» هنا

من ازین چیزها می‌ترسم، ضمن این‌که تلخیش را دوست دارم، از این تشنگی‌ای که برای یافتن حقیقت در آدم بوجود می‌آید لذت می‌برم (به شرطی که همینطور تشنه از دنیا نروم البته!)


من نه صبح که می‌آیم معمولاً چند تا خانم دم در منتظرم هستند، می‌آیند می‌گویند ما را آرایش بازار بکن!


می‎دانستم یک روز می‎روم ته این لیست، یک روز می‌روم و بعد از سال‎ها -اگر جان سالم بدر ببرم – دوباره ارتقا پیدا می‎کنم، اما فکر نمی‎کردم آن روز رفتن به ته لیست اینقدر زود باشد.


امروز که بینشان بودم داشتم فکر می‌کردم همیشه وقتی حرف از سرمایه می‌شود آدم یاد بانک و پول می‌افتد اما ما برای بدست آوردن تک تک دوست‌هایمان، دوستی‌هایمان یا حتی رابطه‌هایی که دوستی هم به حساب نمی‌آیند، کلی عمر می‌گذاریم و وقت و انرژی، تا دنیا بچرخد و یک کسی پیدا کنیم حرف ما را بفهمد.


باید یک فکری برای این حفره بزرگ اعتماد به نفسمان بکنیم، اصلا حواسمان به خودمان نیست. تازه شاید بشود ازین کمپین‌های حمایت از زنان هم برایش راه انداخت، زنانی که فکر می‌کنند برای زیبایی به خیلی از اسباب و لوازم خارجی محتاجند و خیلی زحمت‌ها را برایش به جان می‌خرند.


تقصیر نداشتیم البته، جز منفی بافی‎های معمول زنانه هیچ کلاس و کتاب و آموزشگاهی به ما یاد نداده بود وقتی وصلت می‎کنیم – چه عروس شویم چه مادرشوهر- بینش ما و رفتار ما باید چگونه باشد که حاصلش دوستی یا حتی همزیستی مسالمت آمیز باشد.


من روی آن کنده که نشسته بودم قلبم را سپرده بودم به احساسی که داشت سمباده‌ش می‌کشید، آنقدر دور و برش را سرسختانه کشید تا آنجا که دیگر رگ‌های ریز خون از روی پوستش نمایان شد، بعد مهربانانه تحویلم داد، جلا خورده و دردناک.


حالا امروز که رفتم آموزشگاه و همراه دو تا دختر تازه دیپلم گرفته نشستم سر کلاس کلی خوش خوشانم شد، دانش آموز درونم کلی پرید بالا و پایین و از یاد گرفتن به وجد آمد.


یکی از غصه‌هایم در مدرسه دیدن مادرانی است که با غصه می‌گویند: “هرچی خواسته و در توانمون بوده فراهم کردیم اما دیگه نمی‌دونیم چه کار کنیم؟!” کی و کجا رمز سعادت فرزند اینگونه تعریف شد؟!


کشان کشان خودم را حاضر کردم که از خانه بیرون بزنم و خودم را بین آدم‎ها گم کنم شاید از شادی مردم توی کوچه و برزن بهم سرایت کند،


پیش‌نهاد وبلاگ