و مادر و حتی گاهی اقوام فامیل رو می‌آیند و قرار است سندی بر حقانیت گوینده‌ی حرف باشد.


من بودم. قطعه نوزادان بود. گشت می‌زدم بین قبرهایی که اندازه هرکدامشان نیم متر هم نمی‌شد. من بودم و چهره کریه زندگی، و نفس‌هایی که هرکدام می‌توانستند سهم بیشتری از هوای آلوده این دنیا داشه باشند. نفس‌هایی که دیگر از زیر خروارها خاک راه به جایی نمی‌بردند.


انگار دنیایمان کن فیکون شده باشد. حالا همه‌چیز بزرگ شدن و قوی شدن آن بچه‌ای است که حالا می‌توانیم یک هفتگی‌اش را جشن بگیریم.


همه این‌ها به شرطی است که این نوزاد، فرزند اول شما باشد. در مورد فرزند دوم شرایط متفاوت است.


قسم می‌خورم دردناک‌ترین صحنه‌ی دنیا، دیدنِ سبدِ خالیِ نوزاد در کنار مادری است که هنوز نمی‌داند دخترکش چند نفس بیشتر مهمان این دنیا نبود.


از فردا یک زنجیر دیگه به روح من بسته خواهد شد و تا عمر دارم همیشه من رو عاشق، نگران، دلواپس و وابسته خودش خواهد کرد.


می‌خواهم بخزم توی همین تنهایی، تا آخر غار بروم و گم و گور بشوم. اما دیگر این لوس بازی‌ها به دهه‌ی چهارم زندگی نمی‌آید، نمی‌شود آدم خودش را بزند به آن راه، دیگر کسی نیست که بگوید دلبندم همه چیز درست می‌شود، گو این که قبل از این همه نبوده…


قهرمان داستانم نوزادش را در آغوش گرفته بود و من داشتم برایش گریه می‌کردم و بعد از مدتها تکه‌ای از جانم را چکانده بودم در داستانم. داستانم جان گرفته بود و داشت جلوی رویم راه می‌رفت. از صبح داستانم در خانه‌ام راه می‌رود و خانه پر شده از بوی گردن نوزاد تازه. بوی شیر و صدای گریه‌های مخملی.


وقتی فکر می‌کنی به این که دیگر هیچ وقت نوزادی در این اندازه‌ها را در آغوشت نداری، دلت می‌خواهد عقربه‌های ساعت را بگیری و نگذاری این قدر تند بروند.


پیش‌نهاد وبلاگ